لذت متن

ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.

 

ﺷﺐ ،

‫ﺷﺐ ﻛﻪ ﻣﻴﺸﻪ ﺗﻮ ﻛﻮﭼﻪ ﻏﻢ

‫اﺷـﻚ ﻣـﻦ ﻣﻴـﺸـﻪ ﺳـﺘـﺎره

‫ﻣﻦ ﭼﺸﻤﺎﻣﻮ ﺑﻪ اﺑﺮا ﻣﻴﺪم

‫آﺳـﻤـﻮن ﺑـﺎرون ﻣـﻴﺒﺎره

پ.ن ۱: بد نیست گاهی رعایت کنیم و هر چیزی را ننویسیم... شاید کسی فکرتان را می خواند

پ.ن ۲: وقتی صبح تا شب با ایتالیایی ها و اسپانیایی ها و آلمانی ها حرف میزنم اعتماد به نفسم میره بالا از داشتن یک لهجه ی انگلیسی خوب و آرامش کلامم... باور کنید اسمشون اینه که همسایه انگلستان هستن ولی در کل ما ایرانی ها خیلی لهجه ی قابل فهم تری داریم وقتی انگلیسی صحبت می کنیم.

پ.ن ۳: خیلی دلم میخواست از دنیای یک دختر تهرانی بنویسم و روزها و شبهای خودمو با دنیای دخترهای شهرستانی مقایسه کنم ولی حس کردم ممکنه به خیلی از دوستان شهرستانیم بر بخوره... فقط این رو می تونم بگم که کلا در دو دنیای متفاوت زندگی می کنیم.  شما فکر می کنید در ناز و نعمت زندگی کردن همه ی آن چیزی است که ما از زندگی توقع داریم؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۳۰ساعت 10:57  توسط لیلی   | 

 

مادرم به من ياد داده خوب باشم. پاك و مهربون باشم.  پاي درد و دل همه ي آدمها بشينم و براشون دل بسوزونم. بهم ياد داده اگر روزي ازدواج كردم عاشقانه همسرم رو حتي در سختي ها دوست داشته باشم. هيچ وقت بهش گير ندم  چون قراره يه عمري بهش تكيه كنم و او هم مثل جفت چشاش مراقبم باشه... پيش خودم ميگم بيچاره مامان فاطي مگه در كل چند تا مرد در زندگيت شناختي؟ تا اومدي بفهمي چه خبره دستتو دادن به دست آقا جونم ... و خدا رو شكر آقا جونم مرد خوب و متعهدي شد. پيش خودم ميگم كاش مامانم به جاي اين روحيات لطيف يه خرده سياست و درنده خويي بهم ياد مياد. بهم ياد ميداد كه هميشه آدمهاي موذي كارشون در اين دنيا راحت تر پيش ميره. دخترهاي وقيح و بي سليقه كه حتي بلد نيستن يه چاي درست و حسابي دم كنن خوشبخت تر ميشن. دخترهايي كه قانع نيستن بهتر مي تونن حساب كتابهاي شوهرشون رو جمع و جور كنن. اصلا هر كي گرگ تره برنده تره. اسممون انسانه ولي عملا هممون داريم با قانون جنگل زندگي مي كنيم. فكر مي كنم خوب بودن در اين دنيا مثل كفشي شده كه ديگه اندازه ي پاي من يكي نيست ولي با تمام اين وجود باز هم نمي تونم بد باشم.

پ.ن 1: هيچ خبري نيستا فقط ديدگاههاي خودمو گفتم.

پ.ن 2: يه قوطي نوشابه كوكاكولا داخل كيفم به عجيب ترين شكل ممكن تركيد و گند زد به كل كتاب سونات شبح و ساير وسايلم ... لامصب همچين صفحاتش بهم چسبيده نميشه حتي ورق زد. واسه همين بي خيال اين كتاب شدم و الان دارم "مرگ نور" اثر طاهر بن جلون رو مي خونم.

پ.ن 3: به خدا گاهی دلم میخوادمثل یه ببعی هیچی حالیم نباشه تا اینهمه درد نکشم.

پ.ن 4: خدايا اگه مي خواستي پول رو مهم ترين عامل روابط آدمها و شخصیت پردازی آنها در اين دنياي مسخره ات قرار بدي، خوب بيكار بودي يه سري آدم بي پول آفريدي تا به وجودت دم به ساعت شك كنن؟ همون ادمهای پولدار رو می آفریدی تا ببینی به هر کی داری خوبی می کنی تو رو از یاد می بره ولی به هر کسی نظر نمیندازی دم به ساعت داره صدات میزنه... گوش بده خدای من!! حس می کنم گوش نمیدی که دنیات داره هر روز کثیف تر از دیروز میشه.

