لذت متن

ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.

سلام

وقتی نظرات تایید نشده رو باز کردم و دیدم پیغام خصوصی برام گذاشتی منم یهو دلم خواست بودی و بغلت می کردم و می بوسیدمت عزیزم. برخلاف خیلی از دوستان که همه با تو سرجنگ و مخالفت داشتن ... من همیشه عمیقا دوستت داشتم و دارم. درسته خیلی وقته ندیدمت... درسته برای دوستام خیلی وقت کم میذارم... درسته گاهی وقت ها از دستت واقعا ناراحت شدم... درسته خیلی ها از من پیش تو بد گفتن... درسته بعضی وقت ها من هم اجازه دادم بعضی ها از تو پیش من بد بگن... ولی توی زندگیم به این نقطه رسیدم که هر کی هرچی میخواد بگه... می دونی چی دلم میخواد؟ دلم میخواد بیای خونمون بریم بشینیم بغل اون درختچه بزرگه ی ته سالن و با هم کرم پاستیلی بخوریم. امروز با اقای رضایی و یکی از دوستان دوره ی لیسانسم زهره با هم بودیم. بعد از ۷ سال زهره رو دوباره دیدم. و همش به اصرار آقای رضایی بود که بهونه ای جور کرد دوباره زهره رو از دنیای فیس بوک بیرون بکشه و مثل همون زمان دانشگاه بپریم بغل هم و مثل همون زمان که ۲۰ سالمون بود فقط جوک بگیم و بخندیم و توی عکس هامون همدیگه رو سفت سفت بغل کنیم یهو دل منم برات تنگ شد. می دونم چقدر سخته وقتی روزهای ازدواج خواهر آدم نزدیک میشه... من ۲۲ سالم بود ... روز عروسی خواهرم مصادف شد با جشن فارغ التحصیلی دوره ی لیسانسم توی هتل سیمرغ... من هیچ وقت نتونستم لباس فارغ التحصیلی بپوشم و کلاه سرم بذارم و تقدیرنامه دستم بگیرم و همیشه آرزوش به دلم موند. فوق لیسانس هم که شدم اصلا تو فاز این چیزها نبودم ... فقط دلم میخواست پایان نامه رو تحویل بدم و تموم بشه بره. یادمه شب قبل عروسی خواهرم اونقدر نیکی رو بغل کردم و اونقدر گریه کردم که فرداش چشمام اندازه ی یه پیاله پف کرده بود. خلاصه خودتو برای ترکیدن یه بغض شدیدا عمیق آماده کن. چون خواهرت بره دیگه رفته... خودتو آماده کن برای یه تنهایی... وقتی میرن دیگه اصلا اون ادم قبلی نیستن. دیگه محاله شبهایی رو ببینی که بشینید دو تایی با هم نصف شبی تو رختخواب نون پنیر سبزی بخورید... مداد چشماتون رو تیز کنید... برای هم خط چشم بکشید.... اس ام اس های بی تربیتی برای هم بخونید... صبح از خواب بیدار بشی ببنی مقنعه ات اتو نداره مقنعه اش رو کش بری بپوشی... خودتو برای خداحافظی با این خاطرات اماده کن. در مورد اون چیزی هم که توی ایستگاه اتوبوس بهت گفتم... به من اعتماد کن. درسته خودم هنوز اونقدر زن کاملی نیستم در زندگیم ولی چهار سال پیش همه ی این روزها رو به بدترین و سخت ترین شکل ممکن از سر گذروندم. روزهایی که دقیقا مردم و هیچ وقت فکر نمی کردم دوباره زنده بشم ... ولی زنده موندم پروانه!!! و الان دارم گریه می کنم فقط به خاطر اینکه ایمان آوردم به اینکه خدا دوستم داره ... ایمان دارم درهای زیادی بسته شد اما درهای دیگه ای باز شد برای اینکه باز به خودم ایمان بیارم که می تونم و شایستگی خیلی چیزها رو در زندگیم دارم. به درک هر کی هرچی میگه... تو مهمی !!! تو و اون قلب صاف و صیقلی ات. می بوسم چشماتو !!! به امید آرامش

دوست غایبت / لیلی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/06/13ساعت 22:51  توسط لیلی   | 

 

خونه یه جوریه وقتی نیستی. نیستی من بگم خسته ام و تو بگی مگه رفتی سر کار کوه کندی؟؟ نیستی ولی خوشحالم وقتی زنگ زدم بپرسم لباسشوئی رو برای شستن حوله ها روی چه درجه ای باید بذارم ... وقتی تند و سریع سلام دادم تا برم سر اصل مطلب و تو در جواب گفتی: سلاااااااااااام... با خنده گفتم معلومه داره بهت خوش میگذره ها٬ سلامت رو با آی با کلاه جواب میدی... خوشحالم عین این پنج روز تعطیلی رو موندم خونه تا تو بری مسافرت و حال و هواتو عوض کنی... خوشحالم ناامید نشدی و وقتی من نتونستم برات بلیت گیر بیارم و گفتم ببین شاید قسمت نیست قاطعانه گفتی یعنی چی قسمت نیست لیلا... خوشحالم روی اعتقاداتت محکم وایستادی و ناامید نشدی... خوشحالم درست همون روز که حالم گرفته بود و حوصله ی سر کار رفتن نداشتم٬ شادی تو بهانه ای شد که من هم در شادی ات شریک بشم... خوشحالم ظرف نیم ساعت خیلی اتفاقی از طریق همسایه بالایی بلیت گیر آوردی و بدو بدو اومدی پایین ... در اتاق رو باز کردی ... جلو آیینه وایستاده بودم و داشتم رژلبی رو که مهسا دیروز بهم کادو بود امتحان می کردم ...   قشنگ نگاه مهربونت یادمه از پشت عینکت اشک تو چشمت حلقه زده بود... یهویی گفتی: دیدی لیلا !! دیدی طلبید!!! دیدی بلیت گیر آوردم؟؟ ... خوشحالم پریدم بغلت و همچین ماچت کردم که کل لپت زرشکی خفن شد... خوشحالم یهو منو پس زدی و گفتی: اه بمیری لیلا ... دست از دیوونه بازی هات هیچوقت برنمیداری! نیگاه چیکار کردی؟ ... خوشحالم بدو بدو ظرف نیم ساعت وسایلت رو جمع کردیم و ساک بستی و د بدو به آژانس زنگ زدم چون فقط دو ساعت به پروازت مونده بود... خوشحالم دوستام همه به من گفتن احمقی که هیچوقت واسه خودت وقت نمیذاری و تفریح نمی کنی و نمی ایی با دوستات بری بیرون و تمام وقتت رو محدود کردی به خانواده ات و کار توی شرکت ... خوشحالم كه منم دلم لك زده براي يه تفريح و مسافرت ولي چشمم رو روي اين مسئله بستم ... خوشحالم اونقدر برام ارزش داشتي و داري كه به تمام افكار شون لبخند زدم ... خوشحالم رفتی و فردا برمی گردی... خوشحالم فردا شب با هم می چپیم تو اتاقمون و سوغاتی ها رو باز می کنیم و هي من خوشگلاشو سوا مي كنم و پشت سر هم میگم خوب دیگه برای من چی اوردی؟؟؟ اينم براي منه؟؟ اون چي؟ اونم براي منه؟؟ خوشحالم عین این پنج روز نقش تو رو توی خونه داشتم و دلم برات تنگ شد. برای تمام فداکاری هات و دلسوزی هات... برای تمام خواهر بودنت آبجي مهربونم!!!

پ.ن ۱: ممنونم وقتی دلم می گیره بهم یاد دادی بنویسم و امروز ازم خواستی برای خواهرم بنویسم...ممنونم كه به اعتقادات مذهبي احترام ميذاري... تو که نمی تونی نوشته های منو بخونی ولی نمی دونم چرا حضورت را حس می کنم !!!  

پ.ن ۲: این آهنگ رمیکس رو دانلود كنيد ... شك ندارم اگه آخر شب در سكوت بهش گوش بديد اتفاقاي فلسفي خوبي براتون مي افته. حداقل روي من كه تاثير فوق العاده اي داره... سه هفته طول كشيد تا برام پيداش كنن و اخر سر خيلي اتفاقي پيدا شد. خيلي خيلي اتفاقي و غيرمنتظره!!! مطمئنم اگه ماشين خريدم اين اولين اهنگي خواهد بود كه حين رانندگي با صداي بلند گوش خواهم داد.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/06/09ساعت 23:48  توسط لیلی   | 

 

با اینکه بابام خیلی اهل اینجور ادا اصولا نیست و اصلا هم شبیه این مرد کچله توی عکس نیست... با اینکه بابام خیلی سختگیره و افکار ۸۰ سال پیش رو داره و در همه صورت میگه حق با مامانته ... با اینکه به اندازه ی دخترهای مجرد همسن خودم اونقدر آزادی بهم نداده و من دیگه کاملا در زندگی به این نقطه رسیدم که نباید با افکارشون مبارزه کنم و دیگه همینه که هست... با اینکه پدرم حتی سواد خواندن و نوشتن نداره ولی همه ی بچه هاش تحصیلات عالیه دارند ... با اینکه پدرم خیلی کم ما رو به آغوش می کشه و ناز می کنه... با اینکه پدرمو بابا صدا نمی زنیم و طبق سنت قدیمی ها می گیم آقا جون ... با اینکه می دونم اگه یه روز من عروس بشم بابام برای عروس شدن من خیلی کمتر از عروسی خواهرم اشک خواهد ریخت ... ولی دقیقا امروز صبح بابامو همینجوری می خواستم. دقیقا می دونم چرا انقده دلم آغوش بابامو میخواد ولی اصلا روم نمیشه مثل قدیما باشم که وقتی پاهاشو دراز می کرد بدو بدو می رفتم سرم رو میذاشتم روی پاهاش و اون هم موهامو که اونموقع تا کمرم بلند بود نوازش می کرد. امروز صبح سر میز صبحونه میگه: لیلا موهاتو داری دوباره بلند می کنی نه؟؟؟ گفتم: بله. بعد گفت: خیلی خوشگله. جواب دادم: اونقده روی مبل نشستیم و رو تخت خوابیدیم که خیلی وقته متوجه نشدی موهامو دارم بلند می کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/05/25ساعت 10:2  توسط لیلی   | 

 

اما حتي اگر تا آن طرف دنيا هم بروي نمي تواني از آن فرار كني. با اين حال بايد به آنجا بروي ... به لبه ي دنيا. كاريست كه تا به آنجا نرسي نمي تواني انجام بدهي.

خواستم واسه خودم و خودت یادآوری کرده باشم... خدا کتاب مقدس رو قرستاده برای ارامش وجود بندگانش. مگه نه؟ اونوقت ما چیکار می کنیم؟ میگیریم دستمون و بوسش می کنیم باز می کنیم و می خونیمش... جایگاه کتاب من اصلا توی قفسه ی کتابخونه ام نیست برعکس بقیه کتابهام همیشه میذارمش جلوی چشمم تا یادم باشه باید ورق بزنم و بخونمش.... اگه من کتاب مقدسی هستم که از طرف خدا به تو هدیه داده شده... بیا و منو ورق بزن. تمام دلهره های این مسیر رو دوست دارم. می دونی امروز صبح چی دلم خواست؟ داشتم کتاب "رز گمشده" رو توی اتوبوس قبل از کار می خواندم اسم یه غذای جدید رو خوندم : "گزلمه" ... دلم خواااااست. کتاب رز گمشده میگه اگر چیزی رو واقعا با تمام وجودت بخواهی برات اتفاق می افته... مهم باور تو است. از خودت بپرس من به چه معتقدم؟ خیال ها خمیرمایه ی واقعیت هستند و من مطمئنم یه روز برام می خری و با هم گزلمه و پیراشکی گاز می زنیم. می دونم!!! چون با تمام وجود به این مسیر اعتقاد داشتم و دارم... رفتن تا لبه ی دنیا

پ.ن ۱: بالاخره وقت کردم و رفتم یه عینک خریدم... کف بزنید برام. اونقده خوشگل و باکلاس میشم با این عینک جدیده... بعدا یه عکس میندازم همتون بیایید کامنت بذارید و هی بگید واااای لیلا چقده خوشگل شدی دختر. منم هی کیف کنم  اندکسی؟؟؟ (معنی اندکسی میشه همون باشه یا اوکی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/05/24ساعت 10:50  توسط لیلی   | 

 

توی این ساعت بچه های شرکت همه جمع شدن تو اتاق صدور اسناد و تلویزیون رو گذاشتن رو میز کارنه تیر زنی و مسابقه ی کشتی می بینن... خوشحالم امروز صبح قبل از اینکه کاملا دیوونه بشم تمام استرس هامو برطرف کردم و اول صبح قبل از شروع کار و قبل از هر چیزی همه چی رفع شد. و تو هم made sure that دلتنگی و استرسم بی دلیل بوده. دیشب خواب دیدم توی یک جنگل پر از تپه و تاریک تک و تنها هستم و یک موتور سوار با سرعت داره منو دنبال می کنه و من از دستش در میرم و تپه ها رو یکی یکی پشت سر میذارم و جیغ میزنم و در میرم ... وقتی از خواب بیدار شدم از پا درد نمی تونستم از جام تکون بخورم تمام بدنم عرق سردی نشسته بود و من همچنان شوکه روی تخت به سقف نگاه می کردم و ناراحت بودم ... ساعت نه و نیم بالاخره از روی تخت اومدم پایین و صبحانه نخورده مانتومو پوشیدم و اومدم سر کار ... کارم رو دوست دارم برخلاف عقاید یه سری از دوستان که میان و در وبلاگم می نویسند کار واردات با روحیه ی یک دختر ادبیات خوانده جور در نمیاد ... اما من دوست دارم چون در کارم موفق هستم و از لحاظ مالی هم خوب ساپورت میشم ... نیازی هم ندارم کسی در مورد دیوونه شدنم که هیچ ربطی به مسائل کاری نداره بیاد نظر بده... تامام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/05/22ساعت 12:23  توسط لیلی   | 

 

دارم دیوونه میشم خدا... دارم دیوونه میشم... دارم دیوونه میشم ... دارم دیوونه میشم... دارم دیوونه میشم... دارم دیوونه میشم... دارم دیوونه میشم... دارم دیوونه میشم... دارم دیوونه میشم... دارم دیوونه میشم... دارم دیوونه میشم... دارم دیوونه میشم... دارم دیوونه میشم... دارم دیوونه میشم. خیلی سخته . خدایا خودت کردی خودت هم کمکم کن کم نیارم... دوست ندارم بترکم ولی الان مثل یه بمب آتیشم. می دونم دوشنبه اول صبحی می ترکم. مطمئنم!!! دارم خفه میشم. به هرچی فکر می کنم آخرش حس می کنم دارم دیوونه میشم. نمی دونم چیکار کنم!!! نمیگم خسته ام . نمیگم کم آوردم. نمیگم بریدم. نمیگم ... هیچ کدوم اینها رو نمیگم... فقط دلم میخواد بگم بغضم دیگه داره می ترکه و هیچ کس نمی فهمه. دلم می خواد وقتی گریه می کنم کسی منو بفهمه ولی همش دارم قورت میدم ... همش حس می کنم دیگه واقعا دارم از درد خفه میشم. نمیدونم چرا این جیزها رو تو وبلاگ دارم می نویسم ... فقط حس کردم وقتی بنویسم یه خرده آرومتر میشم. انگار تو پس نوشته هام یکی نشسته و با مژه های بلندش بهم زل زده و دستاشو گذاشته زیر چونه اش و داره به حرفهام گوش میده. به قول سیمور گلاس واسه همون خانم چاقالوهه می نویسم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/05/21ساعت 23:5  توسط لیلی   | 

 

خوب نتیجه ی این ENDAKSI این شد که شنبه با هریس و الیاس رفتیم کارخونه سنگ واقع در جاده آبعلی و با معدن دار سنگ Silver Travertine صحبت کردیم و معدن دار همچین قیمت نجومی ای داد که هریس آروم بهم اشاره کرد و توی دفترش نوشت: high freight cost و من زیر زیرکی نوشتم : discount after 10 containers. نتيجه اين شد كه با يه پروژه ي ده كانتينري حمل زميني صادرات رو شروع كنند و بعد شايد بشه تخفيف گرفت. به هرحال فعلا تا امروز كه هيچ تصميم خاصي گرفته نشده تا ببينيم بالاخره چي ميشه. نميدونم اين دوست / مشتري يوناني چي توي وجودش داره كه هر وقت مياد ايران و ميره ده برابر انگيزه ي همه ي بچه ها براي كار بيشتر ميشه و اونقدر مرد شاد و مهربون و بگو بخند و شيطونيه كه كلي خاطره تو ذهن همه به جا ميذاره ... و يكي از خاطراتي كه اينبار توي ذهن من به جا گذاشت يه صحنه ي به شدت رمانتيك سينمايي بود ... فقط من يه كلاه پردار و دستكش توري  كم داشتم. وقتي با الياس و هريس رفتيم هتل تا به حساب شركت من براشون اتاق رزرو كنم٬ الياس گفت خسته است و فقط دلش ميخواد بخوابه و هريس از من درخواست كرد بريم پارك هنرمندان كه يه خيابون بالاتر از محل كارمون هستش تا يه هوايي عوض كنه... موقع برگشتن به هريس گفتم مجبورم با اتوبوس برم خونه بنابراين ازش خواستم خودش تا هتل قدم زنان بره ... نزديك ايستگاه كه رسيديم اتوبوس اول رو از دست دادم ... هريس گفت: چرا بدو بدو نرفتي سوار بشي؟ گفتم : چون تا حالا دنبال اتوبوس ندويدم!! همينطور توي ايستگاه يك ربع  منتظر بوديم كه اتوبوس بعدي با سرعت اومد و رفت اون سر چهارراه بعدي ايستاد ... من هر جور محاسبه كردم ديدم به اتوبوس نمي رسم... يهو هريس گفت: Leila just run with me... مثل جت دو تايي دويديم٬ چراغ قرمز رو بدون توقف رد كرديم بعد هريس دست تكون داد و اتوبوس رو براي من نگه داشت و مثل فشفشه پريدم بالا و باي باي كردم. حس كودكانه ي فوق العاده زيبايي بود. توي اتوبوس فقط ياد اين جمله افتادم: 

Everyone wants to ride with u in the limo
but what u want is someone who will take the bus with u
when the limo breaks down

 دلم نميخواد اقايون رو با هم مقايسه كنم و دوستان منو متهم به اجنبي پرستي كنند اما به جرات مي تونم بگم اگه هريس يه مرد ايراني بود ازين تريپ جنتلمن مدل برميداشت و تاكسي دربست مي گرفت ... و مطمئنم که من دو روز بعدش يادم مي رفت ...  امروز كه توي اسكايپ به هريس گفتم راجع به اين صحنه توي وبلاگم مطلب نوشتم گفت: راستشو بخواي من هم تا حالا دنبال اتوبوس يا قطار ندويده بودم ولي براي من هم حس جالبي بود كه فكر كنم تا سالها يادم بمونه.

