<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>لذت متن</title>
<link>http://lilymoslemi.blogfa.com</link>
<description>ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 11 May 2012 17:25:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ماجرای من و 150 هزار تومان</title>
<link>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-302.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 323px; HEIGHT: 170px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://msnbcmedia.msn.com/j/msnbc/Components/ArtAndPhoto-Fronts/HEALTH/080522/g-080522-hlt-headache-11a.photoblog500.jpg&quot; width=501 height=299&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديروز مثل قهرمان كارتون افسانه ي توشيشان واسه خاطر 150 هزار تومان با رئيسمون جنگيدما... يعني واقعا اعصابي از من خرد شد كه حاضر بودم از كار اخراج بشم ولي از 150 تومان حق خودم نگذرم. خيلي خوشگل بعد از يكماه ول معطلي و تاخير اومده حقوق ماه قبل من رو بده از كل مبلغ 150 تومان كم كرد و گفت: خانم مسلمي من فقط در همين حد توانم هست حقوق فروردين ماه رو به شما بدم. اولش فكر كردم منظورش اينه كه اين مبلغ علي الحسابه بعد فهميدم نه مثل اينكه كلا هيچ وقت نميخواد مبلغ كم شده رو پرداخت كنه. دقيقا يك ساعت توي اتاق دعوا راه انداختم تا اينكه ديدم نه مثل اينكه حاضر نيست حقمو بپردازه. بلند شدم و گفتم: من كه مي دونم 150 تومان از نظر شما مبلغي نيست و البته از نظر من هم اين مبلغ اصلا مهم نيست ولي از حق خودم نمي گذرم و براش مي جنگم و حالا كه جنگيدم و ظاهرا انگار قرار نيست پولمو بديد پس من هم ته دلم هيچ وقت نمي بخشمتون و اون دنيا از خدا ميخوام جوابتون رو بده. داشتم بلند ميشدم بيام كه يهو گفت: من نمي دونم چرا مسائل مالي رو با مذهبي قاطي مي كنيد؟ و من تنها جوابي كه اون لحظه به ذهنم رسيد اين بود: چرا شما سودآوري و پولسازي خانم فلاني توي شركت حمل ايكس رو با من قاطي مي كنيد؟ اگه اون خانم در ماه 50 ميليون سودآوري براي شركتش داشته من فقط با يه مشتري (منظورم هريس هستش)... حالا باقي مشتري هاي ديگه پيشكش... فقط با هريس طي هفته قبل 21 ميليون و 870 هزار تومان واسه اين شركت پولسازي كردم و شما اصلا توي چشمتون نيست.... من يه دختر به شدت كم حرفي هستم ولي نميدونم ديروز تحت چه شرايطي قرر گرفتم كه مثل قرقي عقده هاي اين چند ماه رو ريختم بيرون و دست اخر هم زدم زير گريه... البته نه به خاطر مسائل مالي بلكه به خاطر ادمهاي احمقي كه هر روز مي بينم و مجبورم سكوت كنم ... اصلا برام مهم نبود جلوي يه مرد احمق بزنم زير گريه فقط برام مهم بود وقتي شب سرمو ميذارم رو بالش بخوابم فكر نكنم منو احمق فرض كردن... و نه تنها 150 تومن حقم رو گرفتم بلكه حقوق امسالم از ارديبهشت تا اخر سال 300 تومان ديگه هم به مبلغش اضافه شد. وقتي پولمو گرفتم گذاشتم تو كيفم با رئيسمون اشتي كردم و با اينكه اخر هفته حسابي گند خورد به اعصابم و از سر درد نتونستم شب بخوابم ولي خوشحالم از خودم و حق و حقوقم دفاع كردم و مطمئنم دفعه ي بعد رئيسمون از سودآوري و پولسازي شركت هاي ديگه بخواد حرف بزنه ميرم تمام سوئيفت هاي بانكي رو مي كشم بيرون و بهش ميگم منو دست كم نگير رفيق... فقط چشاتو باز كني و اونقدر حرص مال دنيا رو نخوري تو هم متوجه ميشي چه خبره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 May 2012 17:25:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lilymoslemi</dc:creator>
<guid>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-302.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>THE MOST FRIENDLIEST MEETING DATED : 25 APRIL 2012</title>
