
در صورت تمایل به لینک کانال مراجعه کنید :
با سپاس
لیلی
يكي از كتابهايي بود كه تقريبا يكماه تو كيفم با خودم بردم و آوردم و بالاخره يه كتاب 200 صفحه اي روبه شيوه ي كاملا حلزون وارخوندم تموم شد. فقط وقت دارم بخش هايي از كتاب رو بنويسم. نمي دونم خوندن كتاب رو به دوستام توصيه كنم يا نه ولي به نظرم اونجوري كه دلم مي خواست كتاب قوي اي نبود. متاسفانه كتاب اصلا منو درگير خودش نكرد شايد به همين دليل مطالعه اش زياد طول كشيد. يا شايد هم اصلا تو مود مفهوم حسادت به عنوان تم اصلي كتاب قرار نداشتم. اونقدر بدبختي داريم واسه خودمون كه ديگه فسفر واسه حسادت و درك چنين حسي تو بدنمون نمونده . والله !!! بعضي وقتا تعجب مي كنم بعضي زنها چه جوري مي تونن ذهنشون رو درگير زندگي بقيه كنن و سرك بكشن؟ واقعا شبانه روز اين زنها چند ساعته؟ من بدبخت هر چي مي دوم باز وقت واسه خودم كم دارم. الان هم يادم اومد اين كتاب رو پارسال واسه چي خريدم ... خريدش مصادف شد با يه حس دلتنگي و اتمام مطالعه اش مصادف شد با بستري شدن مامانم تو بيمارستان. مامان فاطي باز رفت بيمارستان ... احيانا 3– 4 روز بستري بشه.
حسد تاريك ترين زندان هاست! حسد يك ظلمت بيروني نيست بلكه تاريكي دروني است و توفاني كه از افكار حسدآلود برخيزد همه چيز را درهم مي كوبد . عقل و اراده و احساس را از شخص مي گيرد و او را در زنداني مخوف و تاريك قرار مي دهد كه هيچ راهي براي خارج شدن از آن وجود ندارد.
انسان با چنين وضعي از خود بيزار مي شود٬ نه كاري داشته باشد و نه فكري بكند. نه كسي به سراغش بيايد و نه چيزي براي او برسد و به انتظار آمدن كسي هم نباشد!
توفاني كه از افكار حسدآلود برخيزد جز غريدن و كوبيدن و زير و زبر كردن كاري ندارد زيرا نور نجات بخش برق در آن فضاي تيره و تار تا ابد در چنگ ابرهاي قيرگون خفه و خاموش گرديده است. بي شك شما اين مه هاي تيره و اين ابرهاي قيرگون را كه نزديك به سطح زمين پهن مي شوند و مي خزند٬ اين ابرهاي سياهي كه آسمان را مي پوشانند و مي غلتند و مي دوند ديده ايد. برقي كه در سينه ي اين ابرها مي زند به چشم نمي خورد٬ فقط غرش رعد و انعكاس نعره ي گنگ و خفه ي آنها به گوش مي رسد و ترس و وحشتي در دل شنونده مي ريزد. اين ابرهاي قيرگون را شما به چشم مي بينيد و من فقط وصف آن را بيان مي كنم.
عشق نقص بزرگي است. هر فكر و خيال ثابتي كه آدمي را ضعيف سازد نقص است و عشق هزار بار بيش از ساير عوامل ضعيف كننده ي ديگر نقص به شمار مي رود.
بدانيد كه در جهان مردمي هستند كه هدفي غير از گرفتن ديپلم به زندگي خويش داده اند.
آيا شما گمان نمي كنيد كه حسد دلتنگي و ارزوي ناخودآگاهي باشد كه بشر براي بازرسيدن به ازادي مي كند؟ آيا پايداري و طغيان فوق العاده ي حس آزادي خواهي انساني در برابر زندان تاريك و زنجيرهاي دست و پاگير عشق نيست؟ در جان ما آزادي همواره با بردگي در نبرد است. آزادي در هنگام سستي و بي حالي ما تكانمان مي دهد و در هر قدم چه در خواب باشيم و چه بيدار٬ بانگ بر سرمان مي زند كه اي امان مرا مكشيد ٬ آزادم كنيد٬ با من باشيد! چرا مي خواهيد مرا از دست بدهيد؟ من هنوز نمرده ام٬ فقط لگدمال و خرد و خمير شده ام. هنوز زنده ام و مي شنوم و مي بينم و در اينجا هستم. آري همين جا هستم. مرا كمك كنيد و بندي را كه به گردن من افتاده و مرا در وجود شما خفه مي كند بگسليد٬ بار ديگر با شما خواهم بود و تواناتر و زيباتر از پيش مصاحب شما خواهم شد ! و آزادي به همين شيوه روز و شب فرياد مي زند و كمك مي طلبد٬ حال او شبيه به حال كسي است كه در يك زلزله ي خانمان برانداز از اين مغاكي كه خانه ها و برج و باروها بر سر آن فروريخته باشد فرياد مي كند و فريادرسي مي طلبد.

