لذت متن

ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.

امشب دلم برای یه دوست وبلاگم تنگ شده و از اعماق وجودم براش ارزوی موفقیت دارم. با اینکه الان تو موبایلم سرچ کردم و دیدم هنوز شماره اش رو دارم ولی چون می دونم اکثرا من دوست بی معرفتی برای خیلی از دوستام بودم و همیشه اونقدر مسئولیت های زندگیم دست و پاگیر بوده که خیلی کم براشون وقت گذاشتم و کم زنگ زدم و کم دیدار کردم و روابطم رو کلا به کار و خونه محدود کردم ... نمی تونم بعد یک سال زنگ بزنم چون اصلا برام مفهومی نداره ادم بعد یکسال زنگ بزنه حال کسی رو بپرسه اما هیچ وقت یادم نمیره لطفی که به من کرد اون سالهایی که مادر پدرم بیمارستان بستری بودن و من دیگه از لحاظ روحی داغون شده بودم دلداریم داد .... اون روزی که از کار قبلیم می خواستم بیرون بیام ساعت پنج صبح به پیغام زدم من نمی دونم چه تصمیمی بگیرم و بعداز ظهرش با روانی ترین شکل ممکن از کار زدم بیرون و تنها کسی که فهمید من چه حالی داشتم و حالمو پرسید همین دوست بود. وقتی حوصله ی تکمیل پایان نامه ام رو نداشتم اومد و لپ تاپشو در اختیارم قرار داد و من دو ماهه پایان نامه ام رو نوشتم و همیشه به من امید داد که باید خودمو بشناسم و با افتخار دوست دارم وقتی صفحه ی تقدیرات پایان نامه ام باز میشه اسم این دوست مهربون همیشه تا اخر عمرم در ذهنم می مونه. هیچ وقت یادم نمیره وقتی کادوهای بعد جلسه دفاع رو با ماشین برام اورد و وقتی اومد تو پارکینگ خونمون یه طرف ماشینش رو تو تصادف زده بود داغون کرده بود و همیشه در جریان خواستگارهای مختلف من قرار می گرفت و گاهی با هم بهشون می خندیدیم گاهی گریه های منو تحمل می کرد ... گاهی راهنماییم می کرد گاهی هم راهنماییم نمی کرد ... و زنده ترین خاطره ی خنده دار اینه که با هم تو ماشین از میدون ازادی رد می شدیم یه ماشین عروس افتاده بود جلومون و بادکنک می ریخت بیرون و یه پیرمرده یهو لابلای اونهمه ماشین وسط میدون ازادی و وسط اون ترافیک وایستاد تا یه بادکنک رو از روی زمین برداره و چقدر با هم سر اون صحنه خندیدیم. خاطرات دلهره آور هم داشتیم... خاطرات فلسفی... خاطرات قاظی پاتی ... نمی دونم مطالب منو می خونی یا نه اما همیشه برات ارزوی موفقیت دارم و خودت می دونی همیشه یه چیز برات دعا می کردم که اصلا دعای منو دوست نداشتی ولی من دست بردار نیستم. امیدوارم دیگه امسال خدا یه نی نی خوشگل و سالم بهت هدیه بده. حس می کنم تنها چیز دوست داشتنی و در عین حال گند و اشک آور این زندگی یادآوری خاطرات گذشته با دوستانی است که توی یه بخش از زندگیت مثل یه بودای کوچک پیغمبری کردن و تو رو هدایت کردن. موفق باشی هرجا که هستی  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۱ساعت 1:17  توسط لیلی   |