لذت متن

ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.

 

1. از بين چند تا فيلم جشنواره كه بليت هاش دستم اومد فقط تونستم برم فيلم "من همسرش هستم" رو ببينم. حالا داستان فيلم بماند و بدتر از همه اينكه نيكي كريمي هم بازيگر اصليش بود و همون اول بسم الله خورد تو ذوقم. در كل از اون فيلمهايي بود كه زيادي كشش دادن و از همون اول فيلم به شكوه دوستم گفتم حالا ببين ديگه ته فيلم هميني ميشه كه من حدس زدم. ولي گذشته از همه ي اين حرفها خيلي خوب بود كه زودتر از كارم اومدم بيرون و تونستم بعد از مدتها دوستم شكوه رو ببينم كه محل كارش با شركت ما دو تا چهارراه فاصله داره ولي  وقت نمي كنيم همديگه رو ببينيم از بس هر كي دغدغه ي زندگي خودشو داره. ( عكس اين ديدارمون رو اينجا ببينيد) 2.  بالاخره يه وقتي كنار گذاشتم و رفتم دندون پزشكي و قراره امروز بعد کار برم دندونمو بکشم. همچین چشم راستم خون افتاده که آوازه ي اين دندون من تا تسالونيكي – يونان رفت.  ۳. وسط اين هيري پيري قرار شده شركت منو بفرسته اتاق بازرگاني كلاسهاي  FIATAولي هنوز موافقتمو اعلام نكردم ... نميدونم چه برنامه ريزي اي داشته باشم كه سايه مباحث كاري روي همه ي زواياي زندگيم نباشه... دلم مي خواد بتونم در كنار كارم به ادبيات هم برسم ولي همش كمبود وقته و باز هم كمبود وقت ... 4. گاهي دلم براي خواهرم مي سوزه براي پدر مادرم كه خستگيمو مي برم خونه ... وقتي هم سعي مي كنم توي خونه بر خستگيم غلبه كنم و به خواهرم كمك كنم آخر شب يا فشارم مي افته يا بي حوصله و عصبي ميشم يا فرداش مريض ميشم نمي تونم برم سركار بعد كارم مي مونه واسه روز بعد كه اون بدتره...  5. گاهي به حرف همكارم فكر مي كنم كه ميگه تو عاشق ادبيات نيستي اگر بودي وسط راه نمي بريدي... اما زندگي برای من فقط دنبال كردن اون چيزي نيست كه بهش علاقه داري اين وسط گاهي مجبوري چمدونت رو بذاري زمين و در چمدون رو باز كني ببيني براي بقيه مسيرت چه لوازمي رو هنوز برنداشتي... من الان دقيقا در همين نقطه ام در چمدونمو باز كردم و ديدم براي بقيه راهم يه لوازم ديگه اي لازمه كه شايد علاقه اي نداشته باشم اما بايد با خودم به همراه داشته باشم...  6. هويت ادم داخل يه جعبه نيست كه اگه درش رو باز كني بتوني ادعا كني كه تماما از محتويات داخل جعبه خبردار شدي... هويت بايد هر بار در هر مرحله بر حسب نياز و موقعيت و شرايط خاص زمان خودش تعريف بشه... چرا وقتي آدمها جواب منطقي ندارند سريع ميگن برو خودتو بشناس؟ شناخت اصلا چيز تعريف شده ي خاصي نيست به خدا... كسي كه مدعي است خودشو شناخته دروغ محض ميگه ... من نمي تونم خودمو توي چهارتا كلمه و جمله خلاصه كنم و بشناسم... واقعا نمي تونم ... بايد توي موقعيتش قرار بگيرم تا بتونم بفهمم چه جور آدمي هستم.

پ.ن 1: چند تا نمايشنامه جديد خوندم ولي حالا حالاها وقت نميشه راجع بهشون چيزي بنويسم... فقط خواستم بگم هنوز تو كف نمايشنامه خواني هستم as usual. 

پ.ن 2: راستي اون شال گردنه توي عكس٬ كار دست خودمه... گفتم بگم تا چيزي از قلم نيفته .

پ.ن ۳: همینه دیگه... وقتی دوز احترام بیشتر از دوز دوستی شد آدم باید لالمونی بگیره مبادا بی احترامی و جسارتی پیش بیاد... خدای من / قدری روزنه را باز کن / بگذار گریه ام نفس بکشد

 پ.ن ۴: ترجمه من از داستان "آدم برفی" اثر شاون سایمون

 بعدا نوشت: وااااای Whitney Houston فوت کرد؟ واقعا؟؟؟ من تازه امروز خبرشو خوندم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۲۳ساعت 11:20  توسط لیلی   |