<link>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-301.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره بعد از پنج ماه همكاري دوستانه و پردرآمد شركت ما با بزرگترين گروه سنگ يونان موفق به ديدار مدير وارداتش مستر هريس شدم. مي تونم بگم توي اين يك هفته اي كه ايران تشريف داشتند يكي از بهترين روزهاي زندگي كل اكيپ صادراتي ما بود. تقريبا هفت هشت تا شركتيم كه نقطه ي اتصال همشون شركت ما ميشه و با اينكه من مسئول واردات هستم اما توي اين پروسه به خاطر اينكه انگليسي خوب حرف مي زنم همه منو مي شناسن و يه جورايي ناخودآگاه من هم به سمت صادرات سنگ كشيده شدم. كاري كه استرس اش دقيقا ده برابر واردات است و گاهي اوقات اونقدر اعصابمو بهم مي ريزه كه قاطي مي كنم با هريس و رئيسمون و راننده و مسئول صادرات و حسابدار و ... دعوام ميشه و همه رو با هم يكي مي كنم و دلم ميخواد قندون به ديوار بكوبم. خيلي چيزها از ديدارم با ايشون ياد گرفتم ... اسامي انواع و اقسام سنگها و ابعادشون و نوع بسته بندي و لشينگ بار .... و باورم نميشه همه توي اين گروه به من يك عالم اعتماد به نفس تزريق كنند و منو به قول خودشون &quot;زرنگ ترين جونور&quot; اين گروه معرفي كنند. چهارشنبه قرار شد همه يك ناهاري دسته جمعي توي لابي هتل داشته باشيم ولي يهو هريس گفت: ليلي به من عكس يه جايي رو قبلا نشون داده بود و گفت كه يكي از دوست داشتني ترين مكان هاي زندگيشه ... منو ببريد اونجا رو ببينم. هممون ناهار نخورده بلند شديم رفتيم ولنجك ... دلم واقعا تنگ شده بود براي آبشار كوچولوم...يك سالي ميشد اونجا نرفته بودم و اون سه چهار ساعتي كه با هم توي هواي باروني – تگرگي- رعد و برقي و آفتابي اون بالا گير كرديم٬ هريس رسما چهار فصل ايران رو ديد. يه استاد داشتيم دانشگاه ... شايد بچه هاي ادبيات انگليسي خوب بشناسن ايشون رو (منظورم مدير گروه ارشد تهران مركزه) ... يه لهجه ي افتضاحي داشت و شعر خوندني به قول هريس  made a shit out of poem ... يادمه به Thunderstorm مي گفت تاندراستورم... اينقدر اون روز تاندراستورم ديديم و خنديديم و تلفظ اين كلمه رو به مسخره گرفتيم كه هريس برگشت يونان و گوشه ي اسكايپش نوشته it is a tunderstorm that is coming ... خلاصه اينكه كلي سوژه از راننده هاي ما و چراغ قرمز رد شدن هاي ما از وسط خيابون و كباب و جوجه كباب هاي ايراني جمع كرد و با خودش به تسالونيكي برد تا تعريف كنه و دسته جمعي با گروه سنگ بخندن. حيفم اومد &lt;A href=&quot;http://s3.picofile.com/file/7366941933/IMG_0882.jpg&quot; target=_blank&gt;اين عكس &lt;/A&gt;رو نشون ندم. ابشار كوچولوم به خاطر هواي با روني اون روز واقعا خوشگل شده بود. رضايت شغليم تقريبا ده برابر بيشتر شده و اونقدر كارها مرتب و  منظم از طريق من داره پيش ميره كه هريس از من قول گرفت از همين شركتي كه مشغول به كارم بازنشسته بشم . الان هم خودمو دارم با قيافه ي بازنشسته تصور مي كنم احتمالا اون موقع 50 ساله شدم و موهام بيشتر از الان سفيد شده ... اما مطمئنا اون موقع دندونام نريخته چون همچين درست حسابي ولخرجي كردم و بعد از سالها همه ي دندونامو درست كردم طوري كه تا آخر عمرم خيالم راحته. &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Apr 2012 00:31:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lilymoslemi</dc:creator>
<guid>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-301.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Deutsch- Iranische Industrie- und Handelskammer</title>
