لذت متن

ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.

 

نه نه نه صبر کنید !!! نق نزنید باز دوباره نمیخوام نقد روی کتاب دوریس لسینگ بنویسم و شما هم بگید اه بابا خفه مون کردی لیلی با این دوریس جونت... آخه امروز اولین سالگرد پایان نامه ام بود... از پارسال تا امسال اونقدر زندگیم عجیب غریب شده و اونقدر اتفاقای متعدد افتاده و هنوز ادامه دار داره پیش میره که کلا از مود تحصیلات اومدم بیرون. دو روز پیش که داشتم کتابخونه ام رو مرتب می کردم پایان نامه ام رو برداشتم تا یه نگاهی بندازم دیدم پارسال ۲۴ خرداد یه گونی برنج از رو دوشم زمین گذاشتم و از اون تاریخ به بعد کلا یادم رفته ... امروز که داشتم از سرکار برمی گشتم توی مسیر یکی از همکلاسی ها رو توی خیابون دیدم و اونقدر شیلا خودش رو لاغز کرده بود که من از این یکی سمت پیاده رو یه لحظه احساس کردم عاطفه دوست دوره ی دبیرستانمه... وقتی برام دست تکون داد و رفتم اون سمت پیاده رو یهو دوزاریم افتاد ای بابا این دوست دو سال پیش منه... کلا از فاز دوستی اومدم بیرون ولی از خوشحالی می تونم بگم جیغ زدیم جفتمون و پریدیم بغل همدیگه ... شیلا گفت: لیلا به خدا امروز عصری توی کتابخونه ی دانشگاه پایان نامه ات رو می خوندم و گفتم این ورپریده همیشه تند تند همه چی رو تموم می کرد و خودشو خلاص می کرد و جالب اینکه تاریخ دفاعت هم دقیقا پارسال تو همین روز بوده... خوشحال شدم از اینکه به این نکته توجه کرده بود. بعضی وقتها اونقدر دلم برای درس خوندن تنگ میشه که وسط کار یهو میرم توی سایت شعر انگلیسی و میشینم شعرهای تی اس الیوت رو می خونم یا داستانها و نویسنده های جدید رو سرچ می کنم بعد یهو یادم می افته ای وای باید گواهی مبدا فلان مشتری رو پیگیری می کردم و یادم رفته.... خلاصه اینکه هم یه جورایی اوضاع جدید زندگیم رو دوست دارم هم یه جورایی نه... امروز هم با رئیسمون سر نرخ محاسبه ی هر کیلوگرم بار برای صدور قبض انبار شرط بستیم... من می گفتم هر کیلو ۸۰ ریال محاسبه میشه ولی آقای قاسمی میگفت هر کیلو ۸۵ ریاله... سر یه ناهار با هم شرط بستیم و بعد بخشنامه رو نگاه کردیم و دیدم ۸۵ ریال بوده. خلاصه همه ی بچه ها رو ناهار مهمون کردم و دست آخر آقای قاسمی اومد تو اتاقم و یه تراول ۵۰ تومنی گذاشت یواشکی روی میزم و گفت: بهونه ای بود برای اینکه با هم همگی شاد باشیم ناهار مهمون من باشید. منم الکی خودمو لوس کردم که ای وای نه تو رو خدا آقای قاسمی من شرط رو باختم و بعد بی خیال شدم و زود قبل از اینکه تو رودربایستی بمونم و پشیمون بشه پول رو گذاشتم اونور میزم اینم از امروز!!! در پایان هم به این تکه از کتاب کافکا در ساحل توجه بفرمایید: " در زندگی هر کس یک نقطه ی بدون بازگشت وجود دارد و در موارد خیلی کمی نقطه ای است که دیگر نمی توانی جلوتر بروی. وقتی به آن نقطه رسیدیم تنها کاری که می توانیم بکنیم در آرامش پذیرفتن واقعیت است. اینطوری زنده می مانیم." (ص ۲۲۷- نشر کاروان)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۲۵ساعت 0:6  توسط لیلی   |