اين كتاب رو توي اين 15 روز اخير خوندم. اولش نوشتم براي يك روز گريه دار در اول مرداد 1392 ... ولي هر چي فكر مي كنم يادم نمياد اول مرداد چرا اينقدر گريه كرده بودم كه اين كتاب رو خريدم و شروع كردم به خوندن. تو اين يه ماه اخير اونقدر تعادل كاري و بيزينسي و خانوادگي و عشقي و همه چي قاطي پاتي شده كه اصلا روز گريه دار برام عادي شده. كتاب هم زياد جالب نبود. نمي دونم چه جوري به چاپ ششم رسيده ولي در كل به نظرم خيلي خيلي داستان تكراري و شيوه ي روايتي ساده اي داشت. فقط چند تا جمله از اين كتاب كه تو فيس بوك خونده بودم باعث شد برم كتابو بخرم و بخونم. البته دوست داشتم يه كتاب با مضمون عشق و عاشقي بخونم ولي اصلا انتظارمو برآورده نكرد. تنها بخش دوست داشتني اين كتاب جايي بود كه دختر در هتل نشسته بود و از روي ناچاري ده صفحه تمام در مورد كارهايي كه دوست داشت با مرد در كنار هم انجام بدهند نوشته بود در مورد كوچكترين جزئيات احساسي يه زن كه من خيلي زياد از اين نوشته خوشم اومد. يه جورايي احساس كردم چقدر روحيات ماتيلد به من نزديكه و چقدر مثل خودم جزئيات بين هستش و حتي ارزوهاش مثل خودم خيلي خيلي جزئيه. محتواي كتاب بيشتر در مورد روزهايي بود كه وقتي آدم عشقشو از دست ميده و اين پديده امري عاديست و بايد كم كم به زندگي عادي برگردي و نذاري يه ماجراي عشقي در گذشته و شكست عشقي باغث تضعيف روحت بشه بلكه بايد اونو بخشي عادي از مسير زندگيت بدوني بخشي كه بايد طي بشه تا تو در جايگاه فعلي قرار بگيري. فقط بخش هايي از كتاب رو در ادامه مطلب آوردم.
ادامه مطلب
![]()
لینک ترجمه: سایت چوک
بخشی از ترجمه:
از سوي ديگر كوشيدم تا بفهمم كه آيا اين عادت بعد از زندگي با ديگر افراد در من شكل گرفته يا حتي قبل از آن هم، يعني همان زماني كه در خانه ي خودم بودم، اين عادت را داشتم؟ ولي چيزي به خاطرم نرسيد تا بتواند گره از اين مشكل باز كند. به هر حال ... وقتي چشم از دختر برداشتم، توجهم به نقطه اي روشن در ساحل، پوشيده از آفتاب پاييزي، جلب شد. آن نقطه ي روشن در من خاطره اي را زنده كرد كه مدتها پيش دفن شده بود.
لینک مطلب : سایت چوک
بخشی از ترجمه:
واقعا بُعد دیگر زندگی چه حسی می تواند داشته باشد؟ دنیایی که در آن آدمها همدیگر را در آغوش می گیرند و می بوسند و شب ها کنار هم می خوابند و ناگهان نیمه شب در تاریکی از خواب بیدار می شوند و دستانی را حس می کنند که به دورشان حلقه شده و دست دراز می کنند و می گویند: " بغلم کن، خواب بدی دیدم".
لینک ترجمه: سایت چوک
بخشی از ترجمه:
احساس گناه می کردم. واقعا اون لحظه که دوستتو نجات دادی و خودتو به دست گلوله سپردی، اصلا به ما فکر کردی؟ شاید باید من مانع می شدم. شاید باید دستمو دور گردنت حلقه می کردم و سفت بغلت می کردم و با گریه می گفتم: خواهش می کنم بابا نرو، تو رو خدا نرو. اونوقت شاید تو منصرف می شدی، می موندی و از ما مراقبت می کردی. اونوقت شاید ....

لینک دانلود : ماهنامه ادبیات داستانی چوک فروردین 92
بخشی از ترجمه:
آن روز ناراحت بودم چون تخت كناري ام يك دختر 15 ساله بستري بود . او داخل گنجه ي هدايايش كادويي پيدا كرده بود كه والدينش برايش خريده بودند. يك جفت چكمه. دختر اصلا نتوانسته بود در برابر وسوسه ي پوشيدن چكمه ها مقاومت كند. انها را به پا كرد و با همان به پراگ رفت. اما از قرار معلوم قطار در ميان صخره هاي نزديك ساتاليس به قطار مسافربري ديگري اصابت مي كند و صندلي ها چنان به هم كوبيده مي شوند كه پاهاي دختر خرد مي شوند. وقتي به هوش آمد تمام مدت با گريه فرياد مي زد: تو رو خدا چكمه هايم را برگردانيد داخل گنجه... تو رو خدا... چكمه هايم ...