<link>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-300.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز با چند تن از همکارامون توی دفتر آلمان رفتیم جلسه ی اتاق بازرگانی و صنایع ایران و آلمان ... می تونم بگم برای اولین بار در عمرم یک آلمانی دیدم که کاملا در اشتی با ایرانی ها به سر می برد. شیفته ی شخصیت مدیر عامل اقای دانیل برنبک شدم. واقعا قشنگ صحبت می کرد و فردی بود که با وجود سن کم کاملا ایران رو لمس کرده بود. خوشحالم یک فرد خارجی نزد تو ذوقم ... ما ایرانی ها رو افرادی دارای پتانسیل بالا می دید. جوانانی که از سطح علمی بالا برخورداریم و فقط باید خودمون رو باور کنیم. افرادی هستیم که هوش بالایی داریم و ۹۰ درصدمون انگیزه ی بالایی برای ایجاد حرکت و خلاقیت در خودمون داریم. و جالب اینکه بر عکس همه ی کسانی که در بخش بازرگانی فعالیت دارند اصلا آینده ی ایران را به خاطر تحریم مایوس کننده نمی دید و خوشحالم یکی روبروی من ننشست و الکی به من نگفت چون کشورت تحریمه بیچاره میشید... آینده ی مملکت شاید توی واردات پتروشیمی و نفت و گاز و تجهیزات نظامی و هسته ای ضعیف بشه و این مسائل ربطی به بخش های دیگه نداره و خیالمو راحت کرد که اگر مشتری از من درخواست سوئیچ بارنامه کرد حواسم جمع باشه که سوئیچ بارنامه برای بارهای معمولی فقط یه بازیه برای اینکه مشتری رو دور بزنند و نشون بدهند که اوضاع ایرن در بخش تحریم افتضاحه تا بتونند هزینه ی بیشتری بگیرند. خلاصه اینکه نمردم و از یه آلمانی خوشم اومد. اونقدر خوشم اومد که زود فرمهای عضویت در این اتاق رو گرفتم ... حس می کنم به دانشم چند درصد اضافه شده و این روزها که به شدت همکاریم با دوستان ترکیه ای و یونانی و ایتالیایی ام زیاد شده احساس می کنم منو انداختن توی یه مدرسه با یه عالمه درس های جالب و هر روز دارم چیزهای جدید یاد می گیرم. انکار نمی کنم کارم بخش مهمی از زندگی شده... انکار نمی کنم دلم برای دوستان کاری ام بیشتر از دوستان دانشگاهم تنگ میشه ولی هنوز بی خیال کوبیدن قندون به دیوار نشدما &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 13:59:35 GMT</pubDate>
<dc:creator>lilymoslemi</dc:creator>
<guid>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-300.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوازده شب نوشت</title>
<link>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-299.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند وقتیه دلم میخواد درباره ی اتفاقی که توی این سه هفته ی اخیر برام افتاد بنویسم... خیلی دلم میخواد بنویسم... خیلی دلم میخواد سبک بشم و دوست دارم یکی بهم بگه تصمیم ات درست بوده لیلا... ولی نمی دونم چه مرگم شده چپ و راست فریدون فروغی رو میذارم و گوش میدم و زار زار میزنم زیر گریه. دلم برای خودم تنگ شده.دقیقا برای خود خودم و فقط خودم ... دلم گرفته از دیدگاههای ادمهای اطرافم البته توی این مورد خاص اصلا نظر کسی رو نپرسیدم ولی هنوز دو دلم و حیرون موندم که ایا تصمیمم درست بوده یا نه. کاش میشد بنویسم. کاش میشد ... کاش میشد... ولی از قضاوت شدن می ترسم. از اینکه منو توی دو کلمه خلاصه کنن می ترسم. از اینکه به عمق من پی نبرند می ترسم. از این می ترسم که کسی تجربه ی مشابه این اتفاق رو نداشته باشه و بخواد منو راهنمایی کنه. نمی دونم ... فقط می دونم داغونم این روزها. چسبیدم به کتاب کافکا در ساحل و صبح به صبح میزنم زیر بغلم و تا محل کار می خونمش برگشتنی دوباره می خونمش... شب می خونمش صبح می خونمش ... دندونام هم درست شد. اونقدر مرتب و سفید شده که لبخند از رو لبام محو نمیشه. نمی دونم دیگه دلم چی میخواد!!! سرگیجه داره خفه ام می کنه این روزها. این هفته هم دوست یونانی مون هریس میاد ایران و من سه شب هتل رو به حساب شرکت رزرو کردم براشون ... اولین ملاقات حضوری مون خواهد بود ولی برعکس بقیه مهمان های خارجی مون انگار ایشون رو دهها ساله می شناسم ... حال منم چه موقعی گرفته شده هااااا ... &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt; بعدا نوشت:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;SPAN class=messageBody data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:3}&apos;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;Duydum