تبليغاتX
لذت متن - نقد پسا ساختگرايانه ي رمان "پرواز بر فراز آشيانه فاخته"

لذت متن

ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.

 

نقد پسا ساختگرايانه ي رمان "پرواز بر فراز آشيانه فاخته"

ترجمه و تلخيص: ليلي مسلمي

كارشناس ارشد زبان و ادبيات انگليسي

 

توجه به قدرت و چگونگي كاركرد آن كه در نقد پساساختگرايانه ي دهه هاي 1980 و 1990 به شكل برجسته اي مرسوم است و اساسا ريشه در آثار ميشل فوكو و لويي آلتوسر دارد. ميشل فوكو در كتاب مراقبت و تنبيه: تولد زندان (1975) تعريفي از "سراسربيني" [Panopticism] ارائه مي دهد. درتعريف اين مفهوم وي به اقدامات جامعه ي قرن 17 در مواجهه با بيماري طاعون مي پردازد، كه نهايت تلاش اين جامعه بر آن بود تا مبتلايان به طاعون را در خانه هاي خود حبس كنند. اما لازمه ي اين اقدام، مراقبت مستمر است: «بازرسي پيوسته انجام ميشد. نگاه [مراقب] همه جا حضوري هشيار داشت» (فوكو، 1975). اين مكان بسته و بخش بندي شده كه نقطه به نقطه ي آن تحت مراقبت بود مكاني بود كه در آن افراد در جايي ثابت قرار مي گرفتند، آن جا كه كوچك ترين حركت كنترل مي شد، آن جا كه تمامي رويدادها ثبت مي شد، آن جا كه كار بي وقفه ي مركز را به پيرامون وصل مي كرد، آن جا كه قدرت به طور كامل و برپايه ي ساختاري سلسله مراتبي اعمال مي شد، آن جا كه هر فرد پيوسته از نو شناسايي مي شد، معاينه مي شد و در ميان يكي از گروه هاي زندگان و بيماران و مردگان جا مي گرفت – و اين همه الگويي فشرده از ساز و كار انظباطي بود (فوكو، 1975).  استعاره اي كه فوكو براي اين نوع تازه ي نظم اجتماعي به كار مي گيرد، سراسربيني است، نوعي زندان كه توسط جريمي بنتام ، فيلسوف انگليسي در اواخر قرن 18 طراحي شد. ساختار اين زندان آرماني[ Panoptican] اينگونه بود كه تعدادي سلول به شكل حلقه اي حول يك نقطه ي كانوني يا مركزي نظارت ساخته مي شدند و از آن نقطه فقط يك نگهبان كافي است تا بر همه ي سلول هاي يك طبقه از زندان نظارت كند. فوكو خود در اين باره مي گويد:

بر اثر تابش نور از پشت به سلول ها، مي توان  از برج كه كاملا رو به نور است، سايه هاي كوچك اسير در سلول هاي ساختمان پيراموني را زيرنظر داشت. سلول هايي كه همچون قفس هاي بي شمارند، تماشاخانه هايي كوچك كه هر كدام بازيگري تنهاست، كاملا فرديت يافته و پيوسته در معرض ديد.اما زنداني نمي تواند نگهبان را ببيند. او هرگز متوجه نمي شود كه پيوسته در معرض ديد است. از ديد فوكو تاثير اساسي در ساختار سراسربيني همين است كه زنداني ديده مي شود اما نگهبانش را نمي بيند.ايجاد حالتي از هوشياري و رويت پذيري مستمر در زنداني، حالتي كه عملكرد خودكار قدرت را تضمين مي كند. پس بايد به گونه اي عمل شود كه اثار مراقبت و نظارت هميشگي باشد، حتي اگر در عمل ناپيوسته باشد؛ كه كامل بودن قدرت بالفعل بودن اعمال آن را غير ضروري كند؛ كه اين دستگاه معماري ماشيني باشد براي خلق و حفظ مناسبات قدرت، مستقل از آن كسي كه آن را اعمال مي كند؛ و مختصر آنكه زندانيان در وضعيتي از قدرت گرفتار باشند كه خود حامل آن اند.  (فوكو، 1975)

  نتيجه گيري فوكو بسيار شبيه تعريفي است كه آلتوسر از ايدئولوژي به دست مي دهد و مي نويسد ايدئولوژي « بازنمود رابطه ي خيالي افراد با شرايط واقعي موجود است». از ديد فوكو اين ساختمان سراسربيني، همان دنياي مدرن است كه در آن ما يعني شهروندان دنياي مدرن، «حاملان» زندان مجازي و ذهني خودمان هستيم. همانطور كه آلتوسر قبلا گفته است ما در زنداني بودن خودمان مشاركت داريم. داستان " پرواز بر فراز آشيانه فاخته" نوشته ي كن كيسي،  دنيايي به واقع فوكويي را توصيف مي كند. ماجراي اين داستان در يك آسايشگاه رواني اتفاق مي افتد. اين آسايشگاه را يك زن (پرستار بزرگ) اداره مي كند كه ابزارهايش عبارتند از مراقبت و بازرسي. بيماران به طور منظم در جلسات گروهي شركت مي كنند و بايد در اين جلسات مسائل شان را مطرح كنند – ظاهرا براي اهداف درماني ولي در واقع به دليل آن كه تحقير ناشي از اعتراف در حضور ديگران كمك مي كند كه  فرمان بردار و تابع باشند. يكي از شگفتي هاي اصلي داستان آن است كه بسياري از اين حبس شدگان اصولا نه به اجبار بلكه داوطلبانه به آسايشگاه آمده اند. آنها خود را تحويل داده اند و به پاي خود به آسايشگاه رواني آمده اند زيرا «هنجارهاي» دنياي بيرون و تعريفي كه آن دنيا از به هنجار بودن ارائه مي كند آنها را متقاعد كرده است كه نابه هنجارند و نياز به درمان دارند. به عبارت ديگر، آنها خود را به سلطه ي علوم انساني تسليم كرده اند. قبل از هر چيز اينان گفتماني را درباره ي به هنجار بودگي پذيرفته و كاملا دروني كرده اند و عامل اصلي آن علوم انساني است؛ دوم، آنها به واقع جسم و ذهن خود را تسليم يكي از نهادهاي علوم انساني كرده اند. تنها بيماري كه مطمئن است كاملا بي گناه است – و البته بي گناهي او از رهگذر رويدادهاي داستان اثبات مي شود، هر چند او نيز براساس معيارهاي اجتماع «نابه هنجار» است—از اين گفتمان مربوط به «به هنجار بودگي» در امان مانده است؛ چرا كه هرگز نه به مدرسه رفته است و نه به كليسا، (كه از ديد آلتوسر دو مورد از دستگاههاي حكومتي هستند). عجيب آنكه برخلاف بيش تر ديگران، او نميتواند آزادانه از آنجا برود.