لینک ترجمه: سایت چوک
بخشی از ترجمه:
از اونجايي كه يه مكث مودبي بودم مي دونستم كه بايد فعلا سكوت كنم اما اين تنش واقعا جونمو به لبم رسونده بود. داد زدم: " آهاي كلمه لعنتي!!! پس كجايي؟ "
کلمات نامرئی با عصبانیت اشاره كردند هيسسسسسسسسس و شنیدم که همه می گفتند: " اوفففففف چه قشقرقی راه انداختی؟ مگه نمی دونی بارداری؟ "
فریاد زدم: "چی؟؟؟ "
" آروم بگیر، ناسلامتی تو یه مکث باردارهستیا باید تا لحظه ی به اوج رسیدن تعلیق دوام بیاوری. صبور باش بالاخره وضع حمل می کنی."
لینک ترجمه: سایت چوک
بخشی از داستان:
دست دراز كردم و آن يكي دستش را هم در دست گرفتم و او را به خودم نزديك تر كردم. واقعا دلم مي خواست او را به آغوش بكشم. فكر مي كنم او هم دلش مي خواست. به محض اينكه وارد آپارتمان شديم پالتو را از تنش درآورد و كمك كرد من هم پالتويم را در بياورم. از او پرسيدم: " اما تو كه نمي خواهي او را تركي كني٬ مي خواهي؟ " و او در پاسخ فقط آه كشيد. من دوباره پالتويم را تنم كردم و گفتم: " ببين لوسي... ما از آن دسته افراد نيستيم..."
سرژ: هیچ می دونی که فقط از خودت حرف زدی؟
ایوان: خب مگه شماها از کی حرف می زنید؟ همه فقط از خودشون حرف می زنند! (ص ۶۶)
ایوان: تو خیال می کنی از پوشه یا نوارچسب خوشم میاد. خیال می کنی آدم طبیعی یه روز خوشحال و خندون از خواب بلند میشه بره کلاسور و کاور اوراق اداری بفروشه؟ انتظار دارید چی کار بکنم؟ چهل ساله که مسخره بازی درآوردم شما رو خندوندم. بله معلومه. با مسخره بازی ام همه ی دوستها رو می خندودم اما شب کی مثل یه موش تنهاست؟ کی تنها و بی کس هر شب می تپه تو سوراخش؟ این دلقک که تا حد مرگ تنهاست هر شیء سخن گویی رو که روشن می کنه پیغام کی روی منشی تلفنه؟ مادرش. مادرش و باز هم مادرش. ( ص ۶۸)
ایوان: راستش من دیگه تحمل هیچ بحث منطقی رو ندارم. هر چیزی که دنیا رو ساخته هر چیز بزرگ یا زیبایی هرگز از یه بحث منطقی به وجود نیامده. (ص ۷۲)
مارک: دوست من سرژ که یکی از قدیمی ترین دوستان منه یه تابلو خریده. تابلوئی ست یک متر و شصت در یک متر و بیست. مردی رو نشون میده که فضائی رو طی می کنه و ناپدید میشه. (ص۷۳)
زن: من نمی دونم چطوریه که ما می تونیم این همه بخواهیم تا دست اخر این قدر کم حس کنیم. چرا خواسته در مقایسه با چیزی که پیش میاد اینقدر والاست؟ (ص ۸۶)
زن: من مدتی مدید مجذوب افرادی می شدم که دنیا رو دوست نداشتند و مدام زجر می کشیدند. به نظرم ادمهای ناامید تنها موجوذات عمیق بودند. تنها کسانی که واقعا جذاب اند. (ص۸۷)
زن: آقای پارسکی من زنی نیستم که مقایسه اش بکنند. زنی هم نیستم که بگذارندش تو کفه ی ترازو تو کفه ی دیگه هرکسی می خواد باشه. (ص ۹۰)
زن: اندیشیدن به دنیا هیچ ارزشی در تحقق ادبیات نداره. (ص۹۴)
زن: از ادمهایی که می خوابند متنفرم. چه طور میشه خوابید؟ خوب هم خوابید. (ص ۹۹)
زن: برادر من یقین داره که نظم دنیا به کیفیت گذر دنیا بستگی داره. (ص ۱۱۱)
مرد: افریدن و اضافه کردن به دنیا یعنی حس کردن جادوی امر ممکن. (ص ۱۱۶)
ادم فقط یکبار می تونه خودش رو عریان کنه. (ص ۱۱۷)