ellere yarmış&lt;BR&gt;yerini eller almış çoktan&lt;BR&gt;Bense kendimi salmış yüreğini yaralar sarmış yoktan&lt;BR&gt;Bir kızı bir oğlu varmış kendi hayatına dalmış&lt;BR&gt;En acısı da beni hatırlamamış unutmuş çoktan&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H6 class=uiStreamMessage align=left data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:1}&apos;&gt;&lt;SPAN class=messageBody data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:3}&apos;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/H6&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Apr 2012 00:19:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lilymoslemi</dc:creator>
<guid>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-299.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمايشنامه &quot; اتاقي در هتل پلازا&quot; اثر نيل سايمون</title>
<link>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-298.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 147px; HEIGHT: 212px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://cps-static.rovicorp.com/2/Open/Getty/Neil%20Simon/_derived_jpg_q90_410x410_m0/56332990.jpg?partner=allrovi.com&quot; width=268 height=272&gt;  &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.adinebook.com/images-1/images/products/B000089Y23.240.jpg?1303512093&quot; width=158 height=240&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي دوني پشت اون ظاهر آرومم مي مردم براي تو؟  (پرده دوم- ص 71)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو حتا همون وقتا هم يه ويژگي مختص به خودت داشتي٬ مي شه گفت يه جور دست نخوردگي. تو تنها دختري بودي كه حتي گرفتن دستش برام لذت بخش بود. (پرده دوم- ص 72)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه از ديگري توقع صداقت داري٬ نميشه خودت كمتر صداقت به خرج بدي. (پرده دوم- ص 78)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt; پ.ن :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; آخه یکی به من بگه لیلی مرض داری قبول کردی ؟؟؟ یعنی وااقعا داغونم.. اونقدر داغون که دلم میخواد راست راستکی یه قندون بردارم و بکوبم به دیوار. باور کنید بی معرفت نشدم به خدا سرم عجیب شلوغه ... اینقدر زنگ نزنید و اس ام اس نزنید که کجایی لیلی بی معرفت...کارم بدجور خسته ام کرده حوصله ی خودمم ندارم از بس حرص می خورم و همیشه shits happen at work Lily... همیشه شتز هپن ... همیشه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot; height=18&gt; متنفرم از کل اون سیستم میلیتزر اند مونش ایتالیا... خسته ام کردن و نمی پذیرن اشتباه کردن ... من توی کارم هر وقت خطایی ازم سر بزنه معذرت میخوام و تا مرحله ی خسارت جلو میرم ولی اینبار دیگه خسته ام کردن از بس جیغ زدم به خاطر خطایی که نمی پذیرن در محاسبه خطا کردن... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Apr 2012 00:12:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lilymoslemi</dc:creator>
<guid>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-298.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>My Favorite Quotation from “Kafka On the Shore” by Murakami </title>
<link>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-297.aspx</link>