 چرا مي پذيريم كه تحت اين شرايط «سراسربيني» زندگي كنيم، زندگي در دنيايي كه در آن تحت مراقبت مستمر هستيم و از آن مهمتر، دنيايي كه در آن خودمان پيوسته بر خودمان نظارت داريم و مراقب ظهور نشانه هاي نا به هنجاري يا حتي صرفا نشانه هاي نامتعارف بودن هستيم؟ فوكو اين را به «قدرت» نسبت مي دهد. «قدرت» از ديد فوكو با آنچه آلتوسر «ايدئولوژي» و «هژموني» ناميده است مشتركات بسيار دارد زيرا حاكميت ان ناشي از اجماع است. در داستان " پرواز بر فراز آشيانه فاخته"، بيماران كه خودشان را به آسايشگاه تسليم كرده بودند معتقد بودند كه وصله ي ناجور هستند و نيازمند درمان. قدرت به مفهوم فوكويي آن، درست مانند «ايدئولوژي» يا «هژموني»، قوتش را از اين واقعيت مي گيرد كه ما عميقا آنچه را به ما مي گويد باور داريم. در واقع، درست مانند ايدئولوژي به مفهوم آلتوسري آن، قدرت نوعي حس تعلق در ما به وجود مي آورد و گويي در خدمت بهروزي ماست. « قدرت بر ما خوب جلوه مي كند چون صرفا به عنوان نيرويي كه نه ميگويد بر ما اعمال نمي شود بلكه برانگيزنده ي لذت است» (فوكو،1975). ما از قدرت پيروي مي كنيم، به آن وفاداريم، حتي تا حدي اعمال نظارت انتظامي برخود و سركوب خود را مي پذيريم، زيرا قدرت باعث مي شود احساس كنيم، دريابيم كه چه هستيم، يعني به ما شكل مي دهد .

 در جايي ديگر فوكو به رابطه ي ميان «دانش» و «قدرت» مي پردازد.[ Knowledge is Power] . اينجاست كه رويكرد پساساختگرايانه ي فوكو برجسته مي شود. اين قدرت است كه دانش را تعريف مي كند و عرصه را براي قوانيني باز مي كند كه لزوم اعتبار دانش يا عدم اعتبار آن را تعيين مي كند. سرانجام از ديدگاه فوكو اين قدرت است كه مي تواند به دانش اعتبار دهد و آن را به وجود آورد. با نگاهي به  رمان " پرواز بر فراز آشيانه فاخته"، مي بينيم كه دانش و قدرت در رابطه اي متقابل و در تعاملي مستمر از يكديگر نفع مي برند. «پرستار بزرگ» قدرت خود را از گفتمان روان شناسي در باب هنجاربودگي و نابه هنجاربودگي مي گيرد، گفتماني كه او بسيار بيش از بيمارانش به آن سلطه دارد، و به علاوه آنان نيز آن را كاملا دروني كرده اند. در عين حال اين قدرت است كه آن گفتمان را شكست ناپذير مي كند. فقط وقتي فردي وارد صحنه مي شود كه به كلي بيروني و بيگانه محسوب مي شود، فردي كه از اين گفتمان تاثير نپذيرفته است، قدرت و دانش – گاهي فوكو از تركيب قدرت/ دانش استفاده مي كند-- « پرستار بزرگ» بنياد به ظاهر منسجم و مستحكم خود را از دست مي دهد.  مفهوم قدرت از ديدگاه فوكو مانند «هژموني» و «ايدئولوژي» از ديد آلتوسر عمل مي كند. ما چنان قدرت هاي حاكم را جذب و دروني مي كنيم كه حتي براي ما برانگيزنده ي لذت اند. ما در درون اين ايدئولوژي هاي حاكم زندگي و تنفس مي كنيم و بي آنكه خود بدانيم در درون زنجيره هاي قدرت عمل مي كنيم.

منابع :

ويلم برتنز، يوهانس، نظريه ادبي، ترجمه : فرزان سجودي، انتشارات آهنگ ديگر، چاپ اول، 1382

فوكو، ميشل، تاريخ جنون، ترجمه: فاطمه ولياني، انتشارات هرمس، 1387

Foucault, Michel, Discipline and Punish: the Birth of the Prison, London: Allen Lane, 1975

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/07ساعت 20:54  توسط لیلی مسلمی  |