تعجب نكنيد !!! منظورم دقيقا شما دوست عزيز نيست . خطابم به يكي از دوستان قديمي ام است كه چند روز پيش در مهماني دوستم شيرين ديدم. لازمه يه مقدمه كوتاه در اينجا بنويسم تا متوجه بشيد جريان از چه قراره. والله راستش 10 سال پيش كه بنده دانشجوي ليسانس بودم از همون ترم اول دانشگاه با دوستم شيرين و مونا تصميم گرفتيم بريم كلاس زبان فرانسه و اين زبان رو هم ياد بگيريم. تقريبا سه سال و نيم خيلي جدي اين زبان رو مي خونديم و سه تايي دنبال مي كرديم . همون ترم اول كلاس با يه دختري به نام ساناز سر كلاس فرانسه آشنا شديم كه دو ترم بعدش راهي هند شد تا بره اونجا حسابداري بخونه و از اونجايي كه مادر ساناز تور ليدر بود خيلي راحت تونست در اونجا مستقر بشه و به تحصيلاتش ادامه بده و جالب تر اينكه همزمان با فارغ التحصيل شدن ما از دوره ليسانس ساناز هم فارغ التحصيل فوق ليسانس شد از دانشگاه بمبئي. و هممون تو كف اين مونديم كه چه جوريه كه ما 4سال ليسانسمون طول كشيد و ساناز كه ديرتر از ما رفت دانشگاه تونست در عرض 5/3 سال فوق ليسانس بگيره ؟؟!!! حالا بي خيال. من ساناز رو ازون سال به بعد نديدم چون از همون اول از تيپ جلف اين دختر خوشم نمي اومد و فقط زوركي به خاطر شيرين كه خيلي باهاش صميمي بود من هم باهاش نشست و برخاست داشتم. وقتي هم كه برگشت ايران و مهموني داد اصلا تمايلي نداشتم كه در مراسمش شركت كنم . كلا 6 سالي ميشه كه يادم رفته دوستي به اسم ساناز داشتم. تا اينكه جمعه پيش شيرين تماس گرفت و آويزون شد كه ليلي بايد اين هفته سه شنبه بياي خونمون يه مهموني دوستانه دارم. تو رو از عروسيم به اينور نديدم كلي دلتنگتم و از اينجور چيزها. و اونقدر منو لاي منگنه گذاشت كه ديدم واقعا هيچ راه دررويي نيست و مثل اينكه اينبار بايد تسليم بشم. شيرين يه دختر زرتشتيه و نميدونم با زرتشتي ها تا حالا رابطه داشتيد يا نه؟ كلا مثل يه فرشته بي شيله پيله و زلال و خونگرمند و برعكس ارمني ها و آشوري ها كه يه پا جونورند زرتشتي ها خيلي ساده و صادقند و به خاطر همين صداقت كلي هم دوست و رفيق و خاطرخواه دارن. هيچي ديگه خلاصه منم كه روحيه ام 2-3 هفته ميشه داغون و پكر. گفتم برم پيش شيرين و مونا بعد از 2 سال شايد يكم دلم باز بشه. بعد از كارم با يكي از همكارا كه تا ونك مي رفت همراه شدم و صاف منو تا دم بيمارستان دي كه نزديك خونه ي شيرين ميشه برد. يكم ديرتر از همه رسيده بودم چون وقتي رسيدم ديدم به به نجمه، مونا، هيلدرت، سودي، شايسته، مريم، راملا، ياسمن و ساناز و شيرين همه فكل كردن و نشستن و جالب تر اينكه همه تا منو ديدن يه جيغي كشيدن كه يه لحظه جا خوردم چون دقيقا 6 سال ميشد هيچ كدوم اين دوستان رو نديده بودم به غير از شيرين و مونا كه 2 سال پيش تو عروسي ديده بودم و ساناز كه 9 سال پيش. همه ماچ و بوسه و خوش و بش كه چه خبر و چيكار مي كنيد. خلاصه مثل يه مداد در اون جمع نشستم ( داخل پرانتز عرض كنم كه من كلا در جمع دختر به شدت ساكتي هستم و بيشتر نقش شنونده دارم ولي اصلا خجالتي نيستما ) و گهگاه يه لبخندي هم به همه ميزدم. از لباس پوشيدن ساناز كه بهتره نگم درسته جمع دخترونه بود ولي گاهي وقت ها هرچقدر هم آدم با دوستاش صميمي باشه به نظر من بايد كلاس شخصيتي و تيپي خودشو حفظ كنه. و از مدل حرف زدنش كه ديگه واقعا داشتم بالا مي اوردم. حالا ميگم چرا.
ساناز رو كرد بهم گفت: ليلي از ديدنت واقعا ساپارايز شدم چقدر Change دادي موهاتو چقدر لاغر شدي چرا lost شدي اصلا پيدات نيست.
يه لحظه تو چشماش خيره شدم و پيش خودم گفتم استغفرلله يه چيزي بگم حالشو بگيرما ولي بي خيال شدم گفتم: ساناز جان تو هم خيلي لهجه ات رو change دادي. اووووه بابا 6 سال ميشه از هند برگشتي به همين زودي فارسي يادت رفت؟ بعد رو كردم به شيرين و اروم گفتم: شيرين ادم يه لحظه حس مي كنه سر كلاس استاد عالم نشسته ( يه استاد هندي ما بود) . شيرين هم سريع نكته رو رو هوا گرفت و يه چشمك زد و خنديد.
لهجه اش دقيقا مثل هندي ها شده بود به سورپرايز مي گفت ساپارايز. خلاصه اينو بگم اين ساناز خنگالو اصلا نگرفت من چه تيكه اي انداختم ولي آيا واقعا ضرورتي داره آدم با هر سفر خارجي يا با يادگيري يه زبون جديد اينقدر زود هويت خودشو فراموش كنه؟؟؟ نميدونم من چون خودم خيلي اين مواردو رعايت مي كنم كلا حالم ازين شخصيت ها بهم مي خوره كه خارجي تيكه مي ندازن. اكثر دوستاني كه با من برخورد مي كنن وقتي ميگم رشته ام زبانه تعجب مي كنند كه چرا من اينقدر فارسي حرف مي زنم و براشون واقعا جالبه و براي خودم هم خيلي جالبه چون از صبح تا شب انگليسي حرف مي زنم ولي هنوز فلسفه ي اين تيكه انگليسي انداختن ميون كلام رو نفهميدم و به شدت ازين حركت چمچشم ميشه. آخه يعني چي؟؟؟ ديگه يه هند رفتن اين ادا اصولا رو نداره كه. ![]()