<description>&lt;H6 class=uiStreamMessage align=left data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:1}&apos;&gt;&lt;SPAN class=messageBody data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:3}&apos;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;FONT size=2&gt;“Sometimes fate is like a small sandstorm that keeps changing directions. You change direction but the sandstorm chases you. You turn again, but the storm adjusts. Over and over you play this out, like some ominous dance with death just before dawn. Why? Because this storm isn&apos;t something that blew in from far away, something that has nothing to do with you. This storm is you. Something inside of &lt;/FONT&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;&lt;FONT size=2&gt;you. So all you can do is give in to it, step right inside the storm, closing your eyes and plugging up your ears so the sand doesn&apos;t get in, and walk through it, step by step. There&apos;s no sun there, no moon, no direction, no sense of time. Just fine white sand swirling up into the sky like pulverized bones. That&apos;s the kind of sandstorm you need to imagine.&lt;BR&gt;And you really will have to make it through that violent, metaphysical, symbolic storm. No matter how metaphysical or symbolic it might be, make no mistake about it: it will cut through flesh like a thousand razor blades. People will bleed there, and you will bleed too. Hot, red blood. You&apos;ll catch that blood in your hands, your own blood and the blood of others.&lt;BR&gt;And once the storm is over you won&apos;t remember how you made it through, how you managed to survive. You won&apos;t even be sure, in fact, whether the storm is really over. But one thing is certain. When you come out of the storm you won&apos;t be the same person who walked in. That&apos;s what this storm&apos;s all about.”&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/H6&gt;&lt;SPAN class=messageBody data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:3}&apos;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;SPAN class=text_exposed_show&gt;
&lt;H6 class=uiStreamMessage align=left data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:1}&apos;&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;&lt;EM&gt;― Haruki Murakami, Kafka on the Shore&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H6&gt;
&lt;H6 class=uiStreamMessage align=right data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:1}&apos;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt; پ.ن: اونقده دلم یه مسافرت میخواد ... پوکیدم از دلتنگی &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H6&gt;
&lt;P class=uiStreamMessage align=right data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:1}&apos;&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Apr 2012 15:37:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lilymoslemi</dc:creator>
<guid>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-297.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معرفي نمايشنامه &quot;سه روايت از زندگي&quot; اثر ياسمينا رضا</title>
