لذت متن

ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.

 

 پارسال سينا يكي از دوستاي دانشگاه يه چيزي از برتراند راسل تعريف مي كرد . همونطور كه مي دونيد راسل خيلي به خدا و اون دنيا اعتقادي نداشت و يه روز در يكي از سخراني هاش شروع مي كنه به توپيدن كه همه چيز در همين دنيا فانيست. سخراني كه تموم ميشه پيرزني ميره سمت راسل و ميگه: آقاي راسل فرض مي كنيم شما مرديد و رفتيد از اين دنيا و ديديد كه دنيا حساب كتاب و خدايي داره و بهشت و جهنمي وجود داره اونوقت پاسختون به خدا چه خواهد بود؟ برتراند راسل خودش رو صاف كرد و گفت: تو اون دنيا به خدا ميگم خدايا چرا نشانه هات براي من كافي نبود؟ چرا نشانه هات براي من به اندازه اي نبود كه منو متقاعد كنه وبهم ايمان بده .

دوستي دارم كه خوراكه مسائل فلسفيه . يعني هروقت دلم از خدا و بشر و جك و جونوراي توش مي گيره باهاش صحبت مي كنم و او هم اونقدر قشنگ و صاف و صميمي حرف مي زنه كه تا حد زيادي بعدش قانع ميشم و دهنم بسته ميشه. چند وقت پيش كه با هم صحبت مي كرديم  ازش فلسفه ي درد در اين دنيا را پرسيدم. چرا دردبراي برخي افراد بيشتر از افراد ديگه ست؟ و آيا اين كار عدالت خدا رو زير سوال نمي بره؟ و او در جواب گفت:

دل ما مثل يه ظرفه. خدا به ظرفيت اين دل نگاه مي كنه. توش زندگي كردن مي ريزه. توش عشق، توش لذت هاي جاويد، توش از خودش مي ريزه . كي گفته خدا فقط يه بار و نفخت من روحي كرده ؟ يعني از روح خودش در ما دميده ؟ هر روز صبح كه بيدار مي شيم خدا از روح خودش در ما مي دمه.  خدا به حضرت موسي گفت: " به بنده هام بگو يه جوري به حرفاتون گوش ميدم كه انگار ديگه هيچ بنده يي جز شما ندارم .انگار همين تويي و همين من. همين منم و همين تو.  گفت بهشون بگو يه طوري من رو نپرستيد كه انگار هزاران خداي ديگه به جز من داريد. فرد و احد و صمد منم. ولي من فرد و احد و صمد رو مي دم به شما. گفت وقتي بنده يي سر به سجده مي ذاره اون قدر بركت بهش نازل مي كنم اون قدر اون قدر اون قدر بركت بهش نازل مي كنم كه اگه پرده ها كنار مي رفت و مي ديد هرگز سرش رو بلند نمي كرد." تو خودت ليلايي اما ليلاي من خداست . كجا برم كه به من نگاه نكنه ؟ كجا برم كه منتظرم نباشه ؟ نصفه شبي در خونه ي كي رو بزنم كه بتونه كمكم كنه ؟ الان بريم خونه ي مهم ترين آدم شهر،  پول دار ترين آدم شهر، با نفوذ ترين آدم شهر؛ بهت مي گه برو فردا بيا . تازه اگه با كلي فحش و بدبيراه بيرونت نكنه . تازه اگه بتوني بري.  تازه اگه بلد باشي. اما خدا مي گه تو نمي خواد بياي من ميام.  هر جا تو باشي منم هستم. هر وقت بخواي بهت گوش مي دم . منشي ندارم و وقت قبلي نمي خواد.  تو هم منو چشم انتظار نذار.ببين خدا چقدر منتظرت بوده ؟ خدا دوستت داره. اصلا درد رو به كسي مي دن كه براشون مهمه.  تو براي خدا مهمي كه بهت درد داده كه درد بهانه بشه بري در خونش به بهانه ي درد و  به بهانه ي در خونش رفتن دلت رو پر كنه از رضايتش.  من نمي دونم اين رضوان چيه . نمي فهمم.  ولي مي گن وقتي خدا اين لذت رو به بهشتي ها عرضه مي كنه همه چي رو رها مي كنن همين يكي رو مي چسبن.  رضوان از رضايت مياد يعني خدا ازشون خشنود و راضيه. ليلا قاپ خدا رو بدزد. مال خودت بكنش .تو منتظرش باش بعد ببين برات چي كار مي كنه. ببين چه لاوي بتركونه. بهانه دستش بده. به بهانه ي درد برو در خونش بهش بگو تو خودت سلامي من اومدم. ببين اومدم خالق من! من براي تو مهم ام كه بهم درد مي دي. روزا نگام مي كني. نگام مي كني و لب خند مي زني؟ لب خند هاي تو لب خندهاي شاهكاريه. لب خندهاي جاويده.  لب خندهاي تموم نشدني.  براي خدا عشوه بيا. بوسش كن.  بعد آرايش كن براش . بعد بگو الله اكبر. يعني تو يعني فقط تو،  يعني بزرگ من،  پناه من ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۲۸ساعت 12:16  توسط لیلی   |