لذت متن

ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.

 

لینک دانلود : ماهنامه ادبیات داستانی چوک فروردین 92

بخشی از ترجمه:

آن روز ناراحت بودم چون تخت كناري ام يك دختر 15 ساله بستري بود . او داخل گنجه ي هدايايش كادويي پيدا كرده بود كه والدينش برايش خريده بودند. يك جفت چكمه. دختر اصلا نتوانسته بود در برابر وسوسه ي پوشيدن چكمه ها مقاومت كند. انها را به پا كرد و با همان به پراگ رفت. اما از قرار معلوم قطار در ميان صخره هاي نزديك ساتاليس به قطار مسافربري ديگري اصابت مي كند و صندلي ها چنان به هم كوبيده مي شوند كه پاهاي دختر خرد مي شوند. وقتي به هوش آمد تمام مدت با گريه فرياد مي زد: تو رو خدا چكمه هايم را برگردانيد داخل گنجه... تو رو خدا... چكمه هايم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۲۷ساعت 11:4  توسط لیلی   |