این رمان با این چند سطر شعر از (گلونائوم) شروع میشود.. درک نوعی شاعرانگی تاریک و پنهان در عمق رازآمیز هر پدیده و پدیدار،یکی از شاخصهای بارز رمان چند لایه «سرزمین گوجههای سبز» اثر نویسنده آلمانی-رومانیایی است. این شاعرانگی که با در نظر گرفتن انگیزه روایت، نقطه اتکای دیدگاه هنری و شگردهای فنی مهندسی داستان نویسی هرتا مولر – در این رمان – به حساب میآید، به ندرت در سطح روایت جلوه میکند؛ پس چنان تو در تو و پیچیده است که گویا دریافت جوهره آن برای آدمهای کاملا عادی و همسان و کم و بیش بدون چهره خاص، نه فقط دشوار بل ناممکن می نماید. تودههای متحدالشکل شده و آینده رونده منفعل در رمان سرزمین گوجههای سبز، زیر آسمانی پست و بر موقعیت خط های افق نگاههای حیران را محدود به چشم اندازی تنگ میکنند، ناگریز و ناتوان از درک حقایق خود، به فسادی قانقاریایی جان و تن سپرده اند و از هویت انسانی حتی در ساده ترین و طبیعیترین وجه آن تهی شدهاند.
در جهان داستانی هرتا مولر خود کامگی ظاهراصلاح این آدمها را چنان از طبع و منش انسانی ساقط کرده است که در چنبره وحشت هر آن آماده لو دادن و به عبارتی فروختن جان و هستی و حیثیت بشری نزدیکترین و قدیمیترین دوستان و حتی خویشاوندان و مثلا عزیزان هم خون خود هستند. پس تنها مشغله مبتذل این موجودات تامین امکانهای خور و خواب و هم خوابگیهای فرو کاسته شده به مرزهای حیوانیت است...
مولر در این کتاب با نگارش سیال و لغزندهاش به زیباترین شکل نفوذ دیکتاتوری کمونیسم را به خلوتترین گوشه ذهن مردم اروپای شرقی به تصویر کشید. سرگذشت گروهی دانشجوی زخم خورده لهستانی که در دوره دیکتاتوری نیکولای چائوشسکو، سرزمین خود را ترک میکنند و به بخارست پناهنده میشوند غافل از اینکه حکومت رمانی سایه سنگینی دارد که حتی آپارتمانهای تاریک و کثیف منطقه فقیرنشین شهر هم از آن در امان نیست. ترزا(راوی)، ادگار، کورت و گئورگ و البته لولا همگی سرخورده از آنچه که رویاهایشان را فرو ریخته، گوشه عزلت میگیرند. گئورگ به آلمان پناهنده میشود، کورت خودش را در آپارتمانش حلقآویز میکند و ادگار و ترزا هم همین طور.
این چهار شخصیت، چنان که انتظار میرود، نهتنها با حس نیرومند همدلی و یگانگی- در اندازههای آرمانی داستانها و رمانهای از پیش اندیشیدهشده- گردهم نیامدهاند بلکه چون هیچکس دیگر را جز خود ندارند، گاه تندتر از دژخیمان یکدیگر را تحقیر میکنند و آزار میدهند که این امر نشان از صداقت و ژرفنگری نویسندهای هوشمند دارد. اما این توده محصور در وحشت حکومت رمانی چنان با سازوکار دستگاه خو گرفتهاند که از ذرهای وقوف بر تباهی و نکبت چارهپذیرشان، آگاهانه میگریزند و ترجیح میدهند امکان خواب و خور سگیشان بر مداری جاودانه بچرخد و رمان اینگونه با ناتمامی به پایان میرسد. بیشتر نوشتههای مولر نشات گرفته از خاطرات و تجربیات شخصی او است. همچنین است رمان «سرزمین گوجههای سبز» که در سال ۱۹۹۴ در آلمان( با عنوان قلب حیوانی) منتشر شد. ویژگی عمده این کتاب زبان شاعرانه پر از استعاره و کنایه آن است. کنایهها و استعارههایی که در طول اثر بارها تکرار شده، رشد کرده و گسترش مییابند. زیبایی نثر نویسنده و شوخطبعیهای پنهان در بعضی از تشبیهات و تصویر سازیها باعث قابل تحمل شدن زشتیهایی شده که روایت میشوند. کتاب سرزمین گوجههای سبز، نمادی از خفقان است. روی جلد کتاب دو چشم سیاه ترسیده ترسیم شده، نگاهی وحشت زده پشت میلههاست. لبهایی خاموش و بسته... و اینجاست سرزمین گوجههای سبز. در ورق ورق کتاب، دستهایی را میخوانی که بیاختیار باید دست بزنند و چشمهایی که گریستن را حتی اجازه میخواهند و شعرها، دفترها و کلیدهایی در سراسر کتاب است که همواره دزدیده میشود.
يكي از بخش هاي مورد علاقه من در هنگام مطالعه، انتخاب جملات كليدي و زيباي نويسنده در متن داستان مي باشد و دوست دارم اين جملات را با دوستانم هم به اشتراك بگذارم.
- ادگار گفت: وقتی لب فرو میبندیم و سخنی نمیگوییم، غیر قابل تحمل میشویم و آنگاه که زبان میگشاییم، از خود دلقکی میسازیم.
- از نظر من هر مرگی شبیه یک کیسه است. به نظر من هر کسی میمیرد، کیسهای لبریز از کلمات، از خودش به جا میگذارد.
- بيخود نيست كه نامه هاي پستي را با كيسه حمل مي كنند. كيسه ي پر از نامه بيشتر در راه مي ماند تا كيسه ي پر از زندگي.
- براي پنهان كردن ترس از يكديگر، دايم مي خنديديم ؛ اما ترس هميشه براي نشان دادن خود راه خروجي مي يافت. اگر حالت صورتمان را كنترل مي كرديم به صدايمان مي خزيد. اگر مواظب صورت و صدايمان بوديم و اصلا بهش فكر نمي كرديم به سوي انگشتانمان سر مي خورد، زير پوست آدم مي رفت و همان جا مي ماند؛ يا به دور اشياء نزديك مي پيچيد.
- احمق يا هوشمند بودن، دليلي براي دانستن يا ندانستن چيزي نيست. بعضي ها خيلي مي دانند، ولي نمي شود آنها را باهوش دانست. بعضي ها هم زياد نمي دانند، ولي نمي شود آنها را احمق تصور كرد. معرفت و سفاهت را تنها خدا به آدم مي بخشد.
- ما همه برگ داريم. وقتي برگ ها پژمرده مي شوند، ديگر ادم بزرگ نمي شود؛ چون ايام كودكي سپري شده است. وقتي پير و چروكيده مي شويم ، برگها رشد واژگونه مي كنند؛ چون عشق رخت بربسته است.