امشب دلم برای یه دوست وبلاگم تنگ شده و از اعماق وجودم براش ارزوی موفقیت دارم. با اینکه الان تو موبایلم سرچ کردم و دیدم هنوز شماره اش رو دارم ولی چون می دونم اکثرا من دوست بی معرفتی برای خیلی از دوستام بودم و همیشه اونقدر مسئولیت های زندگیم دست و پاگیر بوده که خیلی کم براشون وقت گذاشتم و کم زنگ زدم و کم دیدار کردم و روابطم رو کلا به کار و خونه محدود کردم ... نمی تونم بعد یک سال زنگ بزنم چون اصلا برام مفهومی نداره ادم بعد یکسال زنگ بزنه حال کسی رو بپرسه اما هیچ وقت یادم نمیره لطفی که به من کرد اون سالهایی که مادر پدرم بیمارستان بستری بودن و من دیگه از لحاظ روحی داغون شده بودم دلداریم داد .... اون روزی که از کار قبلیم می خواستم بیرون بیام ساعت پنج صبح به پیغام زدم من نمی دونم چه تصمیمی بگیرم و بعداز ظهرش با روانی ترین شکل ممکن از کار زدم بیرون و تنها کسی که فهمید من چه حالی داشتم و حالمو پرسید همین دوست بود. وقتی حوصله ی تکمیل پایان نامه ام رو نداشتم اومد و لپ تاپشو در اختیارم قرار داد و من دو ماهه پایان نامه ام رو نوشتم و همیشه به من امید داد که باید خودمو بشناسم و با افتخار دوست دارم وقتی صفحه ی تقدیرات پایان نامه ام باز میشه اسم این دوست مهربون همیشه تا اخر عمرم در ذهنم می مونه. هیچ وقت یادم نمیره وقتی کادوهای بعد جلسه دفاع رو با ماشین برام اورد و وقتی اومد تو پارکینگ خونمون یه طرف ماشینش رو تو تصادف زده بود داغون کرده بود و همیشه در جریان خواستگارهای مختلف من قرار می گرفت و گاهی با هم بهشون می خندیدیم گاهی گریه های منو تحمل می کرد ... گاهی راهنماییم می کرد گاهی هم راهنماییم نمی کرد ... و زنده ترین خاطره ی خنده دار اینه که با هم تو ماشین از میدون ازادی رد می شدیم یه ماشین عروس افتاده بود جلومون و بادکنک می ریخت بیرون و یه پیرمرده یهو لابلای اونهمه ماشین وسط میدون ازادی و وسط اون ترافیک وایستاد تا یه بادکنک رو از روی زمین برداره و چقدر با هم سر اون صحنه خندیدیم. خاطرات دلهره آور هم داشتیم... خاطرات فلسفی... خاطرات قاظی پاتی ... نمی دونم مطالب منو می خونی یا نه اما همیشه برات ارزوی موفقیت دارم و خودت می دونی همیشه یه چیز برات دعا می کردم که اصلا دعای منو دوست نداشتی ولی من دست بردار نیستم. امیدوارم دیگه امسال خدا یه نی نی خوشگل و سالم بهت هدیه بده. حس می کنم تنها چیز دوست داشتنی و در عین حال گند و اشک آور این زندگی یادآوری خاطرات گذشته با دوستانی است که توی یه بخش از زندگیت مثل یه بودای کوچک پیغمبری کردن و تو رو هدایت کردن. موفق باشی هرجا که هستی
ممنون میشم به لینک سایت چوک بروید و نظرتان را راجع به ترجمه ام بگوئید. با سپاس ![]()
بخشی از ترجمه:
وقتي عاشق كسي ميشي بايد به خودت يه تكوني بدي. مي فهمي؟ اون مقصر نيست٬ من خيلي ساده ايمان آوردم. به من گفت كه سيب خود به خود از روي اون درخت افتاد وهمين تمام كاسه كوزه ها رو بهم ريخت. به من گفت كه اون مار دقيقا مشخص كرده به كدوم ميوه اصلا نبايد دست زد؛ منظورش اين بود كه دقيقا مشخص كرده كدوم رو نبايد از روي شاخه چيد. حواي من خيلي خوب بلد بود به كلمات رنگ و لعاب بده. تصويرسازيش حرف نداشت مي گفت: صداي تازيانه ي باد٬ سيب را از آن بالا تلپي روي زمين انداخت . مي گفت بوي ميوه خيلي شيرين و وسوسه انگيز و رسيده به نظر مي رسيد. داستانش رو اينجوري تعريف كرد و منم باورم شد. چاره اي نداشتم.
ممنون میشم به لینک سایت چوک بروید و این ترجمه ام را بخوانید. با سپاس ![]()
پ.ن : سرم عجیب با مهمون داری و بیزینس و کار و کار و کار شلوغه... ولی واقعا تصمیم دارم امشب یه وقتی بذارم و به اغوش لذت متن برگردم تا بنویسم.