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۰/۰۶/۲۵ساعت 19:34  توسط لیلی   | 

 

نمیدونم نسیم بود یا توفان... به هر حال 48 روز بالاجبار بر زندگی من وزید و رفت. به قول موراکامی رفتم تو یه توفان. وقتی داشتم وارد توفان می شدم فکر نمی کردم بیرون آمدنی در کار باشه. ولی وقتی به بیرون پرت شدم مثل همه ی روزهای عادی در زندگیم از خواب بیدار شدم، دست صورتمو شستم،  لباسهامو پوشیدم  سروش کوچولوی خواهرمو محکم تر از قبل بغل کردم و اومدم سر کارم. هنوز گیج و ویجم. مطمئن نیستم از توفان بیرون اومده باشم . مطمئن نیستم توفان تمام شده باشد. اما يك چيز مسلم است. وقتي از توفان بيرون آمدم، ديگر آني نيستم كه قدم به درون توفان گذاشت. خدا رو شکر یه جایی هست که  8 ساعت پرترافیک کار کنیم و خودمون رو از دغدغه های روحی  دور نگه داریم.

پ.ن 1: کوشان... همیشه واسه مامان حضور خواهی داشت. همیشه !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۲۲ساعت 12:18  توسط لیلی   | 

 

 

این پست فقط برای تشکر و تبریک به دوستانم نوشته شده:

خدا رو شکر که در جمع تهیه کنندگان ایرانی با تهیه کننده ای مواجهیم که حاضراست برای مستند سازی سرمایه گذاری کند و خدا رو بیشتر شکر که دوستانی دارم که حاضرند مستندی از سرزمین خود بسازند. توی این زمانه ای که همه ی کارگردان ها و تهیه کننده ها از انواع و اقسام زنهای بازیگر با آرایش های خفن استفاده می کنن و چیپ ترین سوژه ها رو می برن روی صحنه  ، واقعا مستند سازی و سرمایه گذاری روی همچین پروژه هایی دلگرم کننده است. خوشحالم برای دوستانم آقایان رضا رکن الدینی، داوود مرزی زاده و امین درستکار که بعد از پنج ماه پروژه تصویربرداری مستند نیمه بلند "سرزمین زیبای من" را به اتمام رساندند و هم اکنون مراحل تدوین آن در حال انجام است. "سرزمین زیبای من" حول محور حیات وحش استان هرمزگان می باشد که بطور مشخص به  مرجان ها در جزایر لارک، هنگام، فارور و بنی فارو- لاک پشت های پوزه عقابی در شیب دراز قشم- انواع پرستوهای دریایی در جزیره شیدور- جبیرهای جزیره ی هرمز- گونه های گیاهی،حیات وحش و ماهی آفانیوس در گنو می پردازد. . از تهیه کننده محترم آقای عبدالوهاب حیدری هم متشکریم که دوستانم  را حمایت می کنند. خوشحالم برای همتون. آرزوی موفقیت دارم برای تک تک دوستان دلسوز مستند سازم. پیروز باشیم همگی.

پ.ن : نمایشنامه "سونات شبح" اثر استریندبرگ را میخوانم. اصلا لذت بخش نیست خدای من

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۹ساعت 16:23  توسط لیلی   | 

 

  

