امروز به اندازه ي كل شش ماه گذشته با دوستانم خنديديم. اونقدر توي رستوران خنديديم كه كم مونده بود از خنده بريم زير ميز. چقدر دلم تنگ شده بود براي يه همچين حس و حالي ... كه دو ساعت فقط بگيم و بخنديم و بي خيال همه چي... خوشحالم تعطيلات 3 اكتبر ميلادي صاف مصادف شد با امروز كه قرار بود دوستامو ببينم. تا ساعت 2 كار كردم و سه ساعت بعدش هم دورادور كارمو چك كردم و دست آخر مشتري وارداتي امروزم نيومد واسه تسويه . مي دونم فردا مدير عامل باز اول صبح ميخواد بپرسه: خانم مسلمي آقاي ايكس چي شد؟ و من كار امروز رو دوباره بايد فردا پيگيري كنم. حاضر بودم تا اخر هفته این پروسه ادامه پیدا کنه ولی این سه ساعت رو به هیچ وجه از دست ندم. سه ساعت با دوستانم خوش گذروندم و عين سه ساعت فقط خنديديم. چقدر دلم لك زده بود براي پياده روي طولاني... براي قهقهه ... براي چرت و پرت گفتن... براي دست انداختن و سوتي گرفتن ... براي نزديك كردن سرهامون بهم و پچ پچ حرف زدن و جك گفتن و يهويي تركيدن از خنده... همين!!! فقط دوست داشتم حس امروزمو اينجا بنويسم.