قضيه از اين قرار بود كه به من در يك شركت بازرگاني خيلي بزرگ كاري پيشنهاد شد؛ اسم اون شركت رو نمي برم چون دوست ندارم سرزنشم كنيد. يكي از همكارانم 3 هفته مثل كنه به من چسبيد كه خانم مسلمي بيا برو مصاحبه فرصتش رو از دست نده به فكر پيشرفت خودت باش دخترموقعيت شغلي خوبيه.... و من به دلايلي كه دوست ندارم در اينجا مطرح كنم سه هفته پيش مصاحبه نكرده و نرفته و نديده گفتم نه. سر اين قضيه با همكارم سه تا پنج شنبه متوالي بحثم شد، قهر كردم، دعوا كردم و ناراحت بودم از اينكه به من استرس وارد مي كنه ... البته ميدونم نيتش خير بوده و ميدونم چقدر دوست داره جايگاه خوب شغلي داشته باشم و تا جوون هستم بتونم آينده شغلي خودمو تضمين كنم ... همه اينها رو ميدونم ولي اين همكارم دست بردار نبود و هر روز صبح به صبح گير ميداد كه بيا برو مصاحبه... خلاصه يه روز سر كارم نرفتم يعني حوصله ديدن ريخت همكارم و استرسها و تنشهاي آينده نگرانه به من وارد ميكرد و اعصابمو بهم مي ريخت را نداشتم ... دلم مي خواست اون روز براي خودم باشم و از كار فاصله بگيرم ... الكي ناهار روز قبل رو بهونه كردم و گفتم حالت تهوع دارم و بي خيال كار شدم چون همكارا روز قبل جلو چشم خودشون ديدن كه بعد ناهار سر گيجه اي گرفتم (به قول خودشون در حد تيم ملي) كه رفتم صاف در نمازخونه دراز كشيدم و خواب ديدم دكتر داره ازم خون مي كشه و حتي يه قطره خون داخل سرنگ نميره ... بعدش كه بيدار شدم يه چاي آبليمو خوردم تا حالم جا اومد ... خلاصه همين بهانه خوبي بود براي اينكه فرداش سر كار نرم ... اولين كار اين بود كه رفتم دانشگاه و تايم دفاعمو معلوم كردم و داشتم برمي گشتم كه برم دنبال پرونده و سوابق بيمه ام از كار قبلي كه همكارم تماس گرفت و اصرار پشت اصرار كه برو مصاحبه همون شركت ... حالا شركت كجا؟ ولنجك ... تسليم شدم و دربست گرفتم و رفتم. اول بسم الله از در وارد نشده يه برگه گذاشتن جلوم پر از سوالات تخصصي گمركي و ترجمه بازرگاني ... وقتي با مدير بازرگاني صحبت كردم در جا منو پذيرفت ولي يك كار پر مسئوليت كه ساعت كاري طولاني داشت و بعضي وقتها بايد تا دير وقت اضافه كار مي ايستادم و پنج شنبه ها هم بايد مي رفتم سر كار و يعني يه جورايي بايد بي خيال خانواده مي شدم و فكر و ذكرم رو ميگذاشتم براي اين كار و زير بار مسئوليت هايي مي رفتم كه هر جور نشستم فكر كردم و بالا پايين كردم قضيه رو ديدم نمي تونم ... نمي تونم بپذيرم چون مسئولم در قبال پدر مادرم حداقل الان كه به مراقبت و توجه من بيشتر از هر زمان ديگه ا ي نياز دارند و با اينكه وسوسه شدم و دلم مي خواست آنجا كار كنم ولي چشمم رو بستم ... نميدونم بعضي از خانمها چطوري مي تونند تا دير وقت كار كنند و هيچكس هم بهشون گير نده و خيلي راحت وجدان درد هم نگيرن و عين خيالشون نباشه ... خلاصه اينكه يك فرصت را از دست دادم و فقط با اين جمله خودمو ارامش ميدم : دوست ندارم از اين شاخه به اون شاخه بپرم ... اميدوارم تصميم درستي گرفته باشم ... گاهي ظاهرا تنها راه همينه كه چشم ببندي و نترسي و فكرش را هم نكني.... حالا از همه ي اينها بگذريم... اصلا خبردار شدید که من خاله شدم؟ بالاخره سروش كوچولو هم به دنيا اومد يه پسر قد بلند چشم سياه مو بور عين آبجي نيكي خودم. وقتي تصور مي كنم سال بعد سروش و آرمين توي خونمون چه آتيشي ميخوان بسوزونند دلم ميخواد بپرم جفتشون رو بغل كنم ... ![]()
![]()