یاسمینا رضا (متولد ۱ مه ۱۹۵۹ در پاریس) نمایشنامه‌نویس، بازیگر، رمان‌نویس و فیلم‌نامه‌نویس فرانسوی است. او از پدری ایرانی و مادری اهل مجارستان متولد شده است. خدای کشتار نمایشنامه ای است که در سال 2007 میلادی نوشته شد و امروزه در بسیاری از کشورهای جهان به روی صحنه رفته است تا جایی که کارگردان مشهور سینما «رومن پولانسکی» هم فیلمی ساخته است. اولين چيزی كه در اين اثر جلب توجه می‌كند، عنوان آن است. اگر در تراژدی‌های يونان باستان و نمايشنامه‌های كلاسيك دوره شكسپير، نام قهرمان اثر بر تارك نمايشنامه‌ جای می گرفت، اينجا هم عنوان خدای كشتار به شخصيتی اشاره دارد كه در متن اثر در درباره  آن بحث می‌شود؛ شخصيتی كه به تعداد آدم‌های روی زمين قابليت تكثير دارد و هر كس می‌تواند خود را به جای آن بگذارد.  نمايشنامه خدای كشتار، گفتگو و بحث دو زوج است كه پس از دعوای پسرانشان دور هم جمع‌ شده‌اند تا نقطه پايانی بر ماجرا بگذارند. اما در ادامه گفتگوی آنها به مشاجرات و درگيری‌های كلامی بزرگ‌تری ختم می شود و اوضاع و موقعيت، شرايط بدتری پيدا می‌كند. «خدای کشتار» در بستر یک خانه و در مورد والدین شکل می‌گیرد اما نگاه تلخ رضا به اجتماع با درونمایه‌‌ای ابزورد مخاطب را به چالش‌های رفتاری و گفتاری شخصیت‌های اجتماعی و نحوه روابط آدم‌ها در کوچک‌ترین نهاد مدنی (خانواده) می‌کشاند. او همواره با انتخاب یک داستان ساده و سطحی، مفاهیمی را عیان می‌سازد که اتفاقا از عمق و غنای زیادی برخوردار هستند و در لابه‌لای همین اتفاقات ساده و پیش‌پا افتاده، معضلاتی اجتماعی را مطرح کرده و به نقد آن می‌پردازد. نمایشنامه دارای چاشنی طنز است اما نگاه تلخ رضا به اجتماع با درونمایه‌‌ای ابزورد مخاطب را به چالش‌های رفتاری و گفتاری شخصیت‌های اجتماعی و نحوه روابط آدم‌ها در کوچک‌ترین نهاد مدنی (خانواده) می‌کشاند. در نمایشنامه‌های رضا، شخصیت‌های نمایش نمی‌توانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و همواره از این مسئله رنج می‌برند. در واقع نمایش به نوعی نقد قدرت در جوامع مدرن است. «خدای کشتار» استعاره‌ای از انسان‌های قدرتمند دوران معاصر است که برای رسیدن به خواسته‌هایشان از هیچ‌چیز نمی‌گذرند و در عین حال نقاب روشنفکری بر صورت دارند. شخصیت ها از همان ابتدای نمایش مشخص می کنند که دارند برای هم نقش بازی می کنند. 4 شخصيت نمايش خدای كشتار، آدم‌های بسيار عادی هستند كه پيرامون ما زندگی مي‌كنند و هر كس ممكن است در موقعيت آنان قرار بگيرد. این نمایشنامه در سال 1387به کارگردانی علیرضا کوشک جلالی با بازیگری کاظم هژیر نژاد (در نقش میشل)، الهام پاوه نژاد (ورونیک)، بهاره رهنما (آنت) و بهنام تشکر (آلن) به روی صحنه رفت و از سوی بسیاری از مخاطبان و منتقدان مورد توجه قرار گرفت. من این کتاب رو با ترجمه ساناز فلاح فرد  انتشارات نیلاخوندم. مترجم همسن خودمه و تحسینش میکنم چون ترجمه ی واقعا روان و قابل قبولی ارائه داده است.

هینت نوشت: در این نمایشنامه یه دیالوگ توجه منو بیشتر جلب کرد ؛ وقتی می خوندم این شکلی شدم...   البته به نظرم تا حد زیادی درسته ولی روشنفکری یک زن چه ربطی داره به هورمون؟ به نظرم نباید مسئله  پیچیده و درهم برهم هورمون های  ما زنها دست آویزی باشه برای آقایون تا هر چیز بی ربطی رو به هم ربط بدن و بیانیه صادر کنن.  تا جایی که من آقایون رو می شناسم ممکنه در مقابل زنهای روشنفکر بالاجبار خودشون رو خنثی یا بیزار نشون بدن ولی ته ته دلشون همه شون شیفته ی  چنین زنهایی هستن... آلن فکر کنم زدی جاده خاکی !!! این نکته ظریفی بود که خوشم اومد یاسمینا رضا در این نمایشنامه به طور غیرمستقیم بهش اشاره کرده.