پ.ن 1: عكس 1 (اتاق من- محل كارم) / عكس 2--- بميريد اگه بگيد چاق شدم

پ.ن 2: امشب كه گذشت فردا رو بگو/ چه كنم كنم دل ما رو بگو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/05/11ساعت 13:16  توسط لیلی   | 

دلم ميخواد فردا بعد از مذاكره ي من و هريس با بزرگترين معدن دار گروه سنگ كاشان بيام اينجا بنويسم : پاراكالو - اندك سي... بدون هيچ چشمداشت ماترياليستي واقعا دوست دارم بتونم اين بيزينس خريد يه نوع سنگ خاص تيتانيوم براي ساخت يه كليساي اورتودكس در تسالونيكي يونان رو بچسبونم . خيليييييييي دلم ميخواد بتونم اينكارو انجام بدم.... خيلييييييييي زياد. دوست دارم به بعضي ها بفهمونم واقعا مي تونم اگر فرصتش به من داده بشه ... همونطور كه هريس به من اعتماد كرد و فرصت داد تا صادرات هم ياد بگيرم. فعلا تا فردا ساعت ۱۲ كه از ته قلبم اميدوارم بيام اينجا يه اندكسي فونت ۷۲ بنويسم

 پ.ن ۱: اره شب شب شعر و شوره شب شب ماه و نوره

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/05/07ساعت 0:10  توسط لیلی   | 

 

نه نه نه صبر کنید !!! نق نزنید باز دوباره نمیخوام نقد روی کتاب دوریس لسینگ بنویسم و شما هم بگید اه بابا خفه مون کردی لیلی با این دوریس جونت... آخه امروز اولین سالگرد پایان نامه ام بود... از پارسال تا امسال اونقدر زندگیم عجیب غریب شده و اونقدر اتفاقای متعدد افتاده و هنوز ادامه دار داره پیش میره که کلا از مود تحصیلات اومدم بیرون. دو روز پیش که داشتم کتابخونه ام رو مرتب می کردم پایان نامه ام رو برداشتم تا یه نگاهی بندازم دیدم پارسال ۲۴ خرداد یه گونی برنج از رو دوشم زمین گذاشتم و از اون تاریخ به بعد کلا یادم رفته ... امروز که داشتم از سرکار برمی گشتم توی مسیر یکی از همکلاسی ها رو توی خیابون دیدم و اونقدر شیلا خودش رو لاغز کرده بود که من از این یکی سمت پیاده رو یه لحظه احساس کردم عاطفه دوست دوره ی دبیرستانمه... وقتی برام دست تکون داد و رفتم اون سمت پیاده رو یهو دوزاریم افتاد ای بابا این دوست دو سال پیش منه... کلا از فاز دوستی اومدم بیرون ولی از خوشحالی می تونم بگم جیغ زدیم جفتمون و پریدیم بغل همدیگه ... شیلا گفت: لیلا به خدا امروز عصری توی کتابخونه ی دانشگاه پایان نامه ات رو می خوندم و گفتم این ورپریده همیشه تند تند همه چی رو تموم می کرد و خودشو خلاص می کرد و جالب اینکه تاریخ دفاعت هم دقیقا پارسال تو همین روز بوده... خوشحال شدم از اینکه به این نکته توجه کرده بود. بعضی وقتها اونقدر دلم برای درس خوندن تنگ میشه که وسط کار یهو میرم توی سایت شعر انگلیسی و میشینم شعرهای تی اس الیوت رو می خونم یا داستانها و نویسنده های جدید رو سرچ می کنم بعد یهو یادم می افته ای وای باید گواهی مبدا فلان مشتری رو پیگیری می کردم و یادم رفته.... خلاصه اینکه هم یه جورایی اوضاع جدید زندگیم رو دوست دارم هم یه جورایی نه... امروز هم با رئیسمون سر نرخ محاسبه ی هر کیلوگرم بار برای صدور قبض انبار شرط بستیم... من می گفتم هر کیلو ۸۰ ریال محاسبه میشه ولی آقای قاسمی میگفت هر کیلو ۸۵ ریاله... سر یه ناهار با هم شرط بستیم و بعد بخشنامه رو نگاه کردیم و دیدم ۸۵ ریال بوده. خلاصه همه ی بچه ها رو ناهار مهمون کردم و دست آخر آقای قاسمی اومد تو اتاقم و یه تراول ۵۰ تومنی گذاشت یواشکی روی میزم و گفت: بهونه ای بود برای اینکه با هم همگی شاد باشیم ناهار مهمون من باشید. منم الکی خودمو لوس کردم که ای وای نه تو رو خدا آقای قاسمی من شرط رو باختم و بعد بی خیال شدم و زود قبل از اینکه تو رودربایستی بمونم و پشیمون بشه پول رو گذاشتم اونور میزم اینم از امروز!!! در پایان هم به این تکه از کتاب کافکا در ساحل توجه بفرمایید: " در زندگی هر کس یک نقطه ی بدون بازگشت وجود دارد و در موارد خیلی کمی نقطه ای است که دیگر نمی توانی جلوتر بروی. وقتی به آن نقطه رسیدیم تنها کاری که می توانیم بکنیم در آرامش پذیرفتن واقعیت است. اینطوری زنده می مانیم." (ص ۲۲۷- نشر کاروان)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/03/25ساعت 0:6  توسط لیلی   | 

 

اوهههههه چند وقت ميشه اينجا ننوشتم؟ فكر كنم زيادي تنبل شدم... البته تنبل نيستما از بس دور از جون مثل چي كار مي كنم كه ديگه از مود زندگي خارج شدم ديگه چه برسه به وبلاگ نويسي . هفته ي پيش به مناسبت ارتحاليديز منم بعد هشت سال رفتم تبريز. كلا انگار رفتم يه سياره ديگه برگشتم. اصلا هيچي مثل بچگي هام نبود ... همه ي دخترخاله ها و پسرخاله هام نفري يه ني ني زده بودن زير بغلشون .... همراه با ده كيلو اضافه وزن و پسرخاله هام هم كه موهاشون حسابي سفيد شده بود. خونه ي مادربزرگم تا حياطش دقيقا عين قبل بود ولي داخل خونه اصلا يه شكل ديگه اي شده بود. همين كه وارد فضاي خونه شدم به دختر دايي ام گفتم: پس اتاق ننه كووووووووووو؟ (ما به مادربزرگمون مي گفتيم ننه). واقعا دلم گرفت كه بعد از فوت مادربزرگم صندوق خونه ي اتاقشو خراب كردن و به آشپزخونه اضافه كرده بودن. يادمه ننه توي اون اتاقك يه صندوق داشت هميشه از توي صندوقچه اش لواشكايي بهمون ميداد كه بوي صابون لوكس ميداد. يه بار هم به اصرار ما سي چهل تا نوه قباله ي ازدواج مامانمون رو درآورد و هممون دور هم جمع شده بوديم مهريه ي خاله ها رو مي خونديم و تركيده بوديم از خنده ... آفتابه لگن مسي ... يه توپ پارچه ... يادش بخير مي رفتيم توي حياط خونشون پشه بند مي بستيم شب ها توي پشه بند مي خوابيديم. و همه ي پسرخاله هام از من يه خاطره دارن كه كلا توي فاميل اين خاطره جاودانه شده ... تنها خاطره اي كه با پسرخاله ها و دخترخاله هام يه بار ديگه مرور كرديم همين بود... ما تركها رسم داريم بعد از شام ميوه مي خوريم... يه شب خونه ي دايي ام به محض اينكه شام تموم شد دايي ام اصرار كرد : گيز خيرچا يه (دختر خربزه بخور) ... منم هي گفتم دايي به خدا من عادت ندارم ... اونقدر دايي ام اصرار كرد كه توي رودربايستي موندم و آخرسر يه قاچ بزرگ خربزه خوردم. شب توي پشه بند اونقدر حالم بد شده بود كه  سرمو بردم زير لحاف و اونقدر گريه كردم كه بنده خدا پسر دايي ام نصفه شبي بلند شد منو برد درمانگاه يه سرم بهم زدن تا حالم خوب شد. يه بار هم گوشت بوقلمون رو به اسم مرغ بهم دادن خوردم وقتي فهميدم هشدرخان (بوقلمون) خوردم درجا هرچي خورده بودم بالا آوردم. از صحنه هاي حالت تهوع من ماشالله همه تصاوير زنده توي ذهنشون زياد دارن. خلاصه اينكه تبريز هم تبريز قديم ... اینم یه عکس از من و خاله ام توی آشپزخونه ... با اينكه واقعا به يه مسافرت احتياج داشتم ولي چند تا بيزينس وارداتي از دستمون پريد به خاطر غيبت من توي شركت...  يه بار هم هريس با من دعوا كرد چون اطلاعات نادرست دادم بهش و بعدش معلوم شد اشتباه از رئيسمون بوده ... چهل و پنج دقيقه دعوا كرديم و چهار ثانيه اي آشتي كرديم . و تنها چيز خوبي كه اين مسافرت داشت اين بود كه با خاله ام رفتم بازار طلاي تبريز و واسه خودم يه گوشواره يك ميليون و نيمي تركوندم خريدم.... اونقدر خوشگله كه لاله ي گوشم داره پاره ميشه ... از خريدم راضيييييييييييييييمممممممممم شديييييييييييييييييدددد. كتاب هم كه اصلا چيز جديدي نخوندم هنوز دارم همون كتاب كافكا در ساحل رو مطالعه مي كنم... ولي چند تا ترجمه ي جديد انجام دادم كه در سايت چوك مي توانيد مطالعه كنيد. Tamam

 پ.ن: دوستانی که اسم آهنگ وبلاگمو پرسیده بودند : Burcu Güneş feat. Eflatun - Çıkmaz Sokaklar

 پ.ن ۲:جریان زپلشک آید و زن زاید و مهمان هم زدرآید رو شنیدید؟؟ جریان منه ... رفتم چشم پزشکی باید کلهم عینکمو عوض کنم ...

پ.ن ۳: مخواستن به زور منو از طرف شرکت یه ماه بفرستن دفتر آلمان شهر هاناو ... به آقای یزدانی یه لبخند گنده تحویل دادم که فکر کنم متوجه شد اینجا ایرانه و من هم دختر یک خانواده سنتی... ای بابا امان امان... والله

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/03/21ساعت 11:38  توسط لیلی   | 

 

امروز با چند تن از همکارامون توی دفتر آلمان رفتیم جلسه ی اتاق بازرگانی و صنایع ایران و آلمان ... می تونم بگم برای اولین بار در عمرم یک آلمانی دیدم که کاملا در اشتی با ایرانی ها به سر می برد. شیفته ی شخصیت مدیر عامل اقای دانیل برنبک شدم. واقعا قشنگ صحبت می کرد و فردی بود که با وجود سن کم کاملا ایران رو لمس کرده بود. خوشحالم یک فرد خارجی نزد تو ذوقم ... ما ایرانی ها رو افرادی دارای پتانسیل بالا می دید. جوانانی که از سطح علمی بالا برخورداریم و فقط باید خودمون رو باور کنیم. افرادی هستیم که هوش بالایی داریم و ۹۰ درصدمون انگیزه ی بالایی برای ایجاد حرکت و خلاقیت در خودمون داریم. و جالب اینکه بر عکس همه ی کسانی که در بخش بازرگانی فعالیت دارند اصلا آینده ی ایران را به خاطر تحریم مایوس کننده نمی دید و خوشحالم یکی روبروی من ننشست و الکی به من نگفت چون کشورت تحریمه بیچاره میشید... آینده ی مملکت شاید توی واردات پتروشیمی و نفت و گاز و تجهیزات نظامی و هسته ای ضعیف بشه و این مسائل ربطی به بخش های دیگه نداره و خیالمو راحت کرد که اگر مشتری از من درخواست سوئیچ بارنامه کرد حواسم جمع باشه که سوئیچ بارنامه برای بارهای معمولی فقط یه بازیه برای اینکه مشتری رو دور بزنند و نشون بدهند که اوضاع ایرن در بخش تحریم افتضاحه تا بتونند هزینه ی بیشتری بگیرند. خلاصه اینکه نمردم و از یه آلمانی خوشم اومد. اونقدر خوشم اومد که زود فرمهای عضویت در این اتاق رو گرفتم ... حس می کنم به دانشم چند درصد اضافه شده و این روزها که به شدت همکاریم با دوستان ترکیه ای و یونانی و ایتالیایی ام زیاد شده احساس می کنم منو انداختن توی یه مدرسه با یه عالمه درس های جالب و هر روز دارم چیزهای جدید یاد می گیرم. انکار نمی کنم کارم بخش مهمی از زندگی شده... انکار نمی کنم دلم برای دوستان کاری ام بیشتر از دوستان دانشگاهم تنگ میشه ولی هنوز بی خیال کوبیدن قندون به دیوار نشدما 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/03ساعت 13:59  توسط لیلی   | 

 

چند وقتیه دلم میخواد درباره ی اتفاقی که توی این سه هفته ی اخیر برام افتاد بنویسم... خیلی دلم میخواد بنویسم... خیلی دلم میخواد سبک بشم و دوست دارم یکی بهم بگه تصمیم ات درست بوده لیلا... ولی نمی دونم چه مرگم شده چپ و راست فریدون فروغی رو میذارم و گوش میدم و زار زار میزنم زیر گریه. دلم برای خودم تنگ شده.دقیقا برای خود خودم و فقط خودم ... دلم گرفته از دیدگاههای ادمهای اطرافم البته توی این مورد خاص اصلا نظر کسی رو نپرسیدم ولی هنوز دو دلم و حیرون موندم که ایا تصمیمم درست بوده یا نه. کاش میشد بنویسم. کاش میشد ... کاش میشد... ولی از قضاوت شدن می ترسم. از اینکه منو توی دو کلمه خلاصه کنن می ترسم. از اینکه به عمق من پی نبرند می ترسم. از این می ترسم که کسی تجربه ی مشابه این اتفاق رو نداشته باشه و بخواد منو راهنمایی کنه. نمی دونم ... فقط می دونم داغونم این روزها. چسبیدم به کتاب کافکا در ساحل و صبح به صبح میزنم زیر بغلم و تا محل کار می خونمش برگشتنی دوباره می خونمش... شب می خونمش صبح می خونمش ... دندونام هم درست شد. اونقدر مرتب و سفید شده که لبخند از رو لبام محو نمیشه. نمی دونم دیگه دلم چی میخواد!!! سرگیجه داره خفه ام می کنه این روزها. این هفته هم دوست یونانی مون هریس میاد ایران و من سه شب هتل رو به حساب شرکت رزرو کردم براشون ... اولین ملاقات حضوری مون خواهد بود ولی برعکس بقیه مهمان های خارجی مون انگار ایشون رو دهها ساله می شناسم ... حال منم چه موقعی گرفته شده هااااا ... 

