لذت متن

ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.

 

سرژ: هیچ می دونی که فقط از خودت حرف زدی؟

ایوان: خب مگه شماها از کی حرف می زنید؟ همه فقط از خودشون حرف می زنند! (ص ۶۶)

ایوان: تو خیال می کنی از پوشه یا نوارچسب خوشم میاد. خیال می کنی آدم طبیعی یه روز خوشحال و خندون از خواب بلند میشه بره کلاسور و کاور اوراق اداری بفروشه؟ انتظار دارید چی کار بکنم؟ چهل ساله که مسخره بازی درآوردم شما رو خندوندم. بله معلومه. با مسخره بازی ام همه ی دوستها رو می خندودم اما شب کی مثل یه موش تنهاست؟ کی تنها و بی کس هر شب می تپه تو سوراخش؟ این دلقک که تا حد مرگ تنهاست هر شیء سخن گویی رو که روشن می کنه پیغام کی روی منشی تلفنه؟ مادرش. مادرش و باز هم مادرش. ( ص ۶۸)

ایوان: راستش من دیگه تحمل هیچ بحث منطقی رو ندارم. هر چیزی که دنیا رو ساخته هر چیز بزرگ یا زیبایی هرگز از یه بحث منطقی به وجود نیامده. (ص ۷۲)

مارک: دوست من سرژ که یکی از قدیمی ترین دوستان منه یه تابلو خریده. تابلوئی ست یک متر و شصت در یک متر و بیست. مردی رو نشون میده که فضائی رو طی می کنه و ناپدید میشه. (ص۷۳)

زن:  من نمی دونم چطوریه که ما می تونیم این همه بخواهیم تا دست اخر این قدر کم حس کنیم. چرا خواسته در مقایسه با چیزی که پیش میاد اینقدر والاست؟ (ص ۸۶)

زن: من مدتی مدید مجذوب افرادی می شدم که دنیا رو دوست نداشتند و مدام زجر می کشیدند. به نظرم ادمهای ناامید تنها موجوذات عمیق بودند. تنها کسانی که واقعا جذاب اند. (ص۸۷)

زن: آقای پارسکی من زنی نیستم که مقایسه اش بکنند. زنی هم نیستم که بگذارندش تو کفه ی ترازو تو کفه ی دیگه هرکسی می خواد باشه. (ص ۹۰)

زن: اندیشیدن به دنیا هیچ ارزشی در تحقق ادبیات نداره. (ص۹۴)

زن: از ادمهایی که می خوابند متنفرم. چه طور میشه خوابید؟ خوب هم خوابید. (ص ۹۹)

زن: برادر من یقین داره که نظم دنیا به کیفیت گذر دنیا بستگی داره. (ص ۱۱۱)

مرد: افریدن و اضافه کردن به دنیا یعنی حس کردن جادوی امر ممکن. (ص ۱۱۶)

ادم فقط یکبار می تونه خودش رو عریان کنه. (ص ۱۱۷)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۲ساعت 0:54  توسط لیلی   |