لذت متن

ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.

علی چنگیزی: دوریس لسینگ عقیدۀ جالبی دربارۀ داستان و داستان‌نویسی دارد.می گوید : «من سراغ استعاره نمی‌روم، می‌دانید اگر این‌طور فکر کنید هرگز نمی‌توانید یک کلمه بنویسید.»
چرا؟
چون عجالتا به قول «لسینگ» آدم به کمک قسمت دیگری از مغز می‌نویسد. در منظومۀ شمسی خودش. اگر بخواهد هرچه را که می‌نویسد وارسی کند یعنی بگوید  این آن پیام است و... دیگر نمی‌تواند بنویسد.
انگار این جملات را دربارۀ همین رمان «فرزند پنجم» گفته است. رمانی با داستانی سر راست، عمیق و با درون‌مایه‌ای روانشناختی.
رمان «فرزند پنجم» روایت خانواده‌ای است که به طور اتفاقی شکل می‌گیرد. «هریت» و «دیوید» این زن و مرد «عادی» هم‌دیگر را در یک مهمانی اداری می‌بینند و به سمت هم جذب می‌شوند و این رابطه به سرعت به هم‌آغوشی منجر می‌شود و زود نطفۀ اولین فرزندشان در اتاقشان در منزلی که در حومۀ شهر خریده‌اند شکل می‌گیرد. مگر قرار نبود تا دوسال بچه دار نشوند؟ «خب کار از کار گذشت» چه باید کرد؟ به هر حال آن‌ها «دلشان می‌خواست بچه زیاد داشته باشند.»، «شش تا.» دستِ کم شش تا بچه.
هر چند اطرافیان «هریت» و «دیوید» زیاد موافق زیاد بچه دار شدن نیستند. اما آن‌ها سرسختانه از طرز فکرشان دفاع می‌کنند.
«چند تا بچه می‌خواهید؟»
دیوید گفت: «خیلی.»
هریت گفت: «خیلی»
مفتِ چنگتان.
بچه اول و دوم و سوم و چهارم به راحتی به دنیا می‌آیند. عادی هستند. عین بیشتر بچه‌ها می‌مانند. «آن‌ها خانوادۀ خوشبختی هستند.» اما «هریت» باز حامله می‌شود و نگرانی از همینجا شروع می‌شود زندگی انگار روی دیگرش را قرار است به این خانواده خوشبخت نشان دهد. آنها خیلی احتیاط کرده‌ بودند، عزم کرده بودند تا مدتی بچه‌دار نشوند. اما انگار به قول «دیوید» کار؛ کارِ اتاق است.
«قسم می‌خورم این اتاق کارخانۀ بچه‌سازی است!»
هیچ کس از خانواده و اطرافیان این زوج از بچه چندان استقبالی نمی‌کنند و همراه با بزرگ شدن بچه در شکم «هریت» همه چیز از حال عادی خارج می‌شود انگار. «هریت» حس می‌کند از طرف شوهرش به خاطر بچه‌ای که در شکم دارد طرد شده است. بچه از همان ابتدا انگار سر جنگ دارد و تا به انتهای کتاب هم این سر جنگ داشتن را دارد. «بن» بچه غول زشت روی‌‌یی با هیکلی درشت به دنیا می‌آید. یک تخم جن واقعی. همه چیزش عادی است، اما باز یک جای کار می‌لنگد. اقلکم زیادی انرژی دارد، زیاده از حد پرقدرت است و رفتارش، از همان ابتدا خشن، «بچه خارق‌العاده‌ای است» اما عیب و ایرادی هم ندارد. یک بچۀ سالم عادی. طفلک بیچاره یک بچۀ نئاندرتال از آب درآمده بود، با اشتهایی سالم.  «بن» پا به دنیا که می‌گذارد همه چیز به هم می‌ریزد. خانواده کم‌کم از هم می‌پاشد. پیش می‌رود و روابط در عین حال سردتر می‌شود. مادر انگار حامی «بن» این طفلک بی‌چاره است. سعی می‌کند او را وارد زندگی کند. پدرش، دیوید و «هریت» دوتایی تصمیمی می‌گیرند این بچۀ عجیب و غریب را بسپارند به سازمانی، آسایشگاهی، تا نگه‌داریش کند، از پسش برنمی‌آیند. اما «هریت»،  می‌رود و می‌آوردش. انگار زندگی این دو به هم گره خورده است و تقریبا هم تا به انتها اینچنین است. مهری که به گمان من «هریت» به «بن» دارد، جوش و خروش «واخورده‌ای» است که «هریت» در خودش دارد. بی‌اختیار حس می‌کند زندگی‌اش به نحوی با «بن» درآمیخته است. «پسرک هیولایی» که روز به روز با بزرگتر شدنش، خشن‌تر، و تو دارتر می‌شود. دسته و گروه شروری برای خودش دست و پا می‌کند و روز و شب جلوی تلویزیون وقت تلف می‌کند و می‌لنباند، با دسته و گروهش البته. بچه‌هایی که دورش را گرفته‌اند کمابیش مثل خودش هستند اما او قوی‌تر است و در تمام این مدت، در غیاب «دیوید»، «هریت» مادر «بن» خودش را شریک جرمش می‌داند. همواره منتظر است خبر بدی برایش بیاورند. خبری از درگیری او با کسی، از دزدی، زد و خورد و هر شرارت دیگری. مگر او نبود که در بچه‌گی دخل گربه‌ها و سگ‌ها را می‌آورد. مگر «هریت» نمی‌فهمید؟ مگر با برادر خواهرهایش دعوایش نمی‌شد و مگر نمی‌خواست یکی از آن‌ها را خفه کند؟ مگر او ندید؟ و مگر او نبود که «چیزی به پدرش نگفت.»
«هریت» از همان زمان که این موجود بی‌نوا را نیمه‌جان و کَت‌بسته از آسایشگاه –که به زندان می‌رفت- و بر خلاف میل «دیوید»، درآورده بود شریک جرم «بن» شده بود. یا حتا از پیش‌تر. از زمانی که این بچه شکل گرفت. خودش را به آنها – «هریت» و «دیوید»-  در آن اتاق خواب کذایی تحمیل کرد.
«احساس می‌کنم از زمان تولد بِن دیگران ملامتم کرده‌اند. احساس می‌کنم همیشه طوری با من رفتار کرده‌اند که انگار جنایتکارم.»
اما «بن» به قول دکترِ «هریت»، «گیلی» در ردۀ آدم‌های عادی قرار دارد. در مدرسه چندان خوب نیست، اما بچه‌های کُند ذهن بعداً به دیگران می‌‌رسند و راهشان را پیدا می‌کنند.
راستی هم که «بن» خودش را پیدا کرد. در دستۀ اوباشی که داشت.
نه «فرزند پنجم» عادی نیست. یک موجود غریب است. که می‌بایست توی باغ‌وحش نشان داده شود. چه باغ‌وحشی؟ پاسخش: جامعه البته.
در صحنه‌ای «هریت»، «بن» و دار و دسته‌اش  را در تلویزون می‌بیند. در شورشی خیابانی. ایستاده‌اند و تشویق می‌کنند. باغ‌وحش واقعی، همان جامعه است، تلویزون‌اش است، در میان همان صحنه‌های خشونت‌باری است که دار و دستۀ «بن» کُشته مُردۀ نگاه کردنش هستند.من فكر مي كنم بين اين اثر لسينگ در قرن بيستم و آثار جين آستين در يكي دو قرن پيش ديالوگي معنادار وجود دارد. آستين شكوه و آرامش زندگي خانوادگي در انگلستان را به تصوير مي كشد و لسينگ نابودي آن را: گويي خانواده براي هميشه در اين كشور كه نماد غرب است، تباه شده و فرزندان ناقص الخلقه اين تباهي همچون انسان هاي ميمون نماي هزاران سال پيش در خيابان ها سرگردانند. آدم هايي بريده از ريشه ها كه مستعد شورش و آشوبند، قربانيان رساله هاي فلسفي و سياسي كه خود چيزي از آن نمي فهمند:" يك روز انقلاب مي كنيم و اين خانه را از چنگ شما سرمايه دارهاي كثيف در مي آوريم" فرزند پنجم "منسفيلد پارك" معكوس است.
سبك نوشتن لسينگ - لااقل در اين اثر- نيز به نظرم بسيار جذاب آمد. مي توانم بگويم سبكي ميانه و پرهيز از انواع تند روي ها: پرهيز از توصيف هاي خسته كنند و پرداختن بيش از حد به جزئيات، پرهيز از داستان گويي بدون توجه به جزئيات به سبك رمان هاي آمريكاي لاتين و... خواندن اين رمان را به همه توصيه مي كنم.