 بعدا نوشت:

 Duydum ellere yarmış
yerini eller almış çoktan
Bense kendimi salmış yüreğini yaralar sarmış yoktan
Bir kızı bir oğlu varmış kendi hayatına dalmış
En acısı da beni hatırlamamış unutmuş çoktan

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/31ساعت 0:19  توسط لیلی   | 

 

ديشب دلم ميخواست گوشي تلفن رو برميداشتم و اين تيكه از كتاب فرني و زويي سلينجر رو برات مي خوندم... "تنها دلمشغولي هنرمند اينه كه كارشو به كمال برسونه٬ كمال با تعريف خودش٬ نه با تعريف يك نفر ديگه." ... وقتي اينو خوندم زدم زير گريه كه چرا قبلا اين كتاب رو به زبان فارسي نخونده بودم؟ چرا قبلا كه دو بار اين كتاب رو به انگليسي خونده بودم هيچ وقت به عمق اين جمله دقت نكرده بودم؟ شايد اگر دقيقا عين اين عبارت فارسي رو خونده بودم درست همون روزي كه با طعنه بهم گفتي برو دكترا بگير و بعد اون موقع حرفي براي گفتن تو ادبيات داري كاش اونموقع مي تونستم بهت ثابت كنم راه من در ادبيات چیه اما سكوت كردم به احترامت... لعنت به اون احترامي كه برات قائل بودم و هنوز هستم ... لعنت به این اخلاق گندم که وقتی می بینم کسی نمی فهمه چی میگم دست میکشم و توضیح اضافه نمیدم و توجیهش نمی کنم فقط میگم  اه ول کن لیلا واسه چی الکی فسفر می سوزونی؟  ... دلخورم از پدر مادرم كه بهم ياد ندادن مثل يه گرگ وايستم تو روي آدمها و از حق خودم و تفكرات و انديشه ي خودم دفاع كنم... هميشه منو طوري تربيت كردن كه با سكوت انتقام بگيرم از آدمهايي كه منو از خودشون متنفر مي كنن...  ديگه بحث رو كش ندادم و ديگه باهات هيچ وقت حرف نزدم تا اجازه ندم از اعتقادات من خرده بگيري انگار نه انگار كه منم انديشه اي داشتم كه تو باید ببهش احترام میذاشتی...  منم مثل فرني دنبال همون خانم چاقه هستم كه سيمور گلس تصويرسازيش كرد و بعد به خاطر اون خانم چاقه٬ زويي كفشاشو واكس ميزد. فايده نداره بخوام توضيح بدم درزندگيم دنبال چي هستم... اگر دنياي من براي آدمها زيبا باشه خودشون كشف مي كنن من در زندگي دنبال چي هستم. فقط خسته شدم از آدمهايي كه ديگه حوصله ي كشف كردن ندارن و نتيجه ي هر چيزو بايد مثل يك لباس اتو شده گذاشت جلوشون.  

پ.ن1: هربار سلينجر ميخونم به قرآن به غلط كردن مي افتم... به خودم قول دادم تا يكسال بعد از بيست كيلومتري سلينجر هم رد نشم از بس ميزنه داغونم مي كنه و اشکمو درمیاره نصف شبی.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/05ساعت 10:31  توسط لیلی   | 

رئيسمون از بس سركار منو و شهاب رو صدا مي زنه ديوونه ميشيم... صداش مثل مته رو اعصاب جفتمونه... گاهي وقت ها اونقدر پشت سر هم صدام مي كنه كه هدفون رو ميزنم گوشم و الكي ميگم من دارم با خارج صحبت مي كنم حواسم پرت ميشه وقتي قرار باشه هم زمان انگليسي و فارسي حرف بزنم.... اينجوري چند دقيقه از شنيدن صداش خودمو خلاص مي كنم و به كارهام مي رسم و بارگيري ها و مسيرها رو چك مي كنم... خلاصه پنج شنبه اي اول صبح كه ترخيص كارمون زنگ زد گفت توي بارنامه اسم شركت گيرنده رو اشتباه وارد كردي  بدو بدو شروع كردم به صدور يه سري اسناد جديد. همون موقع حسابدارمون زنگ زد گفت فلان صورت حساب دست شماست؟ از اون طرف هم رئيسمون گفت ابعاد پالت هاي ساپكو چنده؟ از اون طرف شهاب گفت: اين اقاي مظاهري اگه  تا امروز گواهي مبدا رو نفرسته هريس بايد حق دموراژ بده ها خانم مسلمي.... منم قاطي كردم سر همشون يهو جيغ كشيدم كه اه من نمي تونم هم زمان 10 تا كارو با هم انجام بدم همينجوري مي كنيد من بارنامه اشتباهي مي زنم ديگه... همتون فقط بلديد بشينيد سرجاي خودتون و كارها رو از طريق يك نفر ديگه پيگيري كنيد. چرا من هيچ وقت كارم گير شماها نيست؟ چرا من هيچ وقت صورت حسابام و ابعاد و كارهام سر از پرونده ي شما در نمياره؟ ولي هميشه كارشماها لابلاي پرونده ها و ايميل هاي من گير كرده .... حتي نمي خواهيد لابلاي دو تا ايميل دنبال كارهاي خودتون باشيد... يعني اگه زن نبودم به جان خودم قندون روي ميز رو برمي داشتم و پرت مي كردم سمت ديوار از بس اعصابمو خرد كرده بودن... آخر سر هم موقع برگشتن رئيس گرامي  با طعنه فرمودند : جديدا خانم مسلمي ساعت نه مي آيي سركار و راس ساعت ميري...  منم امروزصبح شنبه راس ساعت هشت و نيم يه تابلو زدم زير بغلم و اين جمله از كتاب هاگاكوره رو پرينت گرفتم و گذاشتم توي تابلو و چسبوندم به ديوار پارتيشن: " چگونه انتظار داري با سرافكنده ساختن يك فرد از او انسان بهتري بسازي؟ " هر کی میاد اتاقم یه لحظه خیره می مونه و متحیرمیگه : خانم مسلمی این چیه زدی به دیوار؟ میگم: خوب فکر کنید کلی نکته داره... بالاخره باید از اینهمه ادبیاتی که خوندم یه جا استفاده بهینه کنم دیگه... اینطور نیست؟

 پ.ن 1: چقده خوردن پرتقال خنك مزه ميده... سالها بود به خاطر مشكل دندونهام از اين نعمت بي بهره بودم... چهار تا دندونم درست شد بالاخره .... كلي خوشگل شدم اووووووه بيا و ببين. دارم به اين فكر مي كنم كه 4 تا دندون اينقدر خوشگلم كرده بقيه اش رو هم بعد عيد درمان كنم چي ميشم خداي من؟؟؟

پ.ن 2: خوش به حال اونايي كه عيد ميرن مسافرت... من كه طبق معمول هر سال تهرانم و 5 فروردين هم بايد برگردم سركارم. سال جهاد اقتصادي هم تموم شد بي صبرانه منتظرم ببينم امسال چه جوري ملت رو آنتريك مي كنن...

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/27ساعت 10:29  توسط لیلی   | 

 

آشنایی با هریس منو برده صاف به نوستالژی ۱۵ - ۱۶ سالگیم. اون موقع که خودمو واسه کتابهای نیکوس کازانتزاکیس شهید می کردم و دونه دونه ی آثارش رو می خوندم و کتابهای ممنوعش رو پیدا می کردم و با قیمت سه برابر قیمت واقعیش می خریدم و می خوندم. مسیح باز مصلوب - آخرین وسوسه مسیح- سرگشته ی راه حق- گزارش به خاک یونان- زوربای یونانی- برادرکشی و ... یادش بخیر. اینم از آهنگ فیلم زوربای یونانی... دلم واسه اون موقع هایی که با هیجان کتاب مطالعه می کردم تنگ شده.  باورم نمیشه یک یونانی تا این حد از این فاصله ی دور به من نزدیک باشه و اونقدر اعتمادمون بهم بالا باشه که تا بگم این مبلغ رو بزن به حساب فرداش سوییفت بانکی رو نشونم بده و اونوقت ما ایرانی ها اینقدر سر همدیگه رو هی دم به ساعت شیره بمالیم و تا اون چهل هزار تومان کارمزد دلار رو بزنیم به حساب اون بنده خدایی که هنوز سرویس ارائه نداده پولش رو یه هفته قبل پرداخت می کنه. گاهی آدم تو دنیای بیزینس از هم وطن های خودش واقعا متنفر میشه. من خودم توی کار وارداتم ولی ندیدم یه خارجی از من کارمزد بگیره اما نوبت ما ایرانی ها که میشه از جد پدربزرگ عمه مون هم کارمزد نه هزار دلار رو می زنیم به حساب و همیشه من با بچه های شرکت سر این دله بازی مسخره ی بیزینسی دعوام میشه و میگم آره حتما با این دله بازی ما ایرانی ها صادرات مملکت بعد از تحریم متحول میشه... بشینید ببینید چه گندی بزنیم...  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/22ساعت 16:46  توسط لیلی   | 

 

چند ماهي ميشد كه هارد كامپيوتر خونه سوخته بود. همه اطلاعاتش پريد و ديگه برنگشت. خدا رو شكر من تمام اطلاعاتم رو روي لپ تاپ و فلش سيو مي كنم ولي حيفم اومد كه يه عالمه عكس خانوادگي و دوستانه و قديمي ام پريد رفت. خدا بيامرزه مخترع مراسم خونه تكوني رو كه باعث ميشه ادم خيلي چيزها رو پيدا كنه... ديروز كه خونه تكوني رو از اتاق خودم شروع كرده بودم لابلاي وسايلم يه سي دي پيدا كردم كه نوشته بودم: pre compu docs – سي دي رو كه توي درايو گذاشتم از خوشحالي پر زدم. نميدونم كِي از عكس ها و فيلم هاي كامپيوتر بك اپ گرفته بودم ولي خيلي خوشحال شدم كه حتي عكس هاي خيلي خيلي قديمي- عكس هاي عروسي خواهر و برادرم و عكسهاي خونه قبليمون همش توي اين سي دي بود. فكر كنم چند سال قبل حافظه ي كامپيوترم پر شده بود و من اين بك آپ رو گرفته بودم و درايو رو خالي كرده بودم و عكسهاي جديد سيو كرده بودم و بعد سالها يادم رفته بود. واي يه چيزهايي پيدا كردم فقط دو ساعت با خواهرم نشسته بودم عكس ها رو مي ديديم و مي خنديدم. كليپ هاي رقصمون توي مهموني ها و عروسي ها... عكس شب چله ي خونه قديمي مون كه همه توي اتاق پاييني چپيده بويديم تو دل هم و هندونه گاز مي زديم ... عكس من و پسر خواهرام (هادي مهدي) در حاليكه منو توي راه پله هاي خونه قبلي بغل كردن و مي خواستن از طبقه ي بالا پرت كنن پايين و من جيغ مي زدم و همه هرهر مي خنديديم... كليپ رقص تركي من و مهسا توي عروسي برادرم... عكس هاي نوشهر دقيقا ده سال پيش... عكس هاي كريسمس ژاله.... و يه عالمه عكس جووني هام اون موقع كه موهام تا كمرم بلند بود ... همه ي اين خاطرات كاملا يادم رفته بود. خيلي از عكس ها رو اصلا يادم نمي اومد كي انداختم و برام تازگي داشت. يه عكس خيلي قديمي با دوستاي دوره ليسانسم داشتم كه بعدا ميزنم تو فيس بوك... يكي از اون عكس هايي كه من و سميه و زهره عين بچه مودب هاي كوچولو با ابروهاي كلفت و در هم رفته كاملا 22 ساله در كنار هم توي سرماي پارك كنار هم چپيديم و عكس انداختيم...  اين عكس (كليك كنيد) رو هم لابلاي همين فايل پيدا كردم كه واسه  سال 85 هستش.  يادمه نذر كرده بودم فوق ليسانس كه قبول شدم برم امامزاده صالح... بعد از اونجايي كه چادر سر كردن من سوژه ي فك و فاميله و هر وقت چادر سر مي كنم همه منو دست ميندازن يكي از دوستامون اين عكسو از ما گرفت و تا يه مدت هركي اين عكسو مي ديد مي گفت ليلا ماشالله چقدر حاجت مندي !!! فقط يه جارو كم داري بري دم حجره رو آب و جارو كني

پ.ن 1: باز هم برام كف بزنيد ... به صورت بسيار حرفه اي زدم تو كار صادرات سنگ براي مشتري يوناني مون و اونقدر شديد از همكاري با هم لذت مي بريم كه حساب كتابمون حتي يك ساعت هم اينور اونور نميشه... مستر هريس اونقدر حس مثبت بهم تزريق مي كنه كه ذره اي حس نمي كنم با مدير واردات بزرگترين گروه سنگ تسالونيكي طرف صحبتم .

پ.ن 2: كارم دقيقا سه برابر شده طوريكه دو هفته است همچنان در صفحه 84 نمايشنامه كودك مدفون سام شپرد گير كردم و اصلا يك پاراگراف هم جلوتر نرفتم. البته خوشحالم كارم زياده و بعدش ميرم تا ساعت نه شب دندونپزشكي و بعد ميام خونه و از خستگي به آدمهاي مزخرفي كه قبلا فكرشون توي مغزم رژه مي رفت ديگه فكر نمي كنم و با اينكه ته قلبم سرشار از نفرت و كينه از همشونه اما شبها براشون دعا مي كنم و راحت سرمو ميذارم زمين مي خوابم.

پ.ن 3: مایه حسن ندارم که  به بازار من آیی/ جان فروش سر راهم که خریدار من آیی/ س÷ر صلح و صفا دارم و شمشیر محبت/ با تو آن پنجه نبینم که به پیکار من آیی// یادش بخیر  

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/06ساعت 16:30  توسط لیلی   | 

 

1. از بين چند تا فيلم جشنواره كه بليت هاش دستم اومد فقط تونستم برم فيلم "من همسرش هستم" رو ببينم. حالا داستان فيلم بماند و بدتر از همه اينكه نيكي كريمي هم بازيگر اصليش بود و همون اول بسم الله خورد تو ذوقم. در كل از اون فيلمهايي بود كه زيادي كشش دادن و از همون اول فيلم به شكوه دوستم گفتم حالا ببين ديگه ته فيلم هميني ميشه كه من حدس زدم. ولي گذشته از همه ي اين حرفها خيلي خوب بود كه زودتر از كارم اومدم بيرون و تونستم بعد از مدتها دوستم شكوه رو ببينم كه محل كارش با شركت ما دو تا چهارراه فاصله داره ولي  وقت نمي كنيم همديگه رو ببينيم از بس هر كي دغدغه ي زندگي خودشو داره. ( عكس اين ديدارمون رو اينجا ببينيد) 2.  بالاخره يه وقتي كنار گذاشتم و رفتم دندون پزشكي و قراره امروز بعد کار برم دندونمو بکشم. همچین چشم راستم خون افتاده که آوازه ي اين دندون من تا تسالونيكي – يونان رفت.  ۳. وسط اين هيري پيري قرار شده شركت منو بفرسته اتاق بازرگاني كلاسهاي  FIATAولي هنوز موافقتمو اعلام نكردم ... نميدونم چه برنامه ريزي اي داشته باشم كه سايه مباحث كاري روي همه ي زواياي زندگيم نباشه... دلم مي خواد بتونم در كنار كارم به ادبيات هم برسم ولي همش كمبود وقته و باز هم كمبود وقت ... 4. گاهي دلم براي خواهرم مي سوزه براي پدر مادرم كه خستگيمو مي برم خونه ... وقتي هم سعي مي كنم توي خونه بر خستگيم غلبه كنم و به خواهرم كمك كنم آخر شب يا فشارم مي افته يا بي حوصله و عصبي ميشم يا فرداش مريض ميشم نمي تونم برم سركار بعد كارم مي مونه واسه روز بعد كه اون بدتره...  5. گاهي به حرف همكارم فكر مي كنم كه ميگه تو عاشق ادبيات نيستي اگر بودي وسط راه نمي بريدي... اما زندگي برای من فقط دنبال كردن اون چيزي نيست كه بهش علاقه داري اين وسط گاهي مجبوري چمدونت رو بذاري زمين و در چمدون رو باز كني ببيني براي بقيه مسيرت چه لوازمي رو هنوز برنداشتي... من الان دقيقا در همين نقطه ام در چمدونمو باز كردم و ديدم براي بقيه راهم يه لوازم ديگه اي لازمه كه شايد علاقه اي نداشته باشم اما بايد با خودم به همراه داشته باشم...  6. هويت ادم داخل يه جعبه نيست كه اگه درش رو باز كني بتوني ادعا كني كه تماما از محتويات داخل جعبه خبردار شدي... هويت بايد هر بار در هر مرحله بر حسب نياز و موقعيت و شرايط خاص زمان خودش تعريف بشه... چرا وقتي آدمها جواب منطقي ندارند سريع ميگن برو خودتو بشناس؟ شناخت اصلا چيز تعريف شده ي خاصي نيست به خدا... كسي كه مدعي است خودشو شناخته دروغ محض ميگه ... من نمي تونم خودمو توي چهارتا كلمه و جمله خلاصه كنم و بشناسم... واقعا نمي تونم ... بايد توي موقعيتش قرار بگيرم تا بتونم بفهمم چه جور آدمي هستم.

