لذت متن

ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.

 

 

راستش نمي خواستم حالا حالاها مطلب آپ كنم ولي ديشب كه پايان نامه ام رو نوشتم و تموم شد احساس كردم حيفه قسمت چهارم خاطراتم با دوريس لسينگ رو ادامه ندم. البته قبلا گفتم نوشتن خاطرات من با دوريس لسينگ يه بخشي است كه واسه دل خودم در وبلاگم مي نويسم  تا بعدا مرور كنم و ميدونم از حوصله ي بعضي از دوستان خارجه و شايد خيلي ها هم ته دلشون الان دارن ميگن اه كشتش ما رو با اون پايان نامه اش.  ديروز از ساعت 9 صبح كه رفتم سر كار دقيقا تا ساعت دو نصف شب داشتم روي فصل آخر نتيجه گيري كار مي كردم. ساعت 3 كه از كار تعطيل شدم با اينكه هوا خيلي سرد بود ولي ديوونه بازيم گل كرد كه يه مسير طولاني اي رو پياده روي كنم واسه همين تا يه مسيري با ماشين اومدم و بعد از سر مفتح تا خود ميدون پاستور رو فقط پياده روي كردم و همه اش در راه مطالب رو تو ذهنم بالا پايين مي كردم كه بالاخره نتيجه رو چه جوري جمع و جورش كنم. گاهي كه مطلبي به ذهنم مي رسيد زود همون نكته رو به شكل يك كلمه اي كف دستم مي نوشتم تا يادم بمونه رسيدم خونه چي بنويسم. به ميدان وليعصر كه رسيدم نوك انگشتهاي دستم قنديل بسته بود خلاصه يه دستكش بافتني از يكي از مغازه ها خريدم و پوشيدم و باز با پررويي تمام به مسيرم ادامه دادم. ساعت 5:30 رسيدم خونه و بكوب نشستم به نوشتن. تا اينكه ساعت 1.00 شب بالاخره پايان نامه ام تموم شد. ولي تا ساعت 2:00 كل برنامه كامپيوتر رو اينور اونور كردم نميدونم چرا اعداد پايين صفحه رو فارسي ميزد تا اينكه بعد يك ساعت ور رفتن كشفيدم چيكار كنم . اين هم يكي از مزاياي پايان نامه نويسي براي من كه باعث شد يه چيز جديد ياد بگيرم. 118 صفحه ناقابل نوشتم و ظاهرا هم اونجوري كه مطلع شدم چند روز پيش اگه استاد راهنما و مشاورم سخت نگيرن و گير ندن اولين كسي از گروه 15 نفره بچه هاي ورودي 86 خواهم بود كه براي دفاع آماده ام. احساس مي كنم يه جورايي سبك شدم و يه باري به سنگيني يك گوني برنج از روي دوشم برداشته شده. البته خاطرات من با دوريس لسينگ به همين جا ختم نخواهد شد چون چند روزيه دارم روي ترجمه ي يكي از داستانهاي كوتاهش هم كار مي كنم و احتمالا بعد اتمام تحصيلات تكميلي برم تو نخ ترجمه چند تا از كتابهاش و مطمئن هستم يه روزي از اين نويسنده كتابي ترجمه خواهم كرد. قبلا براي ترجمه ي يكي از كتابهاي لسينگ اقدام كردم و تا ۸0 صفحه هم پيش رفتم ولي يك ماه بعد كه همون كتاب رو ترجمه شده پشت ويترين يك كتابفروشي ديدم  كارمو نصفه نيمه گذاشتم كنار. خيلي بده كه مترجم هاي مملكت ما تا يك نويسنده اي برنده ي جايزه نوبل ميشه همگي براي ترجمه كتابهاي اون نويسنده حمله مي كنند در حاليكه همون كتاب از سال 1971 اصلا مورد توجه هيچ مترجمي نبوده. من چون پايان نامه ام به لسينگ ربط داشت خيلي دوست داشتم يه ترجمه اي هم از اين نويسنده ارائه بدم و از كتاب "رهنمودهايي براي نزول در دوزخ" فقط به اين دليل كه يك داستان روانشناسي فلسفي بود خيلي خوشم اومد . البته من نام ديگري براي كتاب انتخاب كرده بودم: "فرمان فرود به جهنم" .... امروز عجيب سر درد و چشم درد دارم ولي برام مهم نيست . مي ارزه ادم سر درد بگيره ولي در عوض خيالش از يه سري مسائلي كه مثل طناب دورت پيچيده خلاص بشه. از دوست عزيزم باز هم متشكرم.

معرفي كتاب: رهنمودهايي براي نزول در دوزخ – ترجمه اصغر بهرامي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۳ساعت 16:57  توسط لیلی   |