آلن: هر دوتون جزو یه دار و دسته این، زنای سلطه گر، منجی مسلک... اما همه ی زنا این جوری نیستن. زنا اینو دوست ندارن، چیزی که زنا دوست دارن، شهوت، دیوونگی و هورمونه. از زنایی که روشنفکری شونو به رخ می کشن، از اونایی که ادعا می کنن نگهبان دنیان، از این جور زنا همه بیزارن، همه... حتی همین میشل، شوهر بیچاره ی شما.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۶ساعت 14:10  توسط لیلی   | 

 

 

داشتم دنبال اسم یه کتاب جدید موراکامی می گشتم به این سایت رسیدم. ببینید چی نوشته: هاروكي موراكامي، نويسنده مشهور ژاپني را حتما مي شناسيد؛ همان كه تاكنون چند بار كانديداي نوبل ادبي شده و در سال جاري نيز براي به دست آوردن همين جايزه، رقيب قدري براي دوريس لسينگ انگليسي بود ... حالا کار ندارم رقیبش بوده یا نه ... ولی امیدوارم منظورش این نبوده باشه که آثارشون از لحاظ مفهومی و سبک در رقابت با هم بوده.... من خودم دوریس لسینگ خوان هستم موراکامی خوان هم هستم؛ هم از دوریس لسینگ داستان ترجمه کردم هم از موراکامی،عاشق هر جفتشون هم هستم... ولی هیچ شباهتی بین این دو نویسنده تا حالا ندیدم. اصلا همه ی اینها رو بذاریم کنار، دوریس لسینگ الان ۹۰ سالشه تا موراکامی بیاد به این نویسنده برسه و تا یاد بگیره مفاهیم و مضامین سیاسی رو در آثارش وارد کنه خیلی خیلی راه طولانی در پیش داره. من هر سال سر برندگان جایزه نوبل با دوستام شرط می بندم ولی هیچ وقت موراکامی رو حتی در حد کاندیدای نوبل هم ندیدم. با اینکه دوستش دارم و با ولع داستانهاشو می خونم و حتی دو سه تا داستان ۲۰۱۱ رو ازش دست گرفتم برای ترجمه ولی در حد نوبل نمی بینم. من نمی فهمم چرا هر نویسنده ای با دوریس لسینگ مقایسه میشه ؟؟؟

پ.ن ۱: دارم خدای کشتار اثر یاسمینا رضا رو می خونم... معرکه است. چه خوبه من با سال میلادی کار می کنم. می تونم سر کار یکشنبه ها مفید باشم واسه خودم. 

پ.ن ۲: بزنه موراکامی برنده نوبل ادبیات ۲۰۱۱ بشه... من چه ضایع میشم. فکر کن؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۳ساعت 10:20  توسط لیلی   | 

 

Just because of your mesmerizing brown eyes which would be carved in my mind

 دانلود

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۲ساعت 11:24  توسط لیلی   | 

 

نام داستان: در باز

نویسنده: هکتور هیومانرو

دانلود: وبلاگ میله بدون پرچم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۰۶ساعت 13:44  توسط لیلی   | 

 

معادله 1: از قدیم گفته اند وقت طلاست، به عبارت دیگر: زمان = پول

معادله 2: همین  طور گفته اند توانا بود هرکه دانا بود، یعنی: توان = علم

می دانید که:

زمان / کار = توان

با جایگذاری معادله  1 و 2 در معادله سوم به این معادله می رسیم:

پول / کار = علم

که  می توانیم آن را به این صورت بازنویسی کنیم:

علم/ کار = پول

بنابراین:

Lim   (پول) = ∞

0→ علم

یعنی هرچه علم و سوادت کم تر باشد درآمدت بیشتر است،

و این هیچ ربطی به مقدار کار انجام شده ندارد !

 پ.ن ۱ : رفتم توی حال و هوای سال پیش دانشگاهی ... درس دیفرانسیل انتگرال.... الان اگه بهم بگن اتحاد نوع اول چی میشه عمرا اگه یادم بیاد... هیچ وقت یادم نمیره معلم فیزیکم منو کشید پشت در کلاس برگه امتحانمو نشون داد گفت: " لیلی ببین شدی ۵/۴ به ارواح خاک بابام فقط چون میدونم راهت ریاضی نخواهد بود قبولت می کنم"... و من فیزیک شدم ۱۳.  

پ.ن ۲: یه نمایشنامه از ادوارد البی دارم می خونم ... اصلا نمی فهمم چی به چیه به خدا

پ.ن ۳: تملی معاک

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۰/۰۶/۰۴ساعت 22:37  توسط لیلی   |