پ.ن 1: چند تا نمايشنامه جديد خوندم ولي حالا حالاها وقت نميشه راجع بهشون چيزي بنويسم... فقط خواستم بگم هنوز تو كف نمايشنامه خواني هستم as usual. 

پ.ن 2: راستي اون شال گردنه توي عكس٬ كار دست خودمه... گفتم بگم تا چيزي از قلم نيفته .

پ.ن ۳: همینه دیگه... وقتی دوز احترام بیشتر از دوز دوستی شد آدم باید لالمونی بگیره مبادا بی احترامی و جسارتی پیش بیاد... خدای من / قدری روزنه را باز کن / بگذار گریه ام نفس بکشد

 پ.ن ۴: ترجمه من از داستان "آدم برفی" اثر شاون سایمون

 بعدا نوشت: وااااای Whitney Houston فوت کرد؟ واقعا؟؟؟ من تازه امروز خبرشو خوندم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/23ساعت 11:20  توسط لیلی   | 

 

وقتی دلم از ادمهای اطرافم می گیره صاف میرم سمت کتابهای سلینجر... برای نمیدونم چندمین بار فرنی و زویی رو میخونم. آدمهای اطرافت به جای دوست داشتن و کمک فقط تضعیف روحیه می کنن... وقتی خوشمزه ترین شیرینی دنیا رو شکلات میریزی روش و ازم میخوای حتما بخورمش ...وقتی شیرین ترین انار دنیا رو برام دونه می کنی ... وقتی از پله ها پایین میاییم و من حواسم نیست که پا درد داری و بدو بدو میرسم به اخرین پله و یهویی برمی گردم و پشت سرم رو نگاه می کنم و می بینم ای وااااااای خدای من حواسم نبوده هم قدم با تو پله ها رو طی کنم... وقتی تو چشمام نگاه می کنی اما به جای اینکه حرف بزنی میگی تا نیمه ی راه اومدی برای دکترا ادامه بده بذار من خوشحال بشم از سربلندیت در زندگی... وقتی بهم نگاه می کنی و نمی تونی حدس بزنی موهام کوتاهه یا بلند ... وقتی من جاده ام رو دوست دارم طی کنم برای اینکه بعدها تردید و دو دلی نداشته باشم... وقتی  از مهربونی هات تشکر می کنم... وقتی برای فریم جدید عینکت می میرم و بدو بدو میرم چشم پزشکی و در خواست می کنم یکبار دیگه نمره ی عینکمو چک کنه تا بببینم اگه شماره چشام ضعیف شده بهانه ای گیر بیارم و یه عینک جدید درست مثل برند عینک تو بخرم... وقتی اصلا از تصادف حرف نمیزنی ولی من عکس صحنه ی تصادف رو دیدم و حیرونم چه جوری یه آدم از توی اون ماشین زنده بیرون اومده... وقتی من عمق خیلی چیزها رو درک می کنم ولی تا میام حرف بزنم یهو باهات چشم تو چشم میشم و سکوت می کنم و لعنت به خودم می فرستم که چرا لالمونی گرفتم... وقتی می دونم وقتی می دونی... وقتی می بینم وقتی نمی بینی... وقتی منتظرم...  وقتی  دیگه دارم کم کم خسته میشم... وقتی دیگه دارم متنفر میشم ... وقتی دارم تهی از هر حسی میشم... وقتی واقعا میخوام قید همه چی رو بزنم و بهت ثابت کنم خیال خام پلنگ من به سوی ماه دویدن نبود... وقتی نمیذارم منو بکشی... نمیذارم موجود زن رو تو واسه من تعریف کنی ...وقتی تعریفت از موجودیت خودت اینقدر مغرورانه است... وقتی تواضعی در کار نیست... وقتی نفوذی در کار نیست... وقتی هم قدم شدنی در کار نیست.

پ.ن: سیگاری نیستما... فقط حس کردم خوش به حال سیگاری ها وقتی ناراحتند نمادی دارند که دود کنن بره هوا. اما من چی؟ وقتی بهم ریخته ام باید برم تو آشپزخونه پیاز خرد کنم و شام بپزم و هی بریزم تو خودم... هی قورت بدم و بریزم تو خودم... هی قورت بدم و هیچی نگم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/10ساعت 11:58  توسط لیلی   | 

 

یادتونه آخرین بار کی گفتم به یه مشکلی توی یه کار وارداتی خوردم؟؟ دقیقا الان ۱۰ دقیقه است دو تا استامینوفن کدئین خوردم با دو لیوان آب تا آروم بشم. و بالاخره اونقدر جیغ زدم پای تلفن و اونقدر اعصابم بهم ریخت تا آخر سر قبض انبار و بارنامه آزاد شد و من صحیح و سالم بار رو تحویل صاحب کالا دادم با ۱۸۰۰ یورو خسارت که آخر سر رئیسمون بهم گفت: فدای یه تار موت... نمیدونم چرا اینقدر عصبی شدم جدیدا. ادمهای گند ماتریالیست که فقط باید دو روز جوابشون رو ندی تا بفهمن از حرفهای مزخرف و دروغ هاشون ناراحت شدی. به دنبال این ماجرا فقط فکر یه راهکار منطقی گشتم. میگن واردات فقط با کسب تجربه خوب پیش میره و این هم یک تجربه ای بود که کلهم گند زد به کل اعصابم و رفت.ولی من ول کن نیستم باید از لابلای همه ی این کشمکش ها یه درسی بگیرم. نشستم متن قرارداد نوشتم که مشخصاتش فقط به مراحل اولیه کار من مربوطه و به مدیرمون نشون دادم گفتم من از این به بعد فقط با این فرمت جلو میرم... هر کی هم دلش نمیخواد من دیگه بدون قرارداد با هیچ مشتری ای کار نمی کنم. گلو درد گرفتم از بس تو این هیاهوی نرخ یورو دم به ساعت داد و بیداد کردم و خودمو شهید کردم تا حرفمو به کرسی بنشونم. وقتی یه پروسه تموم میشه به جای اینکه یه نفس راحت بکشم همش اعتمادمو به همه از دست میدم و دقیقا همین عدم اعتماد باعث میشه توی پروسه بعدی باز دوباره به مشکل بخورم. بیزینس می دونید یعنی چی؟ فقط و فقط یعنی: این خط این نشون +

پ.ن: چند روزه دارم نمایشنامه" اتاقی در هتل پلازا" رو می خونم ... همش تم خیانت از سر تا پاش داره بالا میره. همکارم میگه به جای آثار ادبی متعدد سعی کن هنرادبی مطالعه کنی... منظورشو درست متوجه نشدم چون بر این اعتقاده که زندگی همیشه زیباست و تو باید زیبایی ها رو بخونی ...ولی فکر کنم منظورش این بود که اینقدر به این نمایشنامه های با تم خیانت نچسب. چه خوب ... یعنی غیرتی شده آیا؟؟؟  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/19ساعت 14:12  توسط لیلی   | 

 

دستانش را دور شانه ی زن گریان حلقه کرد و با مهربانی او را تکان داد و گفت: " خوب حالا عزیزم، دیگه اینجوری گریه نکن، واقعا نباید گریه کنی ..." مایلدرد چرخید و دستانش را دور گردن خانم کوک انداخت و گفت: " آه متاسفم اما اصلا نمی توانم جلوی گریه ام را بگیرم . هیچ وقت تا حالا نشده تنهایی بخوابم. همیشه تام کنارم بوده ..." خانم کوک باز هم دستانش را دور مایلدرد حلقه کرد و دخترک بیچاره ی ماتم زده را عقب جلو برد و تکان داد. چهره اش به قول معروف سرشار از زندگی بود انگار که با خودش در تقلا باشد. بالاخره که به حرف آمد با لحن صدایی خشن یا شاید عصبانی گفت: "چه زن خوشبختی، اینطور نیست؟ همیشه تام کنارت بوده، درسته؟ شک ندارم آرزوی همه ی ماست که بتونیم یک چنین چیزی را بگوییم." سپس جلوی عصبانیتش را گرفت و باز دوباره با لحنی آرام و یکنواخت ادامه داد: " آخی، بیچاره ، شرم آوره... همه اش واسه همینه؟ طلفکی..." زنهای دیگر به خاطر آوردند که خانم کوک هیچ وقت بچه ای نداشته و هرگز ازدواج نکرده و تنها زندگی می کند و جز گربه اش کسی را ندارد که او را لمس یا نوازش کند و در آغوش بگیرد. ولی الان درست در همین جا مایلدرد گرنت را در تمام آغوشش جای داده بود و احتمالا بعد از سالهای طولانی این اولین بار بود که او دستانش را دور یک انسان – فرقی نمی کرد مرد یا زن - حلقه می کرد. واقعا بُعد دیگر زندگی چه حسی می تواند داشته باشد؟ دنیایی که در آن آدمها همدیگر را در آغوش می گیرند و می بوسند و شب ها کنار هم می خوابند و ناگهان نیمه شب در تاریکی از خواب بیدار می شوند و دستانی را حس می کنند که به دورشان حلقه شده و دست دراز می کنند و می گویند: " بغلم کن، خواب بدی دیدم".

پ.ن: یکی از دوستان توی وبلاگش یه بازی وبلاگی راه انداخته بود اما از اونجایی که شخص مورد نظر را که بازی را راه اندازی کرده بودند نمی شناختم و احتمالا ایشان هم مرا نمی شناختند ولی ممکنه از طریق دوستان لینکهای ارتباطی داشته باشیم ...ترجیح دادم خودم تک نفره انجامش بدم. قرار بود تصویر جاهایی که بیشترین وقتمون را در شبانه روز انجا سپری می کنیم یا تصویر محل کارمون را در وبلاگمون بگذاریم. عکس 1پارتیشن واردات زمینی و میز کار من در شرکته. پارتیشن بغلی هم مخصوص واردات دریاییه که به علت برودت هوای دم پنجره اون طرف من کوچ کردم اومدم اینور می نشینم. عکس 2 هم تصویر نقطه ی ترجمه در اتاقمه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/26ساعت 16:44  توسط لیلی   | 

 

از روی ناچاری می خواهید ظواهر رو باور کنید و به ساده ترین دلگرمی ها دل خوش کنید.من کاملا درک می کنم. امان از دست نیرنگهای بسیاری که بیداد می کنه. واقعا کسی هست که بتونی باورش کنی؟ وقتی با کسی  حرف میزنی واقعا فکر می کنی با خود اون شخص داری حرف میزنی؟ آیا اون فرد همون چیزهایی رو میگه که شما از حرفاش برداشت می کنید؟ من که میگم هر اتفاقی کهس می افته تنها یک چشم بهم زدنه. اقای باج , من و شما چه فرقی با هم داریم؟ از دو جنس متفاوتیم؟ یا رنگ پوستمون فرق داره؟ یا اختلاف سنی داریم؟ عمیق ترین اختلاف بین ما ظاهر ماست. من یونیفرم پوشیدم ولی شما نه. من قدرتِ نفوذ دارم اما شما نه. لابلای تمام تیرگی های دنیا, میان تمام نشانه های درهم ریخته, تصادفات, کنایه ها و طعنه ها, فکر کردن به یه چیز و منظوری دیگر داشتن و لابلای تمام وضعیت ها و اشعار و تمدن ها, در میان این گیجی و تحیر--- تنها یونیفرمه که حرف اول رو میزنه. افردی که یونیفرمی مخصوص به تن دارند کنترل حقایق رو بدست می گیرن. یونیفرم به این دلیل ساخته شده تا ثابت کنه که حقیقت امکان پذیره. کسانی که یونیفرمهای شبیه هم می پوشند چیزهای مشابهی را هم درک می کنند. افرادی هم که یونیفرمهای متفاوتی به تن دارند درک متفاوتی دارند و اینطوریه که از روی یونیفرمهایی که هر کس به تن داره می تونی بگی کی چی تو سرشه. سفید یه معنی میده, آبی معنی دیگه ای. می تونید حتی با چشم غیرمسلح هم نفوذ قدرتم رو ببینید. صاف همین جا رو نگاه کنید ...ببینید چقدر سالم و بی نقصه. (منتظر می ماند.) بسه دیگه ...واسه خاطر این توضیحات مفید وقت زیادی هدر رفت.

پ.ن 1: شاید یه مدت برم توی لاک خودم ... حالا نمی دونم دیگه غیبتم کبری میشه یا صغری ... فقط حس میکنم باید بیشتر روی کار ترجمه ام تمرکز کنم. با اینکه خدا رو شکر رضایت شغلی دارم و دوست ندارم بهانه بیارم ولی انگاری شغل آدم بعضی وقتها دست و پاگیره. سر کار پشت سر هم کار می کنم و گاهی اونقدر جیغ و داد و استرس کاری دارم که نمی فهمم چه جوری زمان گذشت و وقتی میام خونه باز یه عالمه کار و همچنان متحیر می مونم چه جوری اون روز تموم شد!!!! واقعا به این نقطه رسیدم که ارزو می کنم کاش شبانه روز 28 ساعت بود حداقل می تونستم دو ساعت واسه خودم زندگی کنم. تنها دل خوشی ام این شده که از سر کار بیام خونه و یهو ببینم خواهر برادرم با بچه هاشون سروش و آرمین اومدن خونه مون... بعد تا آخرین قطره ی خونم از همه پذیرایی می کنم و بشور بساب راه میندازم و تموم شد... به همین راحتی اون روزم تموم میشه و میره ... همه میگن لیلی زندگی یعنی همین ... این روزها و دور هم جمع شدن ها و شادی اعضای خانواده تکرار شدنی نیست قدرش رو بدون بعدا حسرتش رو نخوری... ولی من نمی تونم بفهمم آیا مفهومی که من در زندگی به دنبالش هستم یعنی همین؟ یعنی کار و خانواده ؟ پس خودم چی میشم؟ 

پ.ن 2: دلم آبشار کوچولومو می خواد...  این روزها تصویرش دم به ساعت میاد جلوی چشمم

پ.ن 3: این هم سه تا عکس از جینگول و زینگول :  عکس 1    عکس 2    عکس 3 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/19ساعت 10:14  توسط لیلی   | 

 

وقتی گ ش ت --- ا ر ش ا د --- به یه دختر گیر میده شاید اولش اعصاب خردکنی باشه و کل جامعه رو به فحش بکشی ولی دقیقا چند ساعت بعدش کرکر خنده میشه. دیروز با کلی برنامه ریزی همه هماهنگ شدیم که ساعت 4:30 با مدیرمون یه جلسه بذاریم تا تکلیف تعطیلات این هفته معلوم بشه... این جلسه هم طبق معمول به درخواست بنده برگزار شد تا من تکلیفمو بدونم اگر قرار باشه همه تشریف ببرن شهرستان و عدس پلو نذری بدهند، من قراره بیام سر کار و پاسخگوی کارهای بقیه باشم یا نه؟؟؟ وسط جلسه نشسته بودیم و سر مرخصی چک و چونه می زدیم که دیدیم یکی بعد از دیگری موبایل هامون داره زنگ میخوره و هی بدون توجه رد تماس می کردیم... تا اینکه بالاخره من رفتم از جلسه بیرون و دیدم منشی بدبختمون که زودتر رفته بود به کلاسش برسه  پای تلفن فقط داره گریه می کنه و میگه : لیلا زود گوشی رو بده شهاب ... چرا جواب نمی دیدید هیچ کدومتون؟ یه جوری به شهاب بگو... داشتم می رفتم کلاسم درست وسط میدون ونک به من به خاطر پالتوی کوتاه گیر دادن آوردنم کلانتری.... همین جوری خشکم زد. باورم نمیشد کثافت ها بخوان به دختر به اون سادگی و بی زبونی و خانمی که تنها نمازخون جمعمونه گیر بدن... یهو پریدم تو اتاق گفتم: شهاب پاشو برو خانمت کار داره این پالتوی منم ببر بپوشه... جلسه بهم خورد و بحث سیاسی شد و فهمیمدیم ظاهرا روز مبارزه با بدحجابی بوده ...ولی خدا رو شکراین وسط  تکلیف من معلوم شد و قرار شد امروز که یکشنبه میشه و اروپا تعطیله و من کارم کمتره سر کار نرم و روزهای دیگه به ترتیب مرخصی بگیریم... بعد همه منتظر نشستیم ببینیم تکلیف این دو تا مرغ عشق چی میشه؟؟؟ تو این فاصله من و رزیتا هم  فقط به زبون ترکی ادای مادرشوهر منشی مون (راضیه)  رو در می آوردیم و می خندیدیم که بنده خدارفت تا یه سال سوژه ی فامیل شوهرش بشه. منم که بی پالتو بودم و باید منتظر می موندم. دست اخر مدیرمون گفت : اینجوری نمیشه پاشو خانم مسلمی من ببرم برسونمت می ترسم سمت خونه ی شما (که صاف چسبیده به ایست بازرسی پاستور) بگیر ببندش بیشتر باشه ... خلاصه بلند شدیم در شرکتو بستیم و خودش و خانمش منو آوردن رسوندن خونه .... دو ساعت بعدش راضیه زنگ زد بابت پالتو ازم تشکر کنه. کلی خندیدیم و فحش دادیم به مسخره بازی های یه جماعت مزخرفی که به زور می خوان امر به معروف و نهی از منکر رو تو پاچه ی ما دخترای دهه 60ی  بکنن که عقده ای شدیم از دست این اعتقادات پوچ. یعنی اگه یه زن خارجی همسن ما رو بخوان اینجوری محدود بکنن میره یه اسلحه می خره راحت یه مدرسه رو ترور می کنه و خلاص... خیلی خانمی می کنیم ما زنهای ایرانی که دهنمون رو می بندیم و هیچی نمی گیم و فقط عقده هامون رو سرکوب می کنیم و دست اخر MSیا سرطان سینه می گیریم و می افتیم می میریم خیال همه راحت میشه... اونوقت دوستای من میگن لیلا تو چرا دوست نداری هیچ وقت بچه ات دختر باشه؟؟ من هیچ وقت به اسم دختر حتی فکر نمی کنم ... د واسه همین دیگه... بیچاره دختر بشه اخرش که چی ؟؟ خانم لباس بپوشه خانم راه بره خانم حرف بزنه و اخر اینجوری به خاطر یه مانتوی کوتاه جواب خانم بودنش رو بذارن کف دستش... حالا من به حال راضیه شکر می کنم که فقط مانتوش کوتاه بوده اگه مثلا قرار بود یه مردی رو که دوستش داشت به خاطر یه بوسه جلوی چشمش میزدن چه حالی میشد؟؟؟ دیگه کم مونده جلوی اندیشه مون یه گشت بذارن تا اندیشه ی ما رو ارشاد کنه... اه برید بمیرید بابا.

