يكي از كتابهايي بود كه تقريبا يكماه تو كيفم با خودم بردم و آوردم و بالاخره يه كتاب 200 صفحه اي روبه شيوه ي كاملا حلزون وارخوندم تموم شد. فقط وقت دارم بخش هايي از كتاب رو بنويسم. نمي دونم خوندن كتاب رو به دوستام توصيه كنم يا نه ولي به نظرم اونجوري كه دلم مي خواست كتاب قوي اي نبود. متاسفانه كتاب اصلا منو درگير خودش نكرد شايد به همين دليل مطالعه اش زياد طول كشيد. يا شايد هم اصلا تو مود مفهوم حسادت به عنوان تم اصلي كتاب قرار نداشتم. اونقدر بدبختي داريم واسه خودمون كه ديگه فسفر واسه حسادت و درك چنين حسي تو بدنمون نمونده . والله !!! بعضي وقتا تعجب مي كنم بعضي زنها چه جوري مي تونن ذهنشون رو درگير زندگي بقيه كنن و سرك بكشن؟ واقعا شبانه روز اين زنها چند ساعته؟ من بدبخت هر چي مي دوم باز وقت واسه خودم كم دارم. الان هم يادم اومد اين كتاب رو پارسال واسه چي خريدم ... خريدش مصادف شد با يه حس دلتنگي و اتمام مطالعه اش مصادف شد با بستري شدن مامانم تو بيمارستان. مامان فاطي باز رفت بيمارستان ... احيانا 3– 4 روز بستري بشه.
حسد تاريك ترين زندان هاست! حسد يك ظلمت بيروني نيست بلكه تاريكي دروني است و توفاني كه از افكار حسدآلود برخيزد همه چيز را درهم مي كوبد . عقل و اراده و احساس را از شخص مي گيرد و او را در زنداني مخوف و تاريك قرار مي دهد كه هيچ راهي براي خارج شدن از آن وجود ندارد.
انسان با چنين وضعي از خود بيزار مي شود٬ نه كاري داشته باشد و نه فكري بكند. نه كسي به سراغش بيايد و نه چيزي براي او برسد و به انتظار آمدن كسي هم نباشد!
توفاني كه از افكار حسدآلود برخيزد جز غريدن و كوبيدن و زير و زبر كردن كاري ندارد زيرا نور نجات بخش برق در آن فضاي تيره و تار تا ابد در چنگ ابرهاي قيرگون خفه و خاموش گرديده است. بي شك شما اين مه هاي تيره و اين ابرهاي قيرگون را كه نزديك به سطح زمين پهن مي شوند و مي خزند٬ اين ابرهاي سياهي كه آسمان را مي پوشانند و مي غلتند و مي دوند ديده ايد. برقي كه در سينه ي اين ابرها مي زند به چشم نمي خورد٬ فقط غرش رعد و انعكاس نعره ي گنگ و خفه ي آنها به گوش مي رسد و ترس و وحشتي در دل شنونده مي ريزد. اين ابرهاي قيرگون را شما به چشم مي بينيد و من فقط وصف آن را بيان مي كنم.
عشق نقص بزرگي است. هر فكر و خيال ثابتي كه آدمي را ضعيف سازد نقص است و عشق هزار بار بيش از ساير عوامل ضعيف كننده ي ديگر نقص به شمار مي رود.
بدانيد كه در جهان مردمي هستند كه هدفي غير از گرفتن ديپلم به زندگي خويش داده اند.
آيا شما گمان نمي كنيد كه حسد دلتنگي و ارزوي ناخودآگاهي باشد كه بشر براي بازرسيدن به ازادي مي كند؟ آيا پايداري و طغيان فوق العاده ي حس آزادي خواهي انساني در برابر زندان تاريك و زنجيرهاي دست و پاگير عشق نيست؟ در جان ما آزادي همواره با بردگي در نبرد است. آزادي در هنگام سستي و بي حالي ما تكانمان مي دهد و در هر قدم چه در خواب باشيم و چه بيدار٬ بانگ بر سرمان مي زند كه اي امان مرا مكشيد ٬ آزادم كنيد٬ با من باشيد! چرا مي خواهيد مرا از دست بدهيد؟ من هنوز نمرده ام٬ فقط لگدمال و خرد و خمير شده ام. هنوز زنده ام و مي شنوم و مي بينم و در اينجا هستم. آري همين جا هستم. مرا كمك كنيد و بندي را كه به گردن من افتاده و مرا در وجود شما خفه مي كند بگسليد٬ بار ديگر با شما خواهم بود و تواناتر و زيباتر از پيش مصاحب شما خواهم شد ! و آزادي به همين شيوه روز و شب فرياد مي زند و كمك مي طلبد٬ حال او شبيه به حال كسي است كه در يك زلزله ي خانمان برانداز از اين مغاكي كه خانه ها و برج و باروها بر سر آن فروريخته باشد فرياد مي كند و فريادرسي مي طلبد.