تقريبا همه ي نمايشنامه هاي ياسمينا رضا را با عمق وجودم جويدم. واقعا اين نمايشنامه نويس فرانسوي رو دوست دارم. و بيشتر دوستش دارم چون يه رگش ايرانيه و همه جا با افتخار به اين دوستاي خارجيم ميگم: ياسمينا رضا رو مي شناسيد؟ ميگن: همون كه نمايشنامه "خداي كشتار" رو نوشته؟ منم ميگم: بله... باباش ايرانيه هااااا. همچين با افتخار ميگم انگار كه خودم اين نمايشنامه ها رو نوشتم. ولي جداي از اين بحث ها واقعا فضاي همه ي نمايش هايش رو دوست دارم و مخصوصا حرف هاي كوبنده اش. مثلا اين جمله اش: " من توي يه كتاب خوندم كه مغز آدم نياز داره كه گيج بشه و قاطي كنه٬ هيچ چيز خوبي هيچ وخ از روشنايي درنمي آد." ... حوصله ندارم پلات نمايشنامه رو تعريف كنم چون يكم پيچ در پيچه واسه همين بخش هايي از كتاب رو در ادامه مطلب نوشتم. ( بخونيداااا )
ادامه مطلب

در ادامه ي عنوان كتاب آمده: ده داستان تاسف بار. مي تونم بگم تنها چيزي كه باعث شد این کتابو بخرم فقط و فقط عنوانش بود و البته نوع چيدمان اين كتاب در كتابفروشي نشر چشمه هم جلوه ي خاصي داشت. كتاب به ترتيب شامل اين داستانها است: خواهران پي يرس- پسري كه خواب رفت- قايقي در سرداب – جراح پروانه ها- تارك دنيا مورد نياز است- ربودن موجودات فضايي- دختري كه استخوان جمع مي كرد- بي هيچ ردپايي- گذر از رودخانه- دزد دكمه. و به نظر خودم داستان "بي هيچ ردپايي" قشنگ تر از بقيه بود. البته اصلا نظر خاصي در مورد اين كتاب ندارم و واقعا تعجب مي كنم چه جوري اين كتاب به چاپ ششم رسيده چون واقعا داستانهايش بچگانه بود و همه ي سوال من اينه : اگه اين كتاب براي رده سني پايين نوشته شده پس چرا عنوان كتاب اينقدر سن بالا ترجمه شده؟؟ و اگر اين كتاب براي رده ي سني بزرگسال است پس چرا به چاپ ششم رسيده در حاليكه واقعا براي من كه هيچ جذابيت مفهومي و حتي روايتي هم نداشت؟؟ البته خود نويسنده در وب سايتش به اين سوال جواب داده كه عين پاسخش را در ادامه مطلب آوردم. به هر حال من فكر كنم يك ماهي ميشد اين كتاب 158 صفحه اي رو داشتم مطالعه مي كردم و بالاخره درتعطيلات عاشورا به پايان رسيد.
بخش هايي از كتاب:
تصادف يكي از شيوه هاي دنيا براي جلب توجه ماست تا هرازگاهي از جاي گرم و نرم مان بلند شويم و نگاهي به دور و برمان بيندازيم. بعضي از تصادف ها آن قدر كوچك هستند كه ارزش ابرو بالا انداختن هم ندارند. بعضي از آنها هم آن قدر مهم هستند كه اگر به آنها توجه كنيم مسير زندگي مان تغيير مي كند. (داستان جراح پروانه ها- ص 45)
همه ي آدمها دوست دارند چاله بكنند. اين غريزه آدميزاد است: ما دوست داريم دست هايمان خاكي شوند. دل مان مي خواهد بدانيم آن پايين چه خبر است. (داستان دختري كه استخوان جمع مي كرد- ص 109)
ادامه مطلب

مصاحبه تلفنی با "مو یان" بلافاصله پس از معرفی برنده جایزه نوبل ادبیات 2012 در تاریخ 11 اکتبر 2012. متن این مصاحبه در نشریه الکترونیکی چوک در مهر ماه منتشر شد و آقای عیسی عسگری زحمت کشیدند و داستانی از این نویسنده را ترجمه کردند و برای بخش ترجمه داستان چوک ارسال کردند و بهانه ای شد تا من در این پست تصمیم بگیرم دوستانم را با این نویسنده اشنا کنم.
ترجمه این مصاحبه را در ادامه مطلب بخوانید.
ترجمه داستان «قورباغهها» نويسنده«مو يان»مترجم«عيسي عسگري» در سایت چوک مطالعه کنید.
ادامه مطلب

میرا (عنوان فرانسوی: Mortelle) داستان بلندی است از کریستوفر فرانک نویسنده فرانسوی، که لیلی گلستان آن را به فارسی برگردانده است. این کتاب که نخستین بار پیش از انقلاب در سال ۱۳۵۴ در ایران منتشر شده بود، پس از سه دهه، بعد از انقلاب با بازنگری جدید در سال ۱۳۸۴ دوباره اجازه چاپ پیدا کرد. این کتاب جایی را به تصویر میکشد و افرادی تک و توک که سعی میکنند مقاومت کنند. . میرا را میتوان داستانی علمی تخیلی دانست ولی در عین حال داستانی سورئالیستی نیز به شمار میرود. داستان میرا در جامعهای رخ میدهد که در آن ارزشها، ضدارزش شدهاند. در این جامعه همه باید به هم لبخند بزنند و اگر کسی از این کار طفره برود او را جراحی میکنند. سپس نقابی بر چهرهاش میگذارند که قابل برداشتن نیست و بعد از مدتی جذب صورتش میشود و به همان حال میماند. در این جامعه زوج وجود ندارد، یعنی مفهوم زوجیت معنا ندارد و همه به صورت گروهی به تفریح میروند. جامعه بر فرد مقدم است و حقوق دیگر انسانها محترمتر. سیستم حاکم نیز سیستمی کاملاً توتالیتر است. چیزی که جالب است این است که همه مردم چه اصلاح شدگان (آنها که دارای نقاب هستند) و چه سایرین باید برای هم داستانهای بامزه تعریف کنند و دیگران را