پ.ن 1: آخ جون میخوام یه دل سیر از تعطیلاتم استفاده کنم و بشینم لسینگ ترجمه کنم.

پ.ن 2: کتاب عطر سنبل، عطر کاج رو خوندم تموم شد و حالا کتاب خندیدن بدون لهجه رو دست گرفتم... به زودی ترجمه ی متن گفتگوی این نویسنده با خالد حسینی هم تموم میشه و اونوقت راجع به این دو کتاب می نویسم.

پ.ن 3: کف بزنید برام !!! چند روزه سه تا کار صادرات سنگ هم انجام دادم و تقریبا صادرات هم دارم یاد می گیرم ولی همیشه میگم واردات یه چیز دیگه است... دیدی دیدی می تونم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/13ساعت 11:29  توسط لیلی   | 

 

اگر بخواهید حتی از نرم نرم تر می شوم

مرد

نه

ابری شلوار پوش می شوم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/06ساعت 12:6  توسط لیلی   | 

 

امروزمو با یه دعوا و جیغ و داد با یه همکار حواس پرت پرحرفم شروع کردم. یعنی اینقدر از دستش حرص خوردم که وقتی حرفمو به کرسی نشوندم و بهش ثابت کردم گیج تشریف داره اومدم وسط سالن ایستادم و بلند داد زدم: من مسئول وارداتم نه حسابدار ومسئول امور دریایی و ترافیک و صدور اسناد و صادرات و فروش و بازرگانی و مامور وصول مطالبات... پاسخگوی بی ملاحظگی چند نفر باید باشم؟ و در اتاقمو محکم کوبیدم و دیگه به هیچ کس جواب ندادم... فقط میدونم همکارای دیگه همچین فهمیدن حق با منه که مدیرمون اومد توی اتاقم و نشست صاف روبروی من و از من به خاطر این همه کاری که توی این سه هفته اخیر ریخته سرم و خودش و زنش تشریف بردن شهرستان کیف و حال و ما باید پاسخگوی کم کاری بقیه باشیم ازم معذرت خواست. از اونجایی که من توی محل کارم همیشه ساکتم و سرم  به کارمه ودرجه ی آی کیوم در حدی هست که از کار همه ی بخش ها سر در میارم و وقتی نیستن کارشون رو راه میندازم، مدیرمون یه جورایی منو دوست داره و با من مهربونه. امروز هم اولین بار بود که اتیشی شدن منو می دید. جریان از این قرار بود که پنج شنبه ای بیمه نامه وارداتی رو مشتری برای من فکس کرد و من برگه رو گذاشتم روی میز ترخیص کارمون تا امروز که برای تخلیه میره گمرک با خودش ببره. صبح کله ی سحر زنگ زد که تو همیشه دو ساعت منو توی گمرک علاف می کنی و داد و بیداد که من هیچ برگه ای روی میزم ندیدم. وقتی از گمرک برگشت تنها راهی که می تونستم بهش ثابت کنم که برگه توی اتاقش بوده این بود که در اتاقشو بستم و کشوها رو ریختیم بیرون... هر چی بهم گفت: حالا خانم مسلمی بی خیال دیگه گذشت. من کوتاه نیومدم فقط دوست داشتم بهش ثابت کنم پنج شنبه ای بدو بدو دستگاه حضور و غیاب رو انگشت نمیزنه و سوار آسانسور نمیشه و چهار طبقه پله ها رو واسه دیدن دوست دخترش دو تا دوتا می پره میره پایین نتیجه اش این میشه. تمام اتاقشو زیر و رو کردم و دست اخر وقتی درب اسکنر رو باز کردم دیدم برگه رو گذاشته بود توی اسکنر و یادش رفته برداره و اون تو جا مونده.... فقط دو دقیقه مثل گرگ توی چشمهاش نگاه کردم و هیچی نگفتم. اما لذت بردم از اینکه لال شد. فقط یه کلمه گفتم: «یادت می مونه من روی میزم شکلات با طعم نسکافه گذاشتم و دم به ساعت میای دست توی قندون من می کنی و برمی داری ولی یه دونه برگه رو فراموش می کنی روی میز خودت کجا گذاشتی و هر جور دلت می خواد پای تلفن با یه خانم صحبت می کنی. می ارزید نیم ساعت اینجا وقتمو تلف کردم .» الان هم نشستم توی اتاقم و قیافه گرفتم واسه همه. خدای من، من  وقتی توی انجام مسئولیتم ، در هر زمینه ای چه کاری و چه در زندگی شخصی، اگر اشتباهی مرتکب بشم هیچ وقت دلم نمیاد به ناحق بقیه ی آدمها رو مقصر بدونم یا یه گوشه خودمو مثل موش قایم کنم تا مبادا دستم رو بشه ؛ ولی چرا هر چی آدم دور و برم می بینم ته دلشون اینقدر تیره و تاریکه که حاضر نیستن حتی یه لحظه با عمق وجودشون به خطاهای خودشون فکر کنن؟؟ واسه همینه که من از عبارت «بی خیال» متنفرم... همین عبارت که همه ی آدمها مثل نقل و نبات ازش استفاده می کنن باعث میشه آدمها به تدریج بی وجدان بشن دیگه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/28ساعت 13:1  توسط لیلی   | 

 

بعد از شش سال بالاخره طلسم کیش رفتن من شکست و با یه جمع جوون و دوستانم زدیم رفتیم کیش و یه دل  سیر از زندگی و از مسافرت پنج روزه ام لذت بردم. جای همگی خالی بود. هیچ وقت فکر نمی کردم دریای جنوب ایران تا این حد متفاوت و زیباتراز دریای شمال باشه. روزی که رفتم دقیقا چهار سانت برف توی حیاط خونمون نشسته بود و باورم نمیشد ظرف یک ساعت و نیم یهویی به جایی برسم که دقیقا گرمای مرداد ماه رو داشته باشه. خوبی این سفر این بود که با یه جمع دوستانه و جوون همراه شدم و هیچی دوست داشتنی تر از این نیست که  آدم با یه جمع پر انرژی همسفر بشه که پایه همه چی هستن... کنسرت، خرید و ولخرجی، کشتی، جت اسکی، شنا، بولینگ، رستوران همراه با موسیقی زنده، جیغ، سوت، بزن برقص و مسخره بازی و بگو بخندهای شبانه. تعریف کردنی هام زیاده ولی از اونجایی که حوصله ندارم خیلی خلاصه میگم.نکته اول اینکه توی پاساژ پردیس 2 داخل مغازه ی مارک بوسینی خواننده دوست داشتنی مون مازیار فلاحی رو دیدم و یهویی گفتم ببخشید شما اقای مازیار فلاحی هستید؟ درست حدس زدم؟ لبخند گرمی به من و دوستم مهسا زد و گفت بله و من حیرون ماندم که چرا اینقدر از لحاظ تیپی زمین تا آسمون با عکسهای روی پوسترش که در طول همین مدت در کیش کنسرت داشت فرق می کرد!!! ولی در کل پسر خونگرمی بود و از اینکه خودشو نگرفت خوشم اومد. نکته دوم اینکه سه تا ریمل بهم انداختن شدید. آی سوختم گول فروشنده اش رو خوردم. ریمله همچین دم و دستگاه و تجهیزاتی داشت باطری ساعت می خورد و ویبره میزد ... آوردم تهران همه رو دور خودم جمع کردم تا تکنولوژی رو نشون بدم ولی باکسش رو که باز کردم هیچ کدومش ویبره نمیزد. نکته سوم اینکه درست روز برگشت من جناب مدیرعاملمون به همراه ترخیص کارمون تشریف اوردن کیش تا پروسه ی واردات تجهیزات تصفیه خانه ی کیش رو به اتمام برسونیم. با اینکه اصلا از این کارمندهای از زیر کار در رو نیستم ولی حس کردم واقعا ستمه که روز جمعه ای هم دست از سر کچلم برنمیدارن. خدا رو شکرهمون شب  من داشتم برمی گشتم تهران و توی رودربایستی موندن و برای وصول مطالباتشون از صاحب کالا منو داخل ماجرا نکردن... ولی تا دلتون بخواد روز جمعه ای هنوز نرسیده خونه دوباره کار ریختن سرم. من واقعا نمی فهمم چرا همه ی بارگیری ها درست روز جمعه می افته؟؟؟ الان می دونم دقیقا کدوم یکی از دوستانم می خندن از بس موقع کار بهم زنگ میزنن و من میگم الان دارم بارگیری می کنم باور کنید نمی تونم صحبت کنم و همش منو به خاطر این جمله دست میندازن و میخندن. نکته چهارم اینکه جنوبی ها چرا رنگ پوستشون تیره است؟ من رنگ پوستم مثل گچ سفید شده .خودمو کشتم یه خرده برنزه بشم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. یه عالمه با دوستانم عکس انداختم منتها چون برنامه اسکایپ روی کامپیوتر محل کارم برام نصب کردن نمیدونم چرا دیگه فیلترشکنم کار نمی کنه. به درخواست چند تا از دوستان وبلاگیم چندتا دونه از عکسای خودمو به همراه توضیح مختصری فعلا در ادامه مطلب آپ میکنم تا بعدا سر فرصت بقیه رو توی فیس بوک بذارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/21ساعت 14:16  توسط لیلی   | 

 

وقتی دلت شکست تنها و بی هدف/ شب پرسه می زنی از هر کدوم طرف / روزهای خوبتو انکار می کنی / این واقعیتو تکرار می کنی/ اطرافیانتو از دست میدی و افسرده میشی و از دست میری و دور خودت همش دیوار می کشی / افسوس میخوری سیگار میکشی / تن خسته ای ولی خوابت نمی بره / این حس لعنتی از مرگ بدتره/ دل می کنی از این، دل می بری از اون/ یک اتفاق تلخ افتاده بین تون / می بری از همه از هرکسی که هست/ این حال و روزته وقتی دلت شکست/ .... سیامک عباسی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/08/10ساعت 16:57  توسط لیلی  

 

دیدید بعضی وقتها آدم ته دلش یه چیزی میخواد و حسرتش رو میخوره بعد یهو خدا صاف میاره میذاره پیش روی آدم؟ وقتی صاف پیش روی خودت می بینی تازه اونموقع است که حس می کنی باید چشمت رو ببندی چون دلت نمی خواست خدا اینجوری صاف آرزوت رو برآورده کنه. دلت می خواست اثراتی از تلاش و پشتکار ببینی. من دیروز چشمم رو بستم . نمیدونم چرا ... فقط یه چیزو میدونم که ته دلم به خدا گفتم: خواستم ولی اینجوری نخواستم. مطمئنا چیزی که راحت به دست بیاد راحت هم از دست میره.

پ.ن ۱: آخه بگو وقتی بارگیری نکردی واسه چی بارنامه واسه من فرستادی؟ حالا من چه گلی به سرم بگیرم که درفت بارنامه رو به مشتری نشون دادم و بعد تازه بعد ویک اند کوفتی ات اومدی به من میگی ابعاد کالا با فضای خالی جور در نیومد. دوباره دستم موند تو پوست گردو.

پ.ن ۲: همچنان ببر سفید طلسم شده. دیگه آخرای کتابه. ببر سفید یه حیوونیه که توی هر جنگلی از همه کمتر پیدا میشه . موجودیه که هر نسل یکی بیشتر ازش به دنیا نمیاد. یه جورایی حس و حال ناطور دشت رو داره برام و شخصیت عمیق هولدن کالفیلد. چقدر بدبختم من نشد یه کتاب بخونم از داستان فاصله بگیرم و فکر نکنم اون شخصیت من بدبختم.

پ.ن ۳: دلم گرفت دختره تو عکس بالایی با اون سایه ی آجری رنگ بالای چشماش چقدر غمگین تر از من چشماشو بسته. الهی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 10:56  توسط لیلی   | 

 

تنها چیزی که در یک روز بارانی یادم میاد داستان چتر کاواباتا است.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/07ساعت 14:56  توسط لیلی   | 

 

خوب مثلا که چی؟ مثلا میخواید بگید خیلی به یاد من هستید؟ میدونم نیستید و راستش برام اهمیتی هم نداره به یادم نیستید. خوبه توی دو سه پست قبلی گفتم میخوام تنها باشم و حوصله ی دوستامو ندارم. چرا اون موقع که من دوست داشتم باهاتون حرف بزنم یا بیرون برم یا درد و دل کنم یا کمکم کنید ترجمه هامو ویرایش کنید و نظر بدید همتون سرتون به کار خودتون گرم بود؟ همتون درست در لحظاتی که به شدت ناراحت بودم بدترین ضربه ها رو بهم زدید؟ هر کدومتون به نحوی تنهام گذاشتید انگار نه انگار این لیلی همون لیلی بود که کلی باهاش خاطره دارید. حالا این لیلی باز همون لیلیه فقط افتاده رو دنده ی چپ و دیگه حوصله ی دوستایی رو نداره که یه روز هستن فردا نیستن. وقتی گوشی موبایلتون رو قطع می کنید رد تماس می کنید و دیگه از خودتون خبری نیست انتظار دارید من چه جوری برخورد کنم؟ بعد که دیدید نه لیلی هم خبری ازتون نمی گیره تازه این موقع است که گوشی رو می گیرید دستتون و برام روی انسرینگ پیغام میذارید زنگ می زنید حالمو می پرسید ... خدای من. راجع به خودتون چی فکر کردید؟ فکر کردید دنیای منم مثل دنیای خودتون اینقدر کاغذی و مچاله شده است؟ مهم نیست... از دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی هر کی میخواد فاصله بگیره. ولی من خوشم نمیاد پشت سرم حرف بزنید و فکر کنید من نمی فهمم چه خبره. دیگه حوصله ندارم به هر سازی که می زنید برقصم چون واقعا لذتبخش نیست دوستی با دوستانی که فقط توی خوشی ها در کنار آدم هستن و به محض رویارویی با اولین مشکل از تمام تعهدات دوستیشون شونه خالی می کنن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/01ساعت 15:26  توسط لیلی   | 

 

مدتیه دارم روی پروسه ۳۴ تن واردات از فنلاند کار می کنم و بالاخره موفق شدم. امروز یه حس خوبی داشتم... برای اینکه ظرف نیم ساعت وارد جلسه شدم با مدیرمون و ازش شیوه ی واردات کالای تحریمی و نحوه ی صدور اسنادش رو یاد گرفتم. می تونم بگم این یکی از بزرگترین درسهای وارداتی بود که سالها باید در کار واردات بود تا یاد گرفت. خوشحالم مدیرمون به من یاد داد. از اونجایی که همه به محیط کارهای ایرانی بلااستثناء و بی برو برگرد آشنایی داریم می دونید دیگه توی کار محاله همکار پارتیشن بغلی بهت چیزی یاد بده حالا مدیر عامل که جای خود داره. اونهمه با شیرازی ها کار کردم یه دونه اظهارنامه گمرکی یادم ندادن که هیچ ... کلی هم حرف بارم کردن. خوشحالم در این یکی کار در همین مدت که چندان مدت زمان زیادی هم نبوده تا این مرحله پیش رفتم که از فیک اینویس و چنج اسناد دارم سر در میارم. و خوشحال ترم که مدیرمون یک مرد ترک هستش. نمیخوام وارد بحث نژادی بشم ولی ترکها واقعا در کار مثل یه انسان هستن و متاسفم یک فرد شیرازی دیدگاه منو نسبت به کل شیرازی ها بدجور تغییر داد. راستی دوستان عزیز وبلاگی که با من تماس می گیرید یا گاهی پیغام می فرستید آگاه باشید که من تا مدت زیادی با خودم عهد کردم که از تمامی دوستانم فاصله بگیرم و فعلا فقط میخوام تنها باشم. توی دوستیهام چه حقیقی و چه مجازی به یه نقطه ی پوچی رسیدم و حس می کنم این مسئله به یه تجدید نظر کلی نیاز داره. به شدت کارم این روزها زیاده و تا آخر سال میلادی باید شش دانگ حواسم به کارم باشه تا هرچی حساب کتابه همین طرف سال تسویه بشه. امروز همکارم اقای وستایی بابا شد. می تونم شادیشو کاملا حس کنم ... الهی ... نقدهای زن در ریگ روان هم بالاخره آماده شد. همچنان دارم تجاوز قانونی اثر کوبو ابه را مطالعه می کنم. و همچنان بزرگترین تفریح زندگیم شعرخوندن و اتل متل بازی کردن با سروش است.