<link>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-296.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 163px; HEIGHT: 210px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9643129309.240.jpg?1270809108&quot; width=191 height=229&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 172px; HEIGHT: 211px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.linternaute.com/actualite/culture/photos/portrait-yasmina-reza.jpg&quot; width=250 height=229&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; من اصلا گمون نمي كنم كه آدميزاد تو اين دنيا كم چيزي باشه. اين دنيا بدون ما چيه؟ يه جاي سرد و سياه٬ بدون يه مثقال شعر. ما روش اسم گذاشته ايم. ما ادماييم كه توي اين هزار تو٬ بيقوله ها را گذاشته ايم٬ ستاره هاي مرده رو٬ بي نهايت رو٬ ابديت رو٬ چيزهايي رو كه هيچ كس نمي بينه٬ مائيم كه سرگيجه آورش كرده يم. ما كم چيزي نيستيم٬ عمرمون كوتاه هست اما كم چيزي نيستيم... (ص 81)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  ما در حسرت دنيايي زندگي مي كنيم كه جدايي توش راهي نداشته باشه. در نوستالژي يك تماميت گم شده يم. نوستالژي يي كه با تكه تكه شدن جهان كه محصول زندگي مدرنه٬ تشديد مي شه. (ص 91)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; همه ي دنيا پشت دره... دنيا هميشه اون ور در ايستاده! ... (ص 95)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Apr 2012 12:47:21 GMT</pubDate>
<dc:creator>lilymoslemi</dc:creator>
<guid>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-296.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بخش هايي از كتاب فرني زويي اثر جي دي سلينجر</title>
<link>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-295.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حوصله ندارم براي اين كتاب نقد بنويسم همون خوندنش زد كلي داغونم كرد بسه... يادمه من و دوست دوره ي ارشدم الميرا و استاد تكاپويي يه زمان هايي واسه  شخصيت سيمور گلس مي مرديم و اونقدر داغون اين شخصيت بوديم كه تا يه ساعت بعد كلاس سرپا مي ايستاديم و فقط قربون صدقه ي شخصيت سيمور داستان هاي سلينجر مي رفتيم. يه جورايي دلم واسه اون روزها تنگ شد. واسه روزهايي كه من براي دونه دونه ي شخصيت كتابهايي كه مي خوندم ميمردم و همه پشت سرم زير زيركي مي گفتن : اين ليلاعجب ديوونه ايه ها... دوست داشتم ... دقيقا اين نوع ديوونگي رو هنوزم كه هنوزه دوست دارم ... يه درخواست: لطفا بلافاصله بعد از خوندن كتاب بدو بدو نريد فيلم پري رو ببينيد و مقايسه كنيد چون واقعا نيكي كريمي شخصيتي به شدت متفاوت از فرني در اين كتابه اما من نمي فهمم چرا منتقدان سينما همچنان اصرار دارند اون بازي لوس و بي نمك تيتيش ماماني نيكي كريمي رو با شخصيت جسوري همچون فرني مقايسه كنن؟؟؟!!!! فقط دوست داشتم بخش هاي خوب كتاب رو واسه دل خودم در وبلاگم هم داشته باشم.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;پ.ن 1:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; من اين كتاب رو با ترجمه اميد نيك فرجام خواندم و يه ايراد ترجمه اي داشت كه لازم مي دونم بهش اشاره كنم. در انگليسي اصطلاح Achille&apos;s heel به معناي نقطه ضعف مي باشد (چون شخصيت آشيل داستانهاي هومر تنها از نقطه ي پاشنه پا ضربه پذير بود) اما مترجم اين اصطلاح را اشتباها لغت به لغت ترجمه كرده: فراموش نكن اين پاشنه ي آشيل منه . (ص 68)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;پ.ن 2:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; اهنگ وبلاگم يه آهنگ يونانيه به نام &quot;پرنسس&quot;  كه بعدها موقع سرچ متن Greeklish فهميدم يكي از شعرهاي كنستانتين كوافي است. وقتي اين نكته رو به هريس گفتم متحير پرسيد: مگه كوافي رومي شناسي؟  گفتم: اي بابا من ازش شعر ترجمه كردما... خنديده ميگه: اي بابا يعني چي؟ گفتم : اصلا از من انتظار نداشته باش معادل انگليسي اي بابا رو پيدا كنم بهت بگم. يه مدت مد كرده بود وقتي رئيسمون اقاي قاسمي رو صدا مي كردم اداي منو در مياورد حالا تا حرف مي زنم ميگه: اي بابا... &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;پ.