بخندانند. اما کسانی که داستانهای غمانگیز تعریف کنند فوراً برای اصلاح و عمل فرستاده میشوند. زمانی که این داستان در آن رخ میدهد مشخص نیست اما جغرافیای آن به خوبی ترسیم شدهاست: یک دشت بیکران که سراسر آن با قیر پوشانده شدهاست و روزهایی که هوا گرم است ابری سیاهی سطح آن را میپوشاند. خانههای داستان تماماً دیوارهای شیشهای دارند و سرتاسر شهر با چراغهایی روشن شدهاست چرا که بدی در تاریکی خفتهاست. رمان جمع و جور میرا یکی از مهمترین بحثهای قرن بیستم را به چالش میکشد. تناقض مفاهیمی همچون عدالت با هویت فردی آدمها، مهمترین مسالهی کتاب است. شخصیت اصی کتاب که راوی هم هست در وضعیتی که دچارش شده و همه به آن مبتلا شدهاند به روایت پیرامونش میپردازد. او سعی میکند متفاوت باشد. برای مخاطب در ابتدای داستان راوی، نویسندهای است با افکار مالیخولیایی که دنیایی موهوم را به تصویر میکشد. اما چندی نمیگذرد که ماهیت کار راوی مشخص میشود. او اینگونه مینویسد تا از دنیایی پیرامونش جدا باشد. در فضای پیرامون راوی نیرویی وجود دارد که جز در چند فصل آخر کتاب هرگز تصویر مشخصی از آن ارایه نمیشود. در فصل پایانی کتاب است که نام این نیرو مشخص میشود: “دولت”. کریستوفر فرانک با امتناع از وقوع حوادث داستان در ساختاری سیاسی، از تقلیل رمانش به بیانیهای سیاسی جلوگیری میکند. چه اگر کل رمان در فضایی سیاسی رخ میداد درک عمق مشقتی که آدمهای قصه تحمل میکنند چندان امکانپذیر نبود.
راوی قصه کسی است که با نوشتن، خود را از بقیه جدا کند. او مینویسد، از درک شخصیاش از پیرامون مینویسد تا مثل همه نباشد. مثل همهای که آن “نیرو” مقدر کرده تا مثل هم باشند. او از “وزارت تبلیغات” کاغذ تهیه میکند تا بنویسد. او به “آنها” میگوید که میخواهد از “خطرات تنهایی” بنویسد. خطری که به گفتهی خودش هنوز خود آن را حس نکرده است. راوی حتا در خانهاش امنیت ندارد. او “باید” مثل همه باشد چرا که تنهایی، گناهی نابخشودنی است. نوشتن همان کاری است که او را از بقیه جدا میکند. تنها پناه راوی خواهر ناتنیاش میراست. دختری که راوی در کنار او و از او مینویسد؛ با این همه ترس از دیده شدن چنان او را فرا میگیرد که زمانی شروع به نوشتن میکند که میرا هم به خواب رفته باشد. در دنیایی که راوی به ما نشان میدهد کسی حق ندارد کسی دیگر را “انتخاب” کند چرا که انتخاب یک نفر به معنای محروم کردن دیگران از خود است. این قانونی است که همه باید آن را اجرا کنند. در این وضعیت بغرنج هیچ کس حتا حق ندارد معشوقهاش را برگزیند. به همین دلیل راوی میترسد مبادا کسی به رابطهی پنهانی اش با میرا پی ببرد. البته این ترس به او امید میدهد چون او را مطمئن میسازد که “مثل بقیه نیست”. در دنیایی که راوی در آن زندگی میکند آدمها در صورت تمرد از قانون نانوشتهی “مثل همه بودن”، به خانهی اصلاح فرستاده میشوند. جایی که روی چهره و روان آدمها کار میکنند تا بیماری آنها را درمان کنند. بیماری آدمها شامل جمعگیری، میل به انتخاب و پناه بردن به تنهایی است. آدمها در این خانههای اصلاح میآموزند که نباید متفاوت باشند و همین طور یاد میگیرند که لبخند نشانهی سلامتی است و “فرد سالم همیشه به اکثریت میپیوندند.”
راوی رمان “میرا” دائما از “آنها”یی حرف میزند که اراده کردهاند همه مثل هم باشند. او از واضعان قانونی میگوید که حکم کردهاند روسا و دانشمندان همراه کارگران از کارخانه بیرون بیایند. طبق نظر “آنها”، همه چیز فقط در شرایطی قابل پذیرش است که برای بقیه سودمند باشد. شخصیت اصلی کتاب “میرا” به تفصیل برای مخاطب مراحل اصلاح خود را در “خانه اصلاح” توضیح میدهد. خانهای که آنها در نظر گرفتهاند تا آدمها را در آنجا اصلاح کنند. راوی از نظر آنها کسی است که بدترین و کریهترین کفر موجود را اظهار میکند. چرا که اعتقاد دارد فرد مقابلش باید لایق عشق باشد. آنها سیستمی را تعبیه کردهاند که در آن عدهای سرباز در خصوصیترین بخش زندگی آدمها تجسس میکنند تا آدمها اصلا زندگی خصوصی نداشته باشند. در کتاب دو شخصیت “تویا” و “میرا” نقطهی تقابل راوی و “آنها”ست. راوی عاشق تویا میشود. آنها “تویا” را اصلاح میکنند. راوی، میرا را انتخاب میکند. میرا هم به سرنوشت تویا دچار میشود. نویسندهی کتاب آنها را با ویژگیهایی که راوی را رنج میدهند توصیف میکند. فضای ذهنی نویسنده به خوبی گویای هویت “آنها”ست. در واقع جدال راوی با “آنها”، درگیری هویت فردی و دیگر خواهی اجباری است. آنها درکی از عدالت را در تعیین کردهاند که در آن هویت فردی آدمها نابود میشود. برای مطالعه ی بخش هایی از کتاب به ادامه مطلب بروید.