بعدا نوشت: دیروز آقای میثاق بوالحسنی ادرس این نشریه جدید را به من معرفی کردند. به نظرم مطالب ادبی را خوب کار کردند. اولین شماره نشریه الکترونیک عقربه 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/24ساعت 15:55  توسط لیلی   | 

 

چند روز پيش همكارم آقاي وستايي برام دعوتنامه مراسم بالايي رو آورد : «دومين همايش شاعران ايران و جهان». خلاصه ديروزكلي تريپ زرد قهوه اي زدم و تند تند كارهامو كردم تا ساعت سه برم به مراسم برسم. از شانس من زد يكي از همكارا آخر وقت رفت قبض انبار بگيره بياره. به قول حسابدارمون ميگه:  پژمان ميره يه جا ديگه بايگاني ميشه مي مونه ... حالا مگه برمي گشت تا ما دو تايي صورت حسابها رو رد كنيم كه واسه فردا آماده باشه مشتري بياد تحويل بگيره... خلاصه اينكه آقا پژمان ارجمند ساعت 15:30 دقيقه تشريف مباركشون رو آوردن و تا ساعت 16:30 ديگه از شركت زدم بيرون كه برم تالار وحدت به اين مراسم برسم. از بس دير رسيدم كلا مراسم شعرخواني تموم شده بود . ولي به محض اينكه وارد سالن شدم به يمن ورود بنده گروه رستاك زد زير آواز" ليلا در وا كن ميوم ... پشت در وا كن ميوم...." اي چسبيد... اي مزه داد... اي جاتون خالي بود. تا حالا از گروه رستاك اجراي زنده نديده بودم و در حد همون چند تا كليپ ويدئويي مي شناختمشون... تعداد نوازنده هاشون خيلي بيشتر شده بود و نوازنده هاشون جوون تر از اون سني بودن كه حدس مي زدم. با اينكه تنها بودم ولي بهم خوش گذشت. بعد مراسم هم اونجور كه توي بروشورها خوندم شاعران بيشتر از كشورهاي صربستان، گرجستان، چين، تايوان، اتيوپي، دانمارك و روسيه بودند. به هر حال اين هم مراسمي بود ديگه... خواستم  واسه دل خودم توي وبلاگم راجع بهش چيزي نوشته باشم. اهان يادم رفت اينم بگم؛ فكر مي كنيد ماشين تشريفات شاعران خارجي چه مدلي بوده باشه خوبه؟ GLX 405  خاكستري رنگ.... حالا اگه همايش مديران سرمايه گذار بود فكر كنم قضيه فرق داشت نه ؟؟  

پ.ن 1: هيلدرت جان صفر- صفرمساوي. برنده نوبل امسال كانديد هيچ كدوممون نبود.

پ.ن 2: بالاخره مطالعه «زن در ريگ روان» تموم شد. تقريبا هفت تا منبع انگليسي گير آوردم واسه نوشتن يه نقد خوب براي اين اثر كه اميدوارم فرصت كافي داشته باشم. خوشم اومد از داستانش البته نقدهايي كه ازش دارم مي خونم برام جالب تره. الان هم دارم کتاب بعدی همین نویسنده به اسم "تجاوز قانونی" رو می خونم.... عالی ترجمه شده.

بعدانوشت: از همکارانم راضیه روستایی و خسرو وستایی و دوستانم بهروز انوار- علی شاه علی- مهدی رضایی- درخت ابدی- عباس مولانایی- بهمن صادقي و حمیدرضا اکبري متشكرم كه نظراتشون رو به صورت ايميل و يا كامنت براي ترجمه «ظرف شكستني» به من منتقل كردند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 9:27  توسط لیلی   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/13ساعت 10:18  توسط لیلی   | 

 

امروز به اندازه ي كل شش ماه گذشته با دوستانم خنديديم. اونقدر توي رستوران خنديديم كه كم مونده بود از خنده بريم زير ميز. چقدر دلم تنگ شده بود براي يه همچين حس و حالي ... كه دو ساعت فقط بگيم و بخنديم و بي خيال همه چي... خوشحالم تعطيلات 3 اكتبر ميلادي صاف مصادف شد با امروز كه  قرار بود دوستامو ببينم. تا ساعت 2 كار كردم و سه ساعت بعدش هم دورادور كارمو چك كردم و دست آخر مشتري وارداتي امروزم نيومد واسه تسويه . مي دونم فردا مدير عامل باز اول صبح ميخواد بپرسه: خانم مسلمي آقاي ايكس چي شد؟ و من كار امروز رو دوباره بايد فردا پيگيري كنم. حاضر بودم تا اخر هفته این پروسه ادامه پیدا کنه ولی این سه ساعت رو به هیچ وجه از دست ندم. سه ساعت با دوستانم خوش گذروندم و عين سه ساعت فقط خنديديم. چقدر دلم لك زده بود براي پياده روي طولاني... براي قهقهه ... براي چرت و پرت گفتن... براي دست انداختن و سوتي گرفتن ... براي نزديك كردن سرهامون بهم و پچ پچ حرف زدن و جك گفتن و يهويي تركيدن از خنده... همين!!!  فقط دوست داشتم حس امروزمو اينجا بنويسم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/11ساعت 20:50  توسط لیلی   | 

 

ﺷﺐ ،

‫ﺷﺐ ﻛﻪ ﻣﻴﺸﻪ ﺗﻮ ﻛﻮﭼﻪ ﻏﻢ

‫اﺷـﻚ ﻣـﻦ ﻣﻴـﺸـﻪ ﺳـﺘـﺎره

‫ﻣﻦ ﭼﺸﻤﺎﻣﻮ ﺑﻪ اﺑﺮا ﻣﻴﺪم

‫آﺳـﻤـﻮن ﺑـﺎرون ﻣـﻴﺒﺎره

پ.ن ۱: بد نیست گاهی رعایت کنیم و هر چیزی را ننویسیم... شاید کسی فکرتان را می خواند

پ.ن ۲: وقتی صبح تا شب با ایتالیایی ها و اسپانیایی ها و آلمانی ها حرف میزنم اعتماد به نفسم میره بالا از داشتن یک لهجه ی انگلیسی خوب و آرامش کلامم... باور کنید اسمشون اینه که همسایه انگلستان هستن ولی در کل ما ایرانی ها خیلی لهجه ی قابل فهم تری داریم وقتی انگلیسی صحبت می کنیم.

پ.ن ۳: خیلی دلم میخواست از دنیای یک دختر تهرانی بنویسم و روزها و شبهای خودمو با دنیای دخترهای شهرستانی مقایسه کنم ولی حس کردم ممکنه به خیلی از دوستان شهرستانیم بر بخوره... فقط این رو می تونم بگم که کلا در دو دنیای متفاوت زندگی می کنیم.  شما فکر می کنید در ناز و نعمت زندگی کردن همه ی آن چیزی است که ما از زندگی توقع داریم؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/30ساعت 10:57  توسط لیلی   | 

 

مادرم به من ياد داده خوب باشم. پاك و مهربون باشم.  پاي درد و دل همه ي آدمها بشينم و براشون دل بسوزونم. بهم ياد داده اگر روزي ازدواج كردم عاشقانه همسرم رو حتي در سختي ها دوست داشته باشم. هيچ وقت بهش گير ندم  چون قراره يه عمري بهش تكيه كنم و او هم مثل جفت چشاش مراقبم باشه... پيش خودم ميگم بيچاره مامان فاطي مگه در كل چند تا مرد در زندگيت شناختي؟ تا اومدي بفهمي چه خبره دستتو دادن به دست آقا جونم ... و خدا رو شكر آقا جونم مرد خوب و متعهدي شد. پيش خودم ميگم كاش مامانم به جاي اين روحيات لطيف يه خرده سياست و درنده خويي بهم ياد مياد. بهم ياد ميداد كه هميشه آدمهاي موذي كارشون در اين دنيا راحت تر پيش ميره. دخترهاي وقيح و بي سليقه كه حتي بلد نيستن يه چاي درست و حسابي دم كنن خوشبخت تر ميشن. دخترهايي كه قانع نيستن بهتر مي تونن حساب كتابهاي شوهرشون رو جمع و جور كنن. اصلا هر كي گرگ تره برنده تره. اسممون انسانه ولي عملا هممون داريم با قانون جنگل زندگي مي كنيم. فكر مي كنم خوب بودن در اين دنيا مثل كفشي شده كه ديگه اندازه ي پاي من يكي نيست ولي با تمام اين وجود باز هم نمي تونم بد باشم.

پ.ن 1: هيچ خبري نيستا فقط ديدگاههاي خودمو گفتم.

پ.ن 2: يه قوطي نوشابه كوكاكولا داخل كيفم به عجيب ترين شكل ممكن تركيد و گند زد به كل كتاب سونات شبح و ساير وسايلم ... لامصب همچين صفحاتش بهم چسبيده نميشه حتي ورق زد. واسه همين بي خيال اين كتاب شدم و الان دارم "مرگ نور" اثر طاهر بن جلون رو مي خونم.

پ.ن 3: به خدا گاهی دلم میخوادمثل یه ببعی هیچی حالیم نباشه تا اینهمه درد نکشم.

پ.ن 4: خدايا اگه مي خواستي پول رو مهم ترين عامل روابط آدمها و شخصیت پردازی آنها در اين دنياي مسخره ات قرار بدي، خوب بيكار بودي يه سري آدم بي پول آفريدي تا به وجودت دم به ساعت شك كنن؟ همون ادمهای پولدار رو می آفریدی تا ببینی به هر کی داری خوبی می کنی تو رو از یاد می بره ولی به هر کسی نظر نمیندازی دم به ساعت داره صدات میزنه... گوش بده خدای من!! حس می کنم گوش نمیدی که دنیات داره هر روز کثیف تر از دیروز میشه.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/25ساعت 19:34  توسط لیلی   | 

 

نمیدونم نسیم بود یا توفان... به هر حال 48 روز بالاجبار بر زندگی من وزید و رفت. به قول موراکامی رفتم تو یه توفان. وقتی داشتم وارد توفان می شدم فکر نمی کردم بیرون آمدنی در کار باشه. ولی وقتی به بیرون پرت شدم مثل همه ی روزهای عادی در زندگیم از خواب بیدار شدم، دست صورتمو شستم،  لباسهامو پوشیدم  سروش کوچولوی خواهرمو محکم تر از قبل بغل کردم و اومدم سر کارم. هنوز گیج و ویجم. مطمئن نیستم از توفان بیرون اومده باشم . مطمئن نیستم توفان تمام شده باشد. اما يك چيز مسلم است. وقتي از توفان بيرون آمدم، ديگر آني نيستم كه قدم به درون توفان گذاشت. خدا رو شکر یه جایی هست که  8 ساعت پرترافیک کار کنیم و خودمون رو از دغدغه های روحی  دور نگه داریم.

پ.ن 1: کوشان... همیشه واسه مامان حضور خواهی داشت. همیشه !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/22ساعت 12:18  توسط لیلی   | 

 

Just because of your mesmerizing brown eyes which would be carved in my mind

 دانلود

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/12ساعت 11:24  توسط لیلی   | 

 

معادله 1: از قدیم گفته اند وقت طلاست، به عبارت دیگر: زمان = پول

معادله 2: همین  طور گفته اند توانا بود هرکه دانا بود، یعنی: توان = علم

می دانید که:

زمان / کار = توان

با جایگذاری معادله  1 و 2 در معادله سوم به این معادله می رسیم:

پول / کار = علم

که  می توانیم آن را به این صورت بازنویسی کنیم:

علم/ کار = پول

بنابراین:

Lim   (پول) = ∞

0→ علم

یعنی هرچه علم و سوادت کم تر باشد درآمدت بیشتر است،

و این هیچ ربطی به مقدار کار انجام شده ندارد !

 پ.ن ۱ : رفتم توی حال و هوای سال پیش دانشگاهی ... درس دیفرانسیل انتگرال.... الان اگه بهم بگن اتحاد نوع اول چی میشه عمرا اگه یادم بیاد... هیچ وقت یادم نمیره معلم فیزیکم منو کشید پشت در کلاس برگه امتحانمو نشون داد گفت: " لیلی ببین شدی ۵/۴ به ارواح خاک بابام فقط چون میدونم راهت ریاضی نخواهد بود قبولت می کنم"... و من فیزیک شدم ۱۳.  

پ.ن ۲: یه نمایشنامه از ادوارد البی دارم می خونم ... اصلا نمی فهمم چی به چیه به خدا

پ.ن ۳: تملی معاک

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/04ساعت 22:37  توسط لیلی   | 

 

این روزها حس می کنم سراپا غرورم... البته نه از اون غرورهای چندشی و کاذب که آدم بره اون بالا بالاها بایسته و به همه ی پایین دستی ها پوزخند بزنه و هیچکی رو ادم حساب نکنه... نه اصلا... غرورم این روزها به شناخت خودم و پی بردن توانایی ها و هدفهام داره کمک می کنه... دوست دارم خودمو دست کم نگیرم. دوست دارم گاهی منم بشینم پای صحبت آدمهایی که فکر می کنن کسی هستن ولی در واقع هچ گ... نیستن و بعد بفهمم منم کم کسی نیستم واسه خودم. شاید واسه همینه که گاهی آدمهای اطرافمون اینهمه  زور می زنند و جیلیز ویلیز می کنند تا خودشون را به ما اثبات کنن... حتما می فهمند که من باهوش تر و مغرورتر از این حرفام که باور کنم راست میگن... خیلی خوبه که همیشه بین راه ساده و راه پیچیده من خودم مسیر پر پیچ و خم رو بیشتر دوست داشتم... خوشم میاد که از افکار و سلیقه ی عمومی و عامه پسند دارم فاصله می گیرم ... می خوام برم اون بالا وایستم و بگم شما بیایید بالا چرا همیشه من باید خودمو پایین بکشم؟؟ فقط به خاطر اینکه نمی تونید عمیق و سطح بالا فکر کنید؟؟ خوب این مشکل خودتونه... بیایید مغرورانه به اهداف خودمون احترام بذاریم و شرافت تلاش خودمون رو در زندگی زیر سوال نبریم ... حتی در خلوت خودمون... حتی در خلوتمون !! از امشب میخوام مغرورانه خودمو و اهدافمو پرستش کنم.