دوریس لسینگ در مصاحبه ای با بیل مویزر می گوید:
« می خواستم برگردانی از افسانه ای کهن را بنویسم. می دانید در قصه های پریان، بیگانه ای در گهواره ی آدمیزاد پرورش می یابد. حالا همچو کسی را بگذارید در کی زندگی متمدن… پیداست که این زندگی ویران می شود. به این ترتیب بن را آفریدم که …خب کتاب ترسناکی است.»
بن هیولایی است . مسخ شده است. هیولایی است سیری ناپذیر، پرتوقع، با نیرویی غیر عادی و شخصیتی غیر اجتماعی که حضورش همه چیز را وارونه می کند. هیولا مظهر بی نظمی است. بی نظمی و بی عدالتی که از خانواده آغاز  و به جهان سرایت می کند. هیولا مظهری از نیروهای بد است که می خواهند دنیا را به بی نظمی اولیه بازگردانند. وقتی اهریمن به جهان مستولی می شود، پایان جهان نزدیک است.
دوریس لسینگ می گوید:
« مردم همیشه پیام و چیزهایی در کتاب می بینند که مقصود من نیست. وقتی این رمان را می نوشتم، روزنامه نگارها گفتند: آه خب این داستان در مورد وضعیت فلسطین است یا بی شک درباره ی تحقیقات ژنتیک است. ولی من مدام می گویم: نه، نه. این داستان است و من هم داستان سرا هستم…… من سراغ استعاره نمی روم. می دانید اگر این طور فکر کنید، هرگز نمی توانید حتا کلمه ای هم بنویسید.»

منابع:

سایت کانون ادبیات ایران

سایت کادوس

سایت شخصی خانم اسحاقی
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۳/۱۵ساعت 19:44  توسط لیلی   |