اين تيكه خطابه زن همسايه در دادگاه است:
پست دروغگو. حيوون ! مگه تو نبودي كه بهش زنگ مي زدي و اصرار مي كردي كه بچه رو بندازه؟ مگه تو دو ماه مث يه سرباز فراري قايم نشده بودي؟ مگه بعد از خواهش و تمناي من نرفتي ديدنش؟ هميشه همين كارو مي كنين، نه؟ مي ترسين و ما زنا رو قال ميذارين و بعدش كه آبا از آسياب افتاد تو نقش يه پدر برمي گردين پيشمون ! از نظر شما پدر بودن يعني چي؟ يه شكم قلنبه ي از ريخت افتاده؟ درد زايمان؟ عذاب شير دادن به بچه؟ نتيجه ي پدر بودن رو مث يه پيرهن اتو خورده ي مرتب ميذارن جلوتون ! اگه ازدواج كرده باشين تنها كاري كه مي كنين اينه كه اسمتونو ميدين به بچه و اگه نه همونجا فلنگ رو مي بندين! تمام دردا و عذابا واسه زن باقي مي مونه ! اگه يه زن باهاتون بخوابه، مث فاحشه ها باهاش تا مي كنين ! تو هيچ لغت نامه اي فاحشه به اين معنا پيدا نميشه ! شما تو هر زني دنبال مادر مي گردين. از هر زني حتي دخترتون انتظار دارين كه نقش مادرو براتون بازي كنه. مي گين ما زور شما رو نداريم و از همين حرف سوء استفاده مي كنين و مجبورمون مي كنين حتي كفشاتونو واكس بزنيم! ميگين ما مغز نداريم اما از هوشمون براي همه چيز، حتي سر و سامون دادن وضعيت مالي تون بهره مي برين ! شما هميشه بچه باقي مي مونين حتي وقتي ريشتون سفيد ميشه يه بچه يين. بچه هايي كه ما بايد غذا تو دهنشون بذاريم و تر و خشكشون كنيم و وقت پيري هواشون رو داشته باشيم ! ازتون متنفرم... از خودمونم متنفرم كه بدون شماها نمي تونيم زندگي كنيم و داد بزنيم كه از مادر بودن خسته شديم ! از كلمه ي مادر كه شما واسه سود خودتون يه كلمه ي مقدس مي دونينش خسته شديم ! بايد تو صورت شما هم تف كنم آقاي دكتر ! به نظر شما زن يه رحم و يه تخمدانه و چيزي به اسم مغز تو وجودش نيست! شما وقتي يه زن حامله مي بينين تو دلتون مي گين: كيفاش رو كرده و حالا اومده پيش من! شما هيچ وقت كيف نكردين؟ آقاي دكتر نشده واسه چن دقيقه شكوه زندگي يادتون بره؟ همچين از شكوه زندگي دفاع مي كنين كه آدم گمون مي كنه حسوديتون ميشه به معجزه ي مادر بودن. ولي نه! اين معجزه از چشم شما يه جور فداكاريه. به عنوان يه مرد دوست ندارين باهاش طرف بشين. اين محاكه فقط محاكمه كردن يه زن نيست. محاكمه ي همه ي زناي دنياس! پس من حق دارم تو كله تون فرو كنم كه مادر بودن يه وظيفه ي اخلاقي نيست. يه وظيفه ي علمي هم نيست. يه انتخابه كه ازعقل سرچشمه مي گيره. ( يه چيز بگم بچه ها ولي قول بديد انگ فمينيست بهم نزنيداااا... با اينكه يه عالمه مرد خوب و مهربون اطرافم و حتي در بين دوستانم ديده ام اما اين تيكه كتاب عجيب دلمو خنك كرد. واسه اين زن همسايه يه كف مرتب زدم و به افتخارش يه شير طالبي سر كشيدم. Cheers )
خطابه جنين مرده:
من نمي خواستم به دنيا بيام مامان! هيچ كس اينو نمي خواد. اين پايين، تو جايي كه شما بهش ميگين نيستي، كسي دلش نميخواد به دنيا بياد. اينجا هيچ انتخابي تو كار نيست. غير همين نبودن چيزي نيست. وقتي حركت شروع ميشه ما ازش با خبر ميشيم و از خودمون نمي پرسيم كه كي اين تصميم رو گرفته و اين تصميم خوبه يا بد. فقط قبولش مي كنيم و منتظر ميشيم تا بعدها ببينيم با اين تصميم كنار ميايم يا نه! مامان اين يه دروغه كه تو به عشق ايمون نداري. تو از عشق درست شدي ولي همون موقع كه فهميدم به زندگي ايمون نداري و داري به خودت فشار مياري تا زندگي كني و منو به دنيا بياري، تو انتخاب اول و آخرم مصمم شدم. از به دنيا اومدن منصرف شدم. تو دنياي من كه تو بهش ميگي: تخم، يه هدف به اسم به دنيا اومدن بود و بس! ولي تو دنياي تو هدفي غير از مرگ وجود نداره. زندگي محكوم شدن به مرگه! من نميدونم چرا بايد از نيستي در مي اومدم تا دوباره بهش برگردم. ( من نظري ندارم فكر مي كنم راست ميگه بچه ديگه كل فلسفه ي هستي رو ننه اش گذاشت تو 150 صفحه جلوي چشم بدبخت. منم بودم مي گرخيدم از به دنيا اومدن. والله)
خطابه مادر:
بايد اين حس ترحم به خودمو از بين ببرم و قبول كنم كه نمك زندگي خوشبختيه، نه درد. خوش بختي يعني گشتن به دنبال خوش بختي ! آخرش بايد از رمز و راز چيزي كه بهش ميگيم عشق، سر در بيارم، نه اون عشقي كه تو رختخواب با نوشيدن اندام همديگه بهش مي رسيم، همون عشقي كه مي خواستم با بودن تو بشناسمش. كاش مي تونستم به خودم بقبولونم كه تو يه توقف كوتاه بودي و مردن يه نفر نمي تونه زندگي رو متوقف كنه ! ( متوقف نمي كنه ولي پدرتو در مياره تا دوباره بيفتي رو غلتك)