پ.ن: همچنان دارم "شب ممکن" را می خوانم. امشب میخوام به افتخار  این اپیفنی که در من رخ داده بشینم  فیلم بودای کوچک را ببینم البته برای دهمین بار... خوشحالم بعد سالها میخوام برای تماشای این فیلم وقت بذارم و خوشحال ترم که فردا هم یه وقتی برای سینما رفتن با شکوه کنار گذاشتم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/20ساعت 0:41  توسط لیلی   | 

 

اين عكس بنساي منه (يه درختچه ژاپني شش ساله) كه امروز صبح  بابام برام خريدش !!! صبح كه از خواب بيدار شدم همه به جاي صبح بخير گفتن ليلي روي شومينه رو نيگا... نمردم و بالاخره يكي تو خونه به علايق من هم توجه كرد. والله  دوست دارم تا يه مدت طولاني اينجا باشه  هممون دسته جمعي از ديدنش كيف كنيم . كتاب "شب ممكن" محمد حسن شهسواري" رو دارم ميخونم.  روي نمايشنامه ي "خيانت" هارولد پينتر يه نقد خوبي نوشتم خودم خوشم اومد... من نمايشنامه اش رو سه سال پيش به انگليسي خوندم. درست مصادف شد با شب هفت هارولد پينتر. شيوه ي روايي فوق العاده اي داره و ظاهرا اخيرا هم ترجمه شده. در مطالعه به شدت تنبل شدم...كار ترجمه هر چيزيش خوب باشه تنها بدي اي كه داره اينه كه مطالعات آدم بسيار كم و حتي گاهي اوقات قطع ميشه... راستي من ديروز بالكل فارغ التحصيل شدم و درست يكساعت توي دفتر مدير تحصيلات تكميلي نشستم جلو روي دكتر سخنور و هي غرغر شنيدم و آخرسر يه لبخند عاقل اندر سفيه زدم. هيچي نگفتم تا پاي برگه ي چكيده پايان نامه ام رو امضاء بزنه و بيام بيرون. آره ما دانشجويان هيچي نيستيم و شماها خيلي آدمهاي بزرگي هستيد... چرا اين آخر كاري هم دست از سر كچلمون برنمي داريد؟ دارم مي بينم چقدر ادبيات اين مملكت كوفتي رو متحول كرديد... دارم مي بينم چقدر سرسري از كنار دانشجويان اين رشته رد شديد و فراتر از كلوني خودتون رو آدم ندونستيد. فقط دارم مي خندم به طرز فكر يه عالمه آدم كه سقف آرزوهاشون فقط  يك وجب و چهار انگشت بالاتر از فرق سرشونه.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/05/14ساعت 15:3  توسط لیلی   | 

 

يكي از دوستان هم دانشگاهيم در رشته حقوق هفته پيش بهم ايميل زد تا برايش چكيده پايان نامه اش را به انگليسي ترجمه كنم ...البته من تا فصل اول را مطالعه كردم چون براي ترجمه كلمات كليدي بايد يه پيش زمينه داشتم. موضوع پژوهش ايشون "وسواس فكري از ديدگاه جرم شناسي" بود و چند تا پرونده ي قضايي در زمينه جراحي هاي زيبايي را به عنوان پرسش پژوهش خود در نظر گرفته بود...   حالا چي شد كه من اين پست را نوشتم؟ همزمان كه داشتم فصل اول پايان نامه دوستم را مطالعه مي كردم همين چند ساعت پيش در يك برنامه تلويزيوني به نام "تب" دقيقا همين موضوع مورد بررسي قرار گرفت.منم جوگير شدم گفتم درباره اين موضوع بنويسم. فقط تنها چيزي كه توي برنامه تب مطرح نشد اين بود كه زنهاي متاهل بيشتر در معرض وسواس فكري اند كه البته از بين كيسهاي مورد مطالعه ميشد فهميد كه دوستم تا حد زيادي دقيق كار كرده و درست آمار داده است. آماري كه ارائه داده بود واقعا تاسف برانگيز بود ... و جالبه من تا الان فكر مي كردم دخترهاي مجرد بيشتر به سمت اين جراحي ها ميروند ولي طبق آمار پژوهش ايشون زنهاي متاهل در جامعه ما بيشتر دچار وسواس فكري هستند. خودم هر وقت شبكه هاي ماهواره اي رو نگاه مي كنم تو خونه راه ميرم و بلند بلند ميگم: "اه ببين چه جوري رو مغز مردم رژه ميرن ديوانه ها ... بابا خوب يكي چاقه يكي لاغره ديگه ... كي گفته همه بايد هيكل هاي يه مدل و يك دست داشته باشند؟ " اينكه همه ي انسانها بالفطره طالب زيبايي هستند كاملا امري طبيعي است ولي اينكه واقعا من حتي در بين دوستان پولدار و تحصيلكرده ي خودم هم مي بينم كه جراحي بيني رو نشانه شخصيت مي بينند برام سواله كه تو چه مرگته آخه؟؟  يادمه درست ترم اول ارشد يكي از دخترهاي كلاس اومد موقع ناهار نشست پيش من و شكوه. از شكوه پرسيد كجايي هستي؟ شكوه گفت: نيشابوري. بعد رو به من كرد و گفت : تو هم نيشابوري هستي؟ گفتم: نه من تهراني ام... فكر مي كنيد چي گفت بعدش؟ ... يهويي گفت: پس چرا بيني ات رو عمل نكردي؟ آخه من دختر تهراني ها رو اينجا با بيني هاي سربالا تشخيص ميدم. منم به خنده نگاهش كردم و گفتم: خيلي فرم بيني ام اذيتت مي كنه؟؟ و از همون روز اول دانشگاه من و اون دخترتا آخرين روز دانشگاه با هم چپ افتاديم...البته خدا رو شكر فرم بيني من اصلا ايراد نداره هااااا ....  احساس مي كردم يه جورايي مريضه عادت داشت موقع ناهار بياد قاطي گروه ما بشه و اداي پسرهاي كلاسمون رو در بياره هي روي سر تا پاي هيكل خودش و اطرافيانش عيب بذاره؟  از مجموع مطالبي كه دستگيرم شد كه هيچ ربطي به جرم شناسي نداره چند تا دليل به ذهنم اومد  كه در ادامه مطلب آوردم.

پ.ن 1: عجب جمعه اي است امروز .... همش فريدون گوش دادم و ترجمه كردم... ترجمه كردم و فريدون گوش دادم . الان مي فهمم چقدر آخر هفته به  گردهم آيي خانوادگي با خواهر برادرام و همراهي صميمانه ي ژاله و سروش و آرمين وابسته شدم. دوست دارم زود از مسافرت برگردند... رسما حوصله ام سر رفت از تنهايي.

پ.ن ۲: مرداد در راه است و من پیشاپیش دسته جمعی تولدتان را تبریک می گویم: آبجی نیکی- حمید- شیرین - علیرضا - سید محمد محمد پور  (اصلا حواسم نبود خوب شد گفتی) و کلیه شیر مردان و شیرزنان ایرانی 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1390/04/31ساعت 19:16  توسط لیلی   | 


تصميم گرفتم وقتي توي رو در بايستي مي مونم و به زور ميارن يه ترجمه مربوط به رشته راه و ساختمان ميدن دستم و به خدا و پيغمبرش قسم ميدن كه ترجمه اش كنم... قبول نكنم  تا بعد از يه هفته مثل چي پشيمون نشم كه ترجمه كتابمو گذاشتم كنار و چرنديات يه ديوونه ي زنجيري بي سواد رو كه فردا قراره مهندس اين مملكت بشه و 8 صفحه مقاله رو به انگليسي نمي فهمه گرفتم دستم و فردا بايد تحويلش بدم...

وقتي صبح به عشق حقوق خردادماه رفتم سر كار و دست آخر وقتي پاكت حقوقم رو باز كردم ديدم نصف نصف دستمزدمه ... بقيه حقوقم را گذاشتن واسه هفته بعد ... تصميم گرفتم پاكتو برگردونم و بگم هر وقت كل مبلغ تكميل شد بهم حقوقمو بديد ... و دلخور شدم از اينكه هيچ وقت از نحوه دستمزد گرفتنم احساس شادي و رضايت نداشتم و از اينكه در كل خرداد ماه فراموش شده بودم.

تصميم گرفتم از اين به بعد اگر دوستي هديه از سر بازكني بهم داد خيلي راحت پدال سطل زباله رو فشار بدم و هديه بي ارزشش را شوت كنم توي سطل آشغال از اينكه براش اونقدر ارزش نداشتم كه وقت بذاره و برام يه هديه خوب بگيره.

تصميم گرفتم اگر به دوستي اس ام اس زدم و خواستم ببينمش و جوابي دريافت نكردم براي بار دوم ازش يك همچين درخواستي نكنم ...

تصميم گرفتم اگر زن همسايه تيكه انداخت كه چرا ازدواج نمي كنم خيلي راحت بذارم دفعه بعد اونقدر پشت در خونه وايسته و   زنگ بزنه تا جونش در بياد و جوابي از من دريافت نكنه....

تصميم گرفتم اگر خسته ام از همه ي آدمهاي اطرافم چشمامو نبندم و گريه نكنم ... فقط يه نفس عميق بكشم ... سروش كوچولو رو بغل كنم و به خاطر بسپارم هنوز موجود دوست داشتني در اين دنيا يافت ميشه...

بعدا نوشت: حال و هوام آهنگ Paper Gangsta است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/01ساعت 19:49  توسط لیلی   | 


يكي از دوستان اين مطلب رو در وبلاگشون نوشته بودند كه خوشم اومد. به خاطر استفاده مكرر از نام خودم.... چه خود شيفته اي ام من... البته خانم عرفان نظر آهاري هميشه از اين نام به شيوه اي سمبليك در نوشته هاشون استفاده مي كنند و خيلي خوشحالم مامان فاطيم نذاشت اسمم مينو باشه. يه اس ام اس هست ميگه اين پيغام فقط جهت ظاهر شدن نام زيباي بنده بر روي گوشي شماست و هيچ ارزش ديگري ندارد... حالا اين پست هم دقيقا حكم همون اس ام اس رو داره.

دنيا كه شروع شد زنجير نداشت. خدا دنياي بي زنجير آفريد. آدم بود كه زنجير را ساخت. شيطان كمكش كرد. دل زنجير شد، عشق زنجير شد، دنيا پراز زنجير شد و آدم ها همه ديوانه زنجيري. خدا دنياي بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است. امتحان آدم اما همين جا بود. دست هاي شيطان پراز زنجير بود. خدا گفت: زنجيرت را پاره كن شايد نام زنجير تو عشق است. يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري. اين نام را شيطان بر او گذاشت. شيطان آدم را در زنجير مي خواست. ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست، ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد. ليلي كمك كرد تا مجنون زجيرش را پاره كند. ليلي زنجير نبود. ليلي نمي خواست زنجير باشد. ليلي ماند؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.                                             

 عرفان نظر آهاري، چلچراغ

پ.ن : تا دنيا دنيا بوده مردها عاشق پيشه بودند و زنها ناز كردند و گذاشتند آقايون به همين طريق دوستشون داشته باشند من نمي فهمم امروز صبح هدف اون دختر خانم حدودا 32 ساله از چشمك زدن و شماره تلفن دادن به اون آقا پسر 26-27 ساله توي خيابون چي بود؟ به خدا بد نيست گاهي حواسمون باشه از چه جنسي هستيم.

بعدا نوشت: بخش ۴ رقصنده ايزو تصحيح شد و قابل دانلود است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/03/30ساعت 21:30  توسط لیلی   | 

امروز روز خوبي بود... يعني اونقدر خوب كه وقتي استاد ياوريان نمره ام رو خوند،  خودم براي خودم كف زدم... پايان نامه ام رو بالاخره دفاع كردم و از امروز به حول و قوه ي الهي فارغ التحصيل شدم؛  با درجه عالي و نمره۵/۱۹.... دوست ندارم از حسم بگم چون كلا به جنگولك بازيهاي آكادميك هيچ اعتقادي ندارم... ولي فقط جا داره از دوستاي خيلي خيلي خوبم تشكر كنم كه امروز رو براي من زيبا كردند

حميد سعيدي ( ديدي الان يه خانم 28 ساله فوق ليسانسم؟ )

 شكوه شكاري  (عاشقتم عين يه خواهر مهربوني )

 سعيد موسوي (واقعا زحمت كشيدي با اون حال مريضت. خيلي ناراحت شدم بهت زحمت دادم)

سينا كمال آبادي ( بهترين دوستم بودي وخواهي بود. ممنون كه از راهي دور مرخصي گرفتي و تا تهران اومدي)

شيرين گشتاسبي ( كاش بيشتر مي موندي )

مينو جوان ( ممنون كه  جاي مادرم حضور داشتي و كلي خوش تيپ كرده بودي ... خلاصه كلي روحيه دادي )

ميلاد قاضي مير سعيد – ندا ميرغفار- ايران زماني – هدي معدني پور -  شيدا و خيلي هاي ديگه  كه بودند و اسمشون رو نميدونم از همتون متشكرم كه يك روز به ياد ماندني و بدون عكس و فيلم براي من خلق كرديد... ( حس عكس انداختن نداشتيم متاسفانه ... منم همه حواسم به كار خودم بودم وسط جلسه واسه همين اين پست بي عكس شد.) فقط خواستم بگم بالاخره تموم شد و خلاص. به قول شكوه دوستم ميگه اين همه جون كنديم تهش شد 6 نسخه كالينگور و 20 تا اسلايد و بالغ بر 100 تا امضا اداري .


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/03/24ساعت 21:46  توسط لیلی   | 


خيلي وقت بود آپ نكرده بودم دلم براي لذت متن تنگ شده بود ... اومدم بنويسم حتي اگر پراكنده گويي بشه ببخشيد. دوست داشتم اين بار كه اپ كردم يه نقد ادبي خوب آماده كرده باشم ولي هنوز تكميل نشده و همچنان دارم تلاش مي كنم يه فرصتي براي مطالعاتم كنار بگذارم. اين روزها با اينكه كلي حركات ادبي متعدد انجام دادم ولي همه نيمه كاره بوده. مثلا ترجمه مي كنم بعد حوصله ام نمي گيره تايپ كنم ... يا مثلا براي نقد كتاب دن دليلو كلي منابع انگليسي خوندم ولي وقت نمي كنم به شكل پژوهشي و در قالب مقاله يك نقد بنويسم... يا فقط رقصنده ايزو رو تا بخش سوم اجرا كردم و هنوز چهار بخش ديگه مونده ... احساس مي كنم رسما و عملا با بحران Lack of time مواجه شدم ... ظاهراتنها راه غلبه قورت دادن يك قورباغه است. 1) امروز داشتم توي اينترنت در مورد حركت لاك در هيپ هاپ دنس سرچ مي كردم ببينم اين مربي هيپ هاپ بالاخره چي ميگه... خفه كرده ما رو هنوز از حركت سر شونه سر در نياورديم، از ما مي خواد وارد يك سبك جديد بشيم با يه آهنگ از گروه Usher  كه سبكش پاپ و سل و آر اند بي است ... حركت لاك توسط گروه رقص The Lockers  در لس آنجلس ابداع شد و سبك رقص شامل توقفهاي ناگهاني در ميان حركات تند است ... نتيجه ي اين جستجو اين شد كه حالت انجام دادن اين حركت رو در اين لينك پيدا كردم و اگر انگليسي بلد نبودم فكر نمي كنم در سايتهاي فارسي زبان ميشد فراتر از همون دو خط چيزي پيدا كرد... ايرانه ديگه به چي اهميت ميده ؟ اصلا در كشور ما اين هنر چه جايگاهي داره ؟ جالبه همه هم در پاسخ به اين سوال ميگن دين ما تحريم كرده واسه همينه كه هيچ جايگاهي در كشور ما نداره...  از طرف ديگه هم آدم به مجالس و ميهمانيها كه ميره مي بينه دقيقا همون كسايي كه اين ديدگاه رو در مورد رقص مطرح كردن خودشون اين كاره اند... كار ندارم فقط خواستم بگم ويكيپيديا فارسي مفت هم نمي ارزه ... و من تنها هدفم از ادامه اين كلاس گردش خون است.  2) نتيجه طرح كتاب گويا اين شد كه چند تن از دوستان در اين راه همكاريم مي كنند و بقيه هم فقط قراره ظاهرا در حد دانلود استقبال كنند... من  مي دونستم كه آخرش بايد خودم دست به كار بشم ... به هر حال برداشتن اين قدم بهتر از اينه كه بشينيم و 24 ساعت در موردش نظر بديم و آخرش هيچي به هيچي ... تصميم گرفتم اين قدم رو بردارم و دوست ندارم در حد تئوري هميشه حرفش مطرح باشه.  3) من اين روزها سرم خيلي شلوغه و دارم براي دفاعيه خودمو آماده مي كنم ... حس خلاص شدن زيباترين حس در اين دنياست ... تازه ميخوام نفس بكشم ولي همه منو براي PhD.  تشويق مي كنند. من خودم دوست دارم به جاي ادامه تحصيل عملا در راه ادبيات انگليسي قدم بردارم... وقتي مي بينم اساتيد دانشگاهم تنها قدمي كه در راه ادبيات برداشتند در حد تدريس بوده از دستشون دلخور ميشم...  4) تقريبا 3 ماهه روي تبديل نرخ ارز كار مي كنم و امروز با كشف سايت    Bloombergتوسط همكارم كلي ذوق مرگ شدم... خيلي راحت تبديلهاي ارزي رو آنلاين و به نرخ جهاني و كاملا آپ ديت انجام ميده . ديگه لازم نيست هر روز نرخ گوشي موبايل رو آپ ديت كنيد و يا حتي كوچكترين فرمولي رو به ذهن بسپاريد... مثل آب خوردن ميشه تمام نرخها رو به هم تبديل كرد و هلو يه راست برو تو معده...  5) از هاروكي موراكامي اخيرا كتابي به نام « ابر قورباغه و پاي عسلي» توسط خانم فرناز حائري ترجمه شده . به نظر مياد كتاب جالبي باشه هر چند من هنوز نخريدم فقط يه نگاهي انداختم... دوست عزيزي هم به من كتاب «كوهستان پاييزي»‌رو معرفي كردند كه شامل داستانهاي معاصر ژاپني است با ترجمه محمد شهبا انتشارات نيلا... فوق العاده كتاب زيبايي است توصيه مي كنم فرصت مطالعه ي اين كتاب رو به هيچ وجه از دست نديد (البته اگر مثل من به نويسندگان ژاپني علاقه مند هستيد).