پ.ن ۱ : ديشب باز از همون خوابها ديدم كه داشتم از بالاي ساختمون به پايين پرت ميشدم. نبودي منو بگيري... منو نگرفتي... چشم باز كردم نزديك ساعت 5 صبح بود تا ساعت 7 عين بچه ها تو رختخوابم گريه كردم. نمي دونم چرا اين صحنه رفته رو اعصابم. ميدونستم امروز صبح به محض اينكه بگي : گون ايدين ... مثل مسلسل مي تركونمت كه چرا ديشب تو خواب مواظبم نبودي. ولی اونقدر همه چیز در وجودت مهربون و دوست داشتنیه که یادم رفت اول صبحی بهت گیر بدم. تازه الان یادم افتاد صبح چی می خواستم بهت بگم ![]()
پ.ن ۲: به خاطر نوسانات غیرعادی ارز تو این مملکت کوفتی دور از جون مثل تراکتور دارم کار می کنم. بالاخره آقای رضایی پیش دستی کردند و پیش از تولدم کتاب "جای خالی سلوچ" رو بهم هدیه دادند. دارم می خونمش و شیفته اش شدم. ![]()
ادامه مطلب
سلام
وقتی نظرات تایید نشده رو باز کردم و دیدم پیغام خصوصی برام گذاشتی منم یهو دلم خواست بودی و بغلت می کردم و می بوسیدمت عزیزم. برخلاف خیلی از دوستان که همه با تو سرجنگ و مخالفت داشتن ... من همیشه عمیقا دوستت داشتم و دارم. درسته خیلی وقته ندیدمت... درسته برای دوستام خیلی وقت کم میذارم... درسته گاهی وقت ها از دستت واقعا ناراحت شدم... درسته خیلی ها از من پیش تو بد گفتن... درسته بعضی وقت ها من هم اجازه دادم بعضی ها از تو پیش من بد بگن... ولی توی زندگیم به این نقطه رسیدم که هر کی هرچی میخواد بگه... می دونی چی دلم میخواد؟ دلم میخواد بیای خونمون بریم بشینیم بغل اون درختچه بزرگه ی ته سالن و با هم کرم پاستیلی بخوریم. امروز با اقای رضایی و یکی از دوستان دوره ی لیسانسم زهره با هم بودیم. بعد از ۷ سال زهره رو دوباره دیدم. و همش به اصرار آقای رضایی بود که بهونه ای جور کرد دوباره زهره رو از دنیای فیس بوک بیرون بکشه و مثل همون زمان دانشگاه بپریم بغل هم و مثل همون زمان که ۲۰ سالمون بود فقط جوک بگیم و بخندیم و توی عکس هامون همدیگه رو سفت سفت بغل کنیم یهو دل منم برات تنگ شد. می دونم چقدر سخته وقتی روزهای ازدواج خواهر آدم نزدیک میشه... من ۲۲ سالم بود ... روز عروسی خواهرم مصادف شد با جشن فارغ التحصیلی دوره ی لیسانسم توی هتل سیمرغ... من هیچ وقت نتونستم لباس فارغ التحصیلی بپوشم و کلاه سرم بذارم و تقدیرنامه دستم بگیرم و همیشه آرزوش به دلم موند. فوق لیسانس هم که شدم اصلا تو فاز این چیزها نبودم ... فقط دلم میخواست پایان نامه رو تحویل بدم و تموم بشه بره. یادمه شب قبل عروسی خواهرم اونقدر نیکی رو بغل کردم و اونقدر گریه کردم که فرداش چشمام اندازه ی یه پیاله پف کرده بود. خلاصه خودتو برای ترکیدن یه بغض شدیدا عمیق آماده کن. چون خواهرت بره دیگه رفته... خودتو آماده کن برای یه تنهایی... وقتی میرن دیگه اصلا اون ادم قبلی نیستن. دیگه محاله شبهایی رو ببینی که بشینید دو تایی با هم نصف شبی تو رختخواب نون پنیر سبزی بخورید... مداد چشماتون رو تیز کنید... برای هم خط چشم بکشید.... اس ام اس های بی تربیتی برای هم بخونید... صبح از خواب بیدار بشی ببنی مقنعه ات اتو نداره مقنعه اش رو کش بری بپوشی... خودتو برای خداحافظی با این خاطرات اماده کن. در مورد اون چیزی هم که توی ایستگاه اتوبوس بهت گفتم... به من اعتماد کن. درسته خودم هنوز اونقدر زن کاملی نیستم در زندگیم ولی چهار سال پیش همه ی این روزها رو به بدترین و سخت ترین شکل ممکن از سر گذروندم. روزهایی که دقیقا مردم و هیچ وقت فکر نمی کردم دوباره زنده بشم ... ولی زنده موندم پروانه!!! و الان دارم گریه می کنم فقط به خاطر اینکه ایمان آوردم به اینکه خدا دوستم داره ... ایمان دارم درهای زیادی بسته شد اما درهای دیگه ای باز شد برای اینکه باز به خودم ایمان بیارم که می تونم و شایستگی خیلی چیزها رو در زندگیم دارم. به درک هر کی هرچی میگه... تو مهمی !!! تو و اون قلب صاف و صیقلی ات. می بوسم چشماتو !!! به امید آرامش
