لذت متن

ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.

 

دردهايم را از ذهنم بيرون بكش و ويولونم را بده دستم. بهم بگو چي دوست داري برات بنوازم؟ با من از غم نگو. دردهايم را دونه دونه از مويرگ هاي قلبم بيرون بكش با يه ضربه ي كيوكوشیني بيا صاف تو دلم . آآآآخ  دردم مياد اما عيب نداره بكش بيرون و دونه دونه دردها رو روي سرم رديف كن.

ميگي: سرت رو صاف كن. چند لحظه ويولونت رو بگذار كنار. به چشام نگاه كن . اگه صاف تو چشمام نگاه نكني ممكنه جا خالي بدي و اون موقعه كه ضربه مي خوره به گيج گاهت.

دردهام رو چيدي و تا سقف رفته بالا ولي چونه ام رو سفت سفت به ويولن چسبوندم و "بید مجنون" را مي نوازم. هموني كه تو دوست داري همون قطعه اي كه هميشه دوست داشتي با موي پريشون نواخته بشه. ادامه ميدم دردهام بالاي سرم داره زيادي سنگيني مي كنه . زود باش كمربند مشكي ات رو محكم ببند و ضربه ات رو بزن.

ميگم: پاهات اونقدر بلنده كه تا بالاي سرم بالا بياد؟ نكنه فضا كم بياري و دردها همه اش ريزش نكنه و تا هميشه رو سرم بمونه.

ميگي: بهت گفته بودم بعضي دردها حك ميشن طوريكه با بزرگترين پاك كن دنيا هم پاك نميشن. يه لحظه اونو بذار كنار و صاف وايستا. گريه نكن اشكاتو پاك كن. قول ميدم جوري ضربه رو بزنم  كه همه اش ريزش كنه .

جدي مي ايستي. اخم مي كني و روي بيني ات خط مي افته . بهم مي خندي. نخند دوست ندارم اون خط روي بيني ات محو بشه . صاف زل مي زني به چشمام و ميري عقب عقب. پاي چپت رو جلو ميذاري و نفس عميق مي كشي.  كمربندت رو سفت مي كني و دستات رو ورزشكارانه در هوا حركت ميدي. آماده اي حمله كني.

ميگي: نگام كن. صاف بهم نگاه كن. نترسي الان تموم ميشه.

با غرشي به سمتم حمله مي كني. مي پري بالا. پاهات تا بالاي سرم داره كشيده ميشه. صداي غرشت داره منو مي ترسونه. كمربند مشكيت تو هوا داره پيچ و تاب ميخوره. تو خودتم الان رو هوايي.  داري صاف به سمت دردهام حمله مي كني. خط بيني ات دوباره داره ظاهر ميشه و چهره ات رو جدي تر كرده. دستم رو ميندازم و از رو عسلي ويولونم رو برمي دارم و تو فرود مياي . پاهات رو محكم به زمين مي زني دست مي بري سمت كمربندت.

ميگم: نه ضربه نزن بذار حك بشه . اگه پاكش كنم تموم هنر انسان بودنم را به ضربه  قهرماني فروخته ام. ويولن رو به چونه ام مي چسبوني و ميگي:عزيزم. عزيزم. من فقط طاقت اشكهاتو نداشتم و گرنه ...

دستت رو مي كشي روي دونه دونه دردهام و قلبم رو باز مي كني و همه رو سر جاي قبلي اش مرتب مي كني. دست به موهام مي كشي و ميگي: حك شد. خوبه؟ لبخند مي زنم به چشمان مهربونت ؛‌هيس هيس هيس !!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۹/۰۱/۱۷ساعت 22:57  توسط لیلی   |