لذت متن

ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.

 

با اینکه بابام خیلی اهل اینجور ادا اصولا نیست و اصلا هم شبیه این مرد کچله توی عکس نیست... با اینکه بابام خیلی سختگیره و افکار ۸۰ سال پیش رو داره و در همه صورت میگه حق با مامانته ... با اینکه به اندازه ی دخترهای مجرد همسن خودم اونقدر آزادی بهم نداده و من دیگه کاملا در زندگی به این نقطه رسیدم که نباید با افکارشون مبارزه کنم و دیگه همینه که هست... با اینکه پدرم حتی سواد خواندن و نوشتن نداره ولی همه ی بچه هاش تحصیلات عالیه دارند ... با اینکه پدرم خیلی کم ما رو به آغوش می کشه و ناز می کنه... با اینکه پدرمو بابا صدا نمی زنیم و طبق سنت قدیمی ها می گیم آقا جون ... با اینکه می دونم اگه یه روز من عروس بشم بابام برای عروس شدن من خیلی کمتر از عروسی خواهرم اشک خواهد ریخت ... ولی دقیقا امروز صبح بابامو همینجوری می خواستم. دقیقا می دونم چرا انقده دلم آغوش بابامو میخواد ولی اصلا روم نمیشه مثل قدیما باشم که وقتی پاهاشو دراز می کرد بدو بدو می رفتم سرم رو میذاشتم روی پاهاش و اون هم موهامو که اونموقع تا کمرم بلند بود نوازش می کرد. امروز صبح سر میز صبحونه میگه: لیلا موهاتو داری دوباره بلند می کنی نه؟؟؟ گفتم: بله. بعد گفت: خیلی خوشگله. جواب دادم: اونقده روی مبل نشستیم و رو تخت خوابیدیم که خیلی وقته متوجه نشدی موهامو دارم بلند می کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۲۵ساعت 10:2  توسط لیلی   |