
ادیت یه شب رو با یه مرد گذروندم. یه شب... رئیس ام، مبتذل تر از این نمیشه... یه روز عصر کنار ماشین اش منتظرش بودم، بهش گفتم «امشب میخوام با تو باشم» ... جواب داد «تموم شب؟» گفتم «آره»... آرایش نکرده بودم، اصلا ... عینا همونی بودم که الان هستم...
الیزا چه اتفاقی افتاد؟
ادیت نمی دونم چرا دارم اینا رو به شما میگم.
الیزا خب حالا، بگو ...
ادیت رفتیم خونه ش. اون یه نوشیدنی بهم داد. لباساشو درآورد و ... انگار این طبیعی ترین کار تو دنیا بود ... من گریه کردم... یه لحظه چسبیده به هم گذشت. بعد اون پس کشید و من خودم رو کشوندم به دورترین لبه ی تخت ... اون گفت «چته؟» روم خم شد، دست اش رو تو موهام فرو کرد، گونه مو نوازش کرد و گفت «بیا اینجا» ... دستم مو گرفت تا بلند شم و من برگشتم و پشت به اون کردم ... گفت «چته ؟ چرا گریه می کنی؟ تقصیر منه؟» می خواستم بگم آره اما گفتم نه، چون منظورش این بود که «همونی نیستم که می خواستی؟»، راستش اون همونی بود که می خواستم، همه چیزش، با همه ی آن شور و حرارت یه خرده ملال آورش، دقیقا همون که می خواستم ...
الیزا بازم اونو دیدی؟
ادیت آره، تو اداره. هیچ چی بجز دیدن... بعد از اونجا رفت. تو سی و نه سالگی... اون موقع سی و نه سالم بود ... عاشقی بلد نبودم... نمی دونستم چی کار کنم ... این مرد، اگه بهم نگاه کرده بود، شاید، می تونستم خودمو خوشگل تر کنم. امروز صبح تو جریان تدفین تموم روز فکرمو به خودش مشغول کرده بود – تو عالم خیال دیدم که پشت یه درختی پیداش شد... یک کمی یه وری ایستاده بود و چشم از من ورنمی داشت... همه ی زنا همین داستانو میگن. پشت اش هم هیچ نظام فلسفی نیست ...
پ.ن 1: کتاب جدید دوریس لسینگ به نام "اسیر خشکی" با ترجمه ی سهیل سمی/ انتشارات ققنوس منتشر شد.
پ.ن 2: تیکه کلام ترکی که همکارم اونقدر تکرار کرد دست آخر افتاد سر زبونم : « ای وا داش باشیما... زحمت شد» ![]()
بعدا نوشت: این ترجمه رو توی فیس بوک خوندم خوشم اومد: «تصویر من از جهنم تصویر مردی است که روبرویم پیراهنش را پاره می کند و فریاد می زند: ببین به خاطر تو چه کردم...»