دوست غایبت / لیلی
_-_Two_Sisters_(1901).jpg)
خونه یه جوریه وقتی نیستی. نیستی من بگم خسته ام و تو بگی مگه رفتی سر کار کوه کندی؟؟ نیستی ولی خوشحالم وقتی زنگ زدم بپرسم لباسشوئی رو برای شستن حوله ها روی چه درجه ای باید بذارم ... وقتی تند و سریع سلام دادم تا برم سر اصل مطلب و تو در جواب گفتی: سلاااااااااااام... با خنده گفتم معلومه داره بهت خوش میگذره ها٬ سلامت رو با آی با کلاه جواب میدی... خوشحالم عین این پنج روز تعطیلی رو موندم خونه تا تو بری مسافرت و حال و هواتو عوض کنی... خوشحالم ناامید نشدی و وقتی من نتونستم برات بلیت گیر بیارم و گفتم ببین شاید قسمت نیست قاطعانه گفتی یعنی چی قسمت نیست لیلا... خوشحالم روی اعتقاداتت محکم وایستادی و ناامید نشدی... خوشحالم درست همون روز که حالم گرفته بود و حوصله ی سر کار رفتن نداشتم٬ شادی تو بهانه ای شد که من هم در شادی ات شریک بشم... خوشحالم ظرف نیم ساعت خیلی اتفاقی از طریق همسایه بالایی بلیت گیر آوردی و بدو بدو اومدی پایین ... در اتاق رو باز کردی ... جلو آیینه وایستاده بودم و داشتم رژلبی رو که مهسا دیروز بهم کادو بود امتحان می کردم ... قشنگ نگاه مهربونت یادمه از پشت عینکت اشک تو چشمت حلقه زده بود... یهویی گفتی: دیدی لیلا !! دیدی طلبید!!! دیدی بلیت گیر آوردم؟؟ ... خوشحالم پریدم بغلت و همچین ماچت کردم که کل لپت زرشکی خفن شد... خوشحالم یهو منو پس زدی و گفتی: اه بمیری لیلا ... دست از دیوونه بازی هات هیچوقت برنمیداری! نیگاه چیکار کردی؟ ... خوشحالم بدو بدو ظرف نیم ساعت وسایلت رو جمع کردیم و ساک بستی و د بدو به آژانس زنگ زدم چون فقط دو ساعت به پروازت مونده بود... خوشحالم دوستام همه به من گفتن احمقی که هیچوقت واسه خودت وقت نمیذاری و تفریح نمی کنی و نمی ایی با دوستات بری بیرون و تمام وقتت رو محدود کردی به خانواده ات و کار توی شرکت ... خوشحالم كه منم دلم لك زده براي يه تفريح و مسافرت ولي چشمم رو روي اين مسئله بستم ... خوشحالم اونقدر برام ارزش داشتي و داري كه به تمام افكار شون لبخند زدم ... خوشحالم رفتی و فردا برمی گردی... خوشحالم فردا شب با هم می چپیم تو اتاقمون و سوغاتی ها رو باز می کنیم و هي من خوشگلاشو سوا مي كنم و پشت سر هم میگم خوب دیگه برای من چی اوردی؟؟؟ اينم براي منه؟؟ اون چي؟ اونم براي منه؟؟ خوشحالم عین این پنج روز نقش تو رو توی خونه داشتم و دلم برات تنگ شد. برای تمام فداکاری هات و دلسوزی هات... برای تمام خواهر بودنت آبجي مهربونم!!! ![]()
پ.ن ۱: ممنونم وقتی دلم می گیره بهم یاد دادی بنویسم و امروز ازم خواستی برای خواهرم بنویسم...ممنونم كه به اعتقادات مذهبي احترام ميذاري... تو که نمی تونی نوشته های منو بخونی ولی نمی دونم چرا حضورت را حس می کنم !!!
پ.ن ۲: این آهنگ رمیکس رو دانلود كنيد ... شك ندارم اگه آخر شب در سكوت بهش گوش بديد اتفاقاي فلسفي خوبي براتون مي افته. حداقل روي من كه تاثير فوق العاده اي داره... سه هفته طول كشيد تا برام پيداش كنن و اخر سر خيلي اتفاقي پيدا شد. خيلي خيلي اتفاقي و غيرمنتظره!!! مطمئنم اگه ماشين خريدم اين اولين اهنگي خواهد بود كه حين رانندگي با صداي بلند گوش خواهم داد. ![]()