این روزها حس می کنم سراپا غرورم... البته نه از اون غرورهای چندشی و کاذب که آدم بره اون بالا بالاها بایسته و به همه ی پایین دستی ها پوزخند بزنه و هیچکی رو ادم حساب نکنه... نه اصلا... غرورم این روزها به شناخت خودم و پی بردن توانایی ها و هدفهام داره کمک می کنه... دوست دارم خودمو دست کم نگیرم. دوست دارم گاهی منم بشینم پای صحبت آدمهایی که فکر می کنن کسی هستن ولی در واقع هچ گ... نیستن و بعد بفهمم منم کم کسی نیستم واسه خودم. شاید واسه همینه که گاهی آدمهای اطرافمون اینهمه زور می زنند و جیلیز ویلیز می کنند تا خودشون را به ما اثبات کنن... حتما می فهمند که من باهوش تر و مغرورتر از این حرفام که باور کنم راست میگن... خیلی خوبه که همیشه بین راه ساده و راه پیچیده من خودم مسیر پر پیچ و خم رو بیشتر دوست داشتم... خوشم میاد که از افکار و سلیقه ی عمومی و عامه پسند دارم فاصله می گیرم ... می خوام برم اون بالا وایستم و بگم شما بیایید بالا چرا همیشه من باید خودمو پایین بکشم؟؟ فقط به خاطر اینکه نمی تونید عمیق و سطح بالا فکر کنید؟؟ خوب این مشکل خودتونه... بیایید مغرورانه به اهداف خودمون احترام بذاریم و شرافت تلاش خودمون رو در زندگی زیر سوال نبریم ... حتی در خلوت خودمون... حتی در خلوتمون !! از امشب میخوام مغرورانه خودمو و اهدافمو پرستش کنم.
پ.ن: همچنان دارم "شب ممکن" را می خوانم. امشب میخوام به افتخار این اپیفنی که در من رخ داده بشینم فیلم بودای کوچک را ببینم البته برای دهمین بار... خوشحالم بعد سالها میخوام برای تماشای این فیلم وقت بذارم و خوشحال ترم که فردا هم یه وقتی برای سینما رفتن با شکوه کنار گذاشتم...![]()