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/03/17ساعت 20:18  توسط لیلی   | 

 

قضيه از اين قرار بود كه به من در يك شركت بازرگاني خيلي بزرگ كاري پيشنهاد شد؛ اسم اون شركت رو نمي برم چون دوست ندارم سرزنشم كنيد. يكي از همكارانم 3 هفته مثل كنه به من چسبيد كه خانم مسلمي بيا برو مصاحبه فرصتش رو از دست نده به فكر پيشرفت خودت باش دخترموقعيت شغلي خوبيه.... و من به دلايلي كه دوست ندارم در اينجا مطرح كنم سه هفته پيش مصاحبه نكرده و نرفته و نديده گفتم نه. سر اين قضيه با همكارم سه تا پنج شنبه متوالي بحثم شد، قهر كردم، دعوا كردم و ناراحت بودم از اينكه به من استرس وارد مي كنه ... البته ميدونم نيتش خير بوده و ميدونم چقدر دوست داره جايگاه خوب شغلي داشته باشم و تا جوون هستم بتونم آينده شغلي خودمو تضمين كنم ... همه اينها رو ميدونم ولي اين همكارم دست بردار نبود و هر روز صبح به صبح گير ميداد كه بيا برو مصاحبه... خلاصه يه روز سر كارم نرفتم يعني حوصله ديدن ريخت همكارم و استرسها و تنشهاي آينده نگرانه به من وارد ميكرد و اعصابمو بهم مي ريخت را نداشتم ... دلم مي خواست اون روز براي خودم باشم و از كار فاصله بگيرم ... الكي ناهار روز قبل رو بهونه كردم و گفتم حالت تهوع دارم و بي خيال كار شدم چون همكارا روز قبل جلو چشم خودشون ديدن كه بعد ناهار سر گيجه اي گرفتم (به قول خودشون در حد تيم ملي) كه رفتم صاف در نمازخونه دراز كشيدم و خواب ديدم دكتر داره ازم خون مي كشه و حتي يه قطره خون داخل سرنگ نميره ... بعدش كه بيدار شدم يه چاي آبليمو خوردم تا حالم جا اومد ... خلاصه همين بهانه خوبي بود براي اينكه فرداش سر كار نرم  ... اولين كار اين بود كه رفتم دانشگاه و تايم دفاعمو معلوم كردم و داشتم برمي گشتم كه برم دنبال پرونده و سوابق بيمه ام از كار قبلي كه همكارم تماس گرفت و اصرار پشت اصرار كه برو مصاحبه همون شركت ... حالا شركت كجا؟ ولنجك ... تسليم شدم و دربست گرفتم و رفتم.  اول بسم الله از در وارد نشده يه برگه گذاشتن جلوم پر از سوالات تخصصي گمركي و ترجمه بازرگاني ... وقتي با مدير بازرگاني صحبت كردم در جا منو پذيرفت ولي يك كار پر مسئوليت كه ساعت كاري طولاني داشت و بعضي وقتها بايد تا دير وقت اضافه كار مي ايستادم و پنج شنبه ها هم بايد مي رفتم سر كار و يعني يه جورايي بايد بي خيال خانواده مي شدم و فكر و ذكرم رو ميگذاشتم براي اين كار و زير بار مسئوليت هايي مي رفتم كه هر جور نشستم فكر كردم و بالا پايين كردم قضيه رو ديدم نمي تونم ... نمي تونم بپذيرم چون مسئولم در قبال پدر مادرم حداقل الان كه به مراقبت و توجه من بيشتر از هر زمان ديگه ا ي نياز دارند و با اينكه وسوسه شدم و دلم مي خواست آنجا كار كنم ولي چشمم رو بستم ... نميدونم بعضي از خانمها چطوري مي تونند تا دير وقت كار كنند و هيچكس هم بهشون گير نده و خيلي راحت وجدان درد هم نگيرن و عين خيالشون نباشه ... خلاصه اينكه يك فرصت را از دست دادم و فقط با اين جمله خودمو ارامش ميدم : دوست ندارم از اين شاخه به اون شاخه بپرم ... اميدوارم تصميم درستي گرفته باشم ... گاهي ظاهرا تنها راه همينه كه چشم ببندي و نترسي و فكرش را هم نكني.... حالا از همه ي اينها بگذريم... اصلا خبردار شدید که من خاله شدم؟ بالاخره سروش كوچولو هم به دنيا اومد يه پسر قد بلند چشم سياه مو بور عين آبجي نيكي خودم. وقتي تصور مي كنم سال بعد سروش و آرمين توي خونمون چه آتيشي ميخوان بسوزونند دلم ميخواد بپرم جفتشون رو بغل كنم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/03/03ساعت 9:36  توسط لیلی   | 



اين گوني برنج جريان داره ... يه مدتيه يعني شايد نزديك به دو هفته ميشه كه من سنگيني چندين گوني برنج را همزمان روي دوشم تحمل مي كنم و بالاخره  امروز يكي از اون  گونيها را زمين گذاشتم و آخي حس خوبي دارم الان... امروز در چهارمين كنفرانس بين المللي دانشجويان تحصيلات تكميلي دانشگاه تهران مقاله ام رو كنفرانس دادم و بالاخره موفق شدم در رزومره ي تحصيليم تجربه حضور در يك كنفرانس را ثبت كنم. زيباترين بخش از اين همايش تايم باقيمانده بعد از ارائه كنفرانسم تا زمان دريافت certificate و پايان همايش بود كه من در فاصله آن سه ساعت، رفتم كنار آبشار كوچولوم سير و سياحتي كردم و دوباره برگشتم و تقديرنامه ام را دريافت كردم و الان هم با اينكه خسته ام ولي روز خوبي را سپري كردم و كلي سرشار از پالس مثبت هستم. يك عكس هم يكي از بچه ها حين سخنراني ازم گرفت و مرحبا به اين عكاسي و كج و كوله بودن زاويه... خداييش عكسهايي كه من ازشون گرفتم اونقدر صاف و خوشگله كه خودشون حال كرده بودن ... دومين گوني برنج رو هم احتمالا اين هفته زمين بگذارم و اسناد گمركي باقيمانده رو بررسي كنم... خوشحالم كه بالاخره بعد از بررسي 104 تا سند  فهميدم ارزش دلاري و ارزش قلم كالا مفهومش چيه... آي گيج شده بودم در اين يك مورد اساسسسسسسسي كفرم در اومده بود. از اين هفته دلم مي خواد استارت مطالعه «در جستجوي زمان از دست رفته» رو بزنم و شايد از اين به بعد با بخش جديدي در وبلاگم مواجه بشيد تا حدي شبيه خاطرات من و دوريس لسينگ... فقط اميدوارم حالتون بد نشه ديگه شرمنده من گاهي دوست دارم مطالبي براي دل خودم بنويسم... مطالعه اين مجموعه هم يكي ديگه از آن گونيهاست كه بايد بالاخره امسال بارش رو از روي دوشم بردارم و ديگه ديگه.... آهان راستي يك حركت مثبت ديگه هم انجام دادم و عضو فيس بوك شدم بالاخره ولي اصلا از محيطش خوشم نمياد... اه اه همش تنبل بازي و لوس بازي و مينيمال نويسي... خداييش لذت متن يه چيز ديگست. يك موزيك ديگه از آلبوم بودابار آپلود كردم كه اين روزها عجيب حس خوبي بهم ميده... ممنونم از دوستان عزيزي كه در نمايشگاه امسال از من دعوت كردند و فقط فرصت شد با يكي از دوستان وبلاگي و همكارم همراه بشم... به هر حال ببخشيد ديگه  چون آغاز اين هفته با سرماخوردگي من و يه سري جريانات ديگه همراه شد كه فرصت ديدارتان را از دست دادم ولي دلم همراهتان بود... دوستتون دارم. فعلا


+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/23ساعت 0:24  توسط لیلی   | 

 

فقط اومدم بگم فايل صوتي صداي جيمز جويس و اشعار تي اس اليوت را كاسپر عزيز زحمت آپلودش را كشيد و چون خودم تازه امروز بعد از 4 سال وبلاگ نويسي تازه آپلود را ياد گرفتم در پستي جداگانه فايل ‌Poetry Speaks  را  آدرس ميدم. اونقدر بي حوصله و خسته ام كه اصلا نميدونم چي بايد بنويسم. در حالت عادي كه كلي شاد و شنگولي ام حرف نميزنم چه برسه به زماني كه بي حوصله ام و با خودم هم قهرم ... اون موقع ديگه اصلا هيچ مدلي حرفم نمياد ... تنها اتفاق خوبي كه آخر اين هفته دلمو باز كرد، ديدن يه عالمه از دوستاي وبلاگيم بود بعد از مدتي كه براي من تقريبا طولاني شد چون فرصت نميشد در جمعشون شركت كنم و چند روز ديگه نقد كتاب مهدي رضايي رو آماده مي كنم و اينكه دو تا كنفرانس خارجي پذيرش شدم و نتونستم برم شركت كنم ولي بالاخره قراره 22 ارديبهشت در يك كنفرانس داخلي شركت كنم و مقاله ام رو ارائه بدم. يك اعتراف به دوستان ناشناسي كه منو به خوندن شر و ورهاي احساسي و شكست هاي عشقي وكمبود احساسات جنسي و آه و ناله هاتون دعوت مي كنيد: آگاه باشيد كه من نظرات شما رو تاييد نميكنم ولي ميام وبلاگهاتون رو ميخونم وهيچ نظري ندارم و فقط پيش خودم لبخند ميزنم از اينكه فكر مي كنيد كسي واقعا در دنياي مجازي يا حقيقي دركتون مي كنه... به جاي اينكه در اين مواقع دست به قلم ببريد و كلي درفشاني هاي مزخرف رديف كنيد و بعدش راه بيفتيد تو اين وبلاگ اون وبلاگ همه رو به خوندن مزخرفهاي محضتون دعوت كنيد، توصيه مي كنم بريد بنشينيد جلوي آيينه و مفصل و اساسي آرايش كنيد و از زيبايي و اعتماد به نفس خودتون لذت ببريد و فكر نكنيد شما تنها كساني هستيد كه داريد درد مي كشيد ... الان فقط ميتونم كل حس و حالمو توي يه موسيقي لايت از مجموعه آلبومهاي بودابار كه در پ.ن 2 گذاشتم خلاصه كنم. وقتي اين آهنگ رو گوش ميدم دقيقا اين تصوير توي مغزم ميچرخه كه توي يه تونل تاريك افتادم و با كوله باري از درد جلو ميرم. ته اون تونل يه نوري مي بينم ولي هر چي تنهايي پيش ميرم به نور نميرسم آخر سر هم كه آهنگ تموم ميشه نمي فهمم اون نور چي شد... رسيدم يا نرسيدم؟؟

پ.ن 1: عكس مستند حيات وحش پشت پنجره اتاقمو ببينيد.

پ.ن 2: Buddha Bar IV CD 1 / David Visan

پ.ن 3: عكسهاي مراسم رونمايي كتاب در خبرگزاري انجمن چوك

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/02/11ساعت 11:0  توسط لیلی   | 


1) خداييش بعد از جايگاه مادر، سخت تر از خواهر بودن در اين دنيا جايگاه ديگه اي وجود داره؟ يعني اين روزها اونقدر درگير اين جايگاه شدم كه گاهي فكر ميكنم بابا صد رحمت به همون جايگاه عمه ليلي خودم... فوقش اينه كه تا آرنج دستتو مي كني توي عسل و ميذاري دهنشون و فرداش به روحت صلوات مي فرستن ... واقعا تهش همينه ديگه !!  ولي وقتي قراره خاله بشي كلي مسئوليت از سر و كولت بالا ميره . حالا خاله كوچيكه هم كه باشي ديدگاهها كلي فلسفي ماركسيستي ميشه...  جالبه همشون هم قراره يه روز توي عروسي آدم جبران كنن ... فوقش ميخوان بيان با آبكش آب بيارن ديگه ... خلاصه اينكه يه ماسك گنده خاله خندان به چهره ام زده ام و اين روزها دارم در زندگي براي همه غير از خودم پيش ميرم ... 2) بالاخره زدم تو كار مطالعه «رقصنده ايزو» اگه وقت كنم يه اسكن از داستانهاي اين كتاب تهيه مي كنم و اگر دوست داشتيد مطالعه كنيد بهم ايميل بزنيد تا براتون ارسال كنم... چقدر مسخره است كه كتابهاي به اين خوبي رو به خاطر يه سري جريانهاي سياسي كه هيچ ربطي به مترجم و جريانهاي ادبي نداره ممنوع مي كنند... در مورد اين داستان در پست بعدي مطلب مي نويسم ...   3) جالبه برام كه تونستم خيلي از دوستانم را بندازم تو نخ آشنايي با نويسندگان  متعدد تا جاييكه روز تولد موراكامي يكي بهم پيغام ميزنه و تبريك ميگه ... روز مرگ كاواباتا رو بهم تسليت ميگن... اسم من كه مياد ياد لسينگ مي افتن ... سر برنده هاي نوبل ادبيات با من شرط مي بندن ... و دقيقا هدفم همينه هر چقدر هم كه ديگران تلاش من رو در دنياي كتاب و ترجمه و نقد مسخره بدونند... خوشحالم كه وكيل نيستم تا بچسبم به ماده و متمم و حكم شرعي و غير شرعي و تنها راه حل اختلافات زناشويي رو در اجرا گذاشتن مهريه و نفقه ببينم ... ادبيات خوندم تا اعتقاد داشته باشم معرفت و عشق در خيلي از روابط مي تونه وجود داشته باشه و متنفرم از افرادي كه احكام زندگي را هميشه لابلاي صفحات يه كتاب قانون جستجو مي كنند نه در قلب و ذهنشون... خوشحالم كه به كار بازرگاني و تجارت مشغولم و ديدگاهم رو نسبت به هدفم هنوز از دست ندادم... خوشحالم كه احساساتي رفتار نميكنم و من هم در ذهنم به حماقت خيلي ها مي تونم لبخند بزنم و راحت بگم همتون متظاهري بيش نيستيد... و خوشحال ترم كه شكستهاي متعددي رو در زندگيم تجربه كردم و مي تونم 20 سال بعد مطمئن باشم كه  ببعي وار اين زندگي روصاف جلو نرفتم ... خدا جونم الان من هم دلم مي خواست ديزني لند پاريس رو از نزديك مي ديدم!!!    

+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/02ساعت 16:37  توسط لیلی   | 

 

چرا درست در اون لحظه كه ميدونيم اگه خدا كمكمون كنه ايمان ما بهش 1000 برابر ميشه يهو تنهامون ميذاره و باعث ميشه سالها به قضاوت عدالتش بپردازيم و آخر سر نفهميم كه فرق ما بقيه آدمهاي روي اين كره خاكي چيه؟ دوست ندارم در مورد خداي خودم طوري حرف بزنم انگار كه مثل رئيسمون تو اتاق بغلي نشسته و داره سيگار ميكشه... دوست ندارم مثل خيلي از اون روشنفکران تازه به دوران رسیده که روشنفکری رو در دین زدگی می بینند بگم خدا اون بالا نيست بلكه زير ميزه .. لاي كتابه ... پشت شيشه عينكته و غيره ... دلم ميخواد براي من هميشه اون بالا باشه چون ميدونم واقعا مي شنوه و مي فهمه و حس مي كنه ما آدمها چه مرگمونه ... ولي درست تو همون لحظه و فقط همون لحظه وقتي تنهات ميذاره و از تو يه آدم ديگه ميسازه با تفكراتي كه ميدوني خالصانه و معصوم نيست ... نميدونم چه جوري ميشه دوباره همون آدم قبلي بود ....

پ.ن: صبح كله سحر تو اين فكر بودم.. وسط خيابون خوردم زمين. به آقايي كه كمكم كرد از زمين بلند بشم گفتم: ماشاالله به اين خدا !! نميشه حتي توي فكرت باهاش دو كلمه درد دل كني

بعدا نوشت: محدثه جان این پیامکت من و دوستامو نصف شبی تکون داد: "یک انسان زن زاده نمی شود بلکه تبدیل به زن می شود". (سیمون دو بووار)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/24ساعت 13:7  توسط لیلی   | 

مطالب قدیمی‌تر