ن 3:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; پنج شنبه اي رئيسمون از اروميه زنگ زد يه نرخ وارداتي رو با من چك كنه ... ميگه: خانم مسلمي چقدر امروز خوش اخلاق شدي لبخندت رو از پاي تلفن مي تونم تصور كنم٬ روزهاي ديگه همش با حالت عصبي با من صحبت مي كردي... لبخند نمي زدما ولي اينو كه گفت پاي تلفن يهولبخند زدم. حس مي كنم همين كه متوجه شد قبلا عصبي بودم و الان نيستم فعلا تا اينجا بسه. خوبه حداقل متوجه اين نكته شده... والله داشتم مي تركيدما.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;پ.ن 4:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; اينم به ياد 7 سال پيش كه برام مي خوندي... ديگه شيطوني بسه! آره ديگه شيطوني بسه! آخه ديگه شيطوني بسه...  ديشب يه آلبوم از آهنگهاي قديمي شاد دستم رسيد يه راست رفتم سراغ آهنگهاي شهره و فقط لبخند مي زدم و به آهنگاي جينگيلي مستونش گوش مي دادم.  يادش بخير 7 سال پيش من 22 ساله بودمااااا ... چه زود 4 سال ازاون 15 فروردين لعنتي گذشت كه هنوز حس مي كنم همين ديروز بود. &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt; پ.ن 5:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; از بچگي يادم مياد كه سالهاي ساله حتي بعد از فوت عمويم هنوز مثل قديما اصرار داريم همچنان بريم خونه ي همين خاله ام و بساط غذاهاي تركي رو برپا كنيم وسبزه گره بزنيم ومن باقالي پلو بخورم و فشارم بيفته  (آخه من به باقالي حساسيت دارم)  و هرسال پسرخاله هام بساط آب قند راه ميندازن تا منو فيلم كنن و بهم بخندن.  موقع خداحافظي چند تا عكس از 13 بدر امسال انداختم تا توي وبلاگم آپلود كنم: &lt;A href=&quot;http://s2.picofile.com/file/7343707632/Photo0540.jpg&quot; target=_blank&gt;عكس 1&lt;/A&gt; – &lt;A href=&quot;http://s2.picofile.com/file/7343710428/Photo0543.jpg&quot; target=_blank&gt;عكس 2 &lt;/A&gt;–  &lt;A href=&quot;http://s2.picofile.com/file/7343702040/Photo0535.jpg&quot; target=_blank&gt;عكس 3&lt;/A&gt; ( من و خواهرم)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Apr 2012 16:51:29 GMT</pubDate>
<dc:creator>lilymoslemi</dc:creator>
<guid>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-295.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معرفی کتاب هاگاکوره اثر یاماموتو چونه تومو</title>
<link>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-294.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 255px; HEIGHT: 216px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.albasco.com/media/catalog/product/cache/4/image/9df78eab33525d08d6e5fb8d27136e95/4/0/40006645.jpg&quot; width=601 height=331&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يادمه پارسال كتاب &quot;خانه خوبرويان خفته&quot; را به دوستاي تهراني و شهرستانيم هديه دادم و امسال شديدا زدم تو نخ هديه ي كتاب &quot;هاگاكوره&quot; به عنوان عيدي براي دوستانم. كتاب تاثيرگذاري بود حداقل براي من  كه اين اواخر حسابي &quot; با تو آن پنجه نبينم كه به پيكار من آيي&quot;... رهنمودهاي تاثيرگذاري داشت... و جالب تر اينكه حس كردم توي اين 29 سال من هم سامورايي خوبي بوده ام و خوب جنگيدم اگر چه در خيلي موارد شكست خوردم اما حداقلش اين بوده كه به خودم جرات مبارزه داده ام...  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;پ.ن 1:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; كي گفته در سال جديد بايد كينه ها رو دور ريخت؟ خوب اگه بخواهيم اينكارو بكنيم كه همون آدمها دوباره امسال هم وارد زندگي مون ميشن و باز رو اعصابمون رژه ميرن... دوباره همون آش ميشه همون كاسه ... من يكي كه ترجيح ميدم چشممو ببندم ٬كاري به كارشون هم نداشته باشم ولي به همين راحتي آدمها رو نمي بخشم. به قول ياسمينا رضا هر وقت آدم از دوست داشتن يك نفر دست مي كشد٬ آن كس ديگر اعتبارش را درنظر آدم از دست مي دهد و تمام حركات و سكناتش به نظر ناجور مي آيند. من ترجيح ميدم بعضي ادمها رو در سال جدید دقيقا در همين جمله خلاصه كنم و بره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;FONT color=#ff3300&gt;پ.