لذت متن

ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.

 

یادتونه آخرین بار کی گفتم به یه مشکلی توی یه کار وارداتی خوردم؟؟ دقیقا الان ۱۰ دقیقه است دو تا استامینوفن کدئین خوردم با دو لیوان آب تا آروم بشم. و بالاخره اونقدر جیغ زدم پای تلفن و اونقدر اعصابم بهم ریخت تا آخر سر قبض انبار و بارنامه آزاد شد و من صحیح و سالم بار رو تحویل صاحب کالا دادم با ۱۸۰۰ یورو خسارت که آخر سر رئیسمون بهم گفت: فدای یه تار موت... نمیدونم چرا اینقدر عصبی شدم جدیدا. ادمهای گند ماتریالیست که فقط باید دو روز جوابشون رو ندی تا بفهمن از حرفهای مزخرف و دروغ هاشون ناراحت شدی. به دنبال این ماجرا فقط فکر یه راهکار منطقی گشتم. میگن واردات فقط با کسب تجربه خوب پیش میره و این هم یک تجربه ای بود که کلهم گند زد به کل اعصابم و رفت.ولی من ول کن نیستم باید از لابلای همه ی این کشمکش ها یه درسی بگیرم. نشستم متن قرارداد نوشتم که مشخصاتش فقط به مراحل اولیه کار من مربوطه و به مدیرمون نشون دادم گفتم من از این به بعد فقط با این فرمت جلو میرم... هر کی هم دلش نمیخواد من دیگه بدون قرارداد با هیچ مشتری ای کار نمی کنم. گلو درد گرفتم از بس تو این هیاهوی نرخ یورو دم به ساعت داد و بیداد کردم و خودمو شهید کردم تا حرفمو به کرسی بنشونم. وقتی یه پروسه تموم میشه به جای اینکه یه نفس راحت بکشم همش اعتمادمو به همه از دست میدم و دقیقا همین عدم اعتماد باعث میشه توی پروسه بعدی باز دوباره به مشکل بخورم. بیزینس می دونید یعنی چی؟ فقط و فقط یعنی: این خط این نشون +

پ.ن: چند روزه دارم نمایشنامه" اتاقی در هتل پلازا" رو می خونم ... همش تم خیانت از سر تا پاش داره بالا میره. همکارم میگه به جای آثار ادبی متعدد سعی کن هنرادبی مطالعه کنی... منظورشو درست متوجه نشدم چون بر این اعتقاده که زندگی همیشه زیباست و تو باید زیبایی ها رو بخونی ...ولی فکر کنم منظورش این بود که اینقدر به این نمایشنامه های با تم خیانت نچسب. چه خوب ... یعنی غیرتی شده آیا؟؟؟  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۱۹ساعت 14:12  توسط لیلی   |