خوب مثلا که چی؟ مثلا میخواید بگید خیلی به یاد من هستید؟ میدونم نیستید و راستش برام اهمیتی هم نداره به یادم نیستید. خوبه توی دو سه پست قبلی گفتم میخوام تنها باشم و حوصله ی دوستامو ندارم. چرا اون موقع که من دوست داشتم باهاتون حرف بزنم یا بیرون برم یا درد و دل کنم یا کمکم کنید ترجمه هامو ویرایش کنید و نظر بدید همتون سرتون به کار خودتون گرم بود؟ همتون درست در لحظاتی که به شدت ناراحت بودم بدترین ضربه ها رو بهم زدید؟ هر کدومتون به نحوی تنهام گذاشتید انگار نه انگار این لیلی همون لیلی بود که کلی باهاش خاطره دارید. حالا این لیلی باز همون لیلیه فقط افتاده رو دنده ی چپ و دیگه حوصله ی دوستایی رو نداره که یه روز هستن فردا نیستن. وقتی گوشی موبایلتون رو قطع می کنید رد تماس می کنید و دیگه از خودتون خبری نیست انتظار دارید من چه جوری برخورد کنم؟ بعد که دیدید نه لیلی هم خبری ازتون نمی گیره تازه این موقع است که گوشی رو می گیرید دستتون و برام روی انسرینگ پیغام میذارید زنگ می زنید حالمو می پرسید ... خدای من. راجع به خودتون چی فکر کردید؟ فکر کردید دنیای منم مثل دنیای خودتون اینقدر کاغذی و مچاله شده است؟ مهم نیست... از دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی هر کی میخواد فاصله بگیره. ولی من خوشم نمیاد پشت سرم حرف بزنید و فکر کنید من نمی فهمم چه خبره. دیگه حوصله ندارم به هر سازی که می زنید برقصم چون واقعا لذتبخش نیست دوستی با دوستانی که فقط توی خوشی ها در کنار آدم هستن و به محض رویارویی با اولین مشکل از تمام تعهدات دوستیشون شونه خالی می کنن.