ن 2:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; عكس هاي خانواده ي پاپاناستاسيو- دوست و همکار یونانی ام: &lt;A href=&quot;http://s1.picofile.com/file/7331145585/DIAFORES_174.jpg&quot; target=_blank&gt;هريس&lt;/A&gt; ... پسر بزرگش &lt;A href=&quot;http://s2.picofile.com/file/7331145806/DIAFORES_177.jpg&quot; target=_blank&gt;آناستاسيس&lt;/A&gt;... پسر كوچكش &lt;A href=&quot;http://s2.picofile.com/file/7331143545/DIAFORES_146.jpg&quot; target=_blank&gt;كنستانتيوس&lt;/A&gt; ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Mar 2012 11:05:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lilymoslemi</dc:creator>
<guid>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-294.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر احوالات بنده بعد از مطالعه ی مجدد فرنی و زویی به فارسی پس از 3سال </title>
<link>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-293.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديشب دلم ميخواست گوشي تلفن رو برميداشتم و اين تيكه از كتاب فرني و زويي سلينجر رو برات مي خوندم... &quot;تنها دلمشغولي هنرمند اينه كه كارشو به كمال برسونه٬ كمال با تعريف خودش٬ نه با تعريف يك نفر ديگه.&quot; ... وقتي اينو خوندم زدم زير گريه كه چرا قبلا اين كتاب رو به زبان فارسي نخونده بودم؟ چرا قبلا كه دو بار اين كتاب رو به انگليسي خونده بودم هيچ وقت به عمق اين جمله دقت نكرده بودم؟ شايد اگر دقيقا عين اين عبارت فارسي رو خونده بودم درست همون روزي كه با طعنه بهم گفتي برو دكترا بگير و بعد اون موقع حرفي براي گفتن تو ادبيات داري كاش اونموقع مي تونستم بهت ثابت كنم راه من در ادبيات چیه اما سكوت كردم به احترامت... لعنت به اون احترامي كه برات قائل بودم و هنوز هستم ... لعنت به این اخلاق گندم که وقتی می بینم کسی نمی فهمه چی میگم دست میکشم و توضیح اضافه نمیدم و توجیهش نمی کنم فقط میگم  اه ول کن لیلا واسه چی الکی فسفر می سوزونی؟  ... دلخورم از پدر مادرم كه بهم ياد ندادن مثل يه گرگ وايستم تو روي آدمها و از حق خودم و تفكرات و انديشه ي خودم دفاع كنم... هميشه منو طوري تربيت كردن كه با سكوت انتقام بگيرم از آدمهايي كه منو از خودشون متنفر مي كنن...  ديگه بحث رو كش ندادم و ديگه باهات هيچ وقت حرف نزدم تا اجازه ندم از اعتقادات من خرده بگيري انگار نه انگار كه منم انديشه اي داشتم كه تو باید ببهش احترام میذاشتی...  منم مثل فرني دنبال همون خانم چاقه هستم كه سيمور گلس تصويرسازيش كرد و بعد به خاطر اون خانم چاقه٬ زويي كفشاشو واكس ميزد. فايده نداره بخوام توضيح بدم درزندگيم دنبال چي هستم... اگر دنياي من براي آدمها زيبا باشه خودشون كشف مي كنن من در زندگي دنبال چي هستم. فقط خسته شدم از آدمهايي كه ديگه حوصله ي كشف كردن ندارن و نتيجه ي هر چيزو بايد مثل يك لباس اتو شده گذاشت جلوشون.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;پ.ن1:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; هربار سلينجر ميخونم به قرآن به غلط كردن مي افتم... به خودم قول دادم تا يكسال بعد از بيست كيلومتري سلينجر هم رد نشم از بس ميزنه داغونم مي كنه و اشکمو درمیاره نصف شبی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Mar 2012 10:31:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lilymoslemi</dc:creator>
<guid>http://lilymoslemi.blogfa.com/post-293.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

