لذت متن

ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.

 

دوست دارم دوستی را... که به من گفت: تو عادی نباش و بگذار همه به غیرعادی بودن تو حسد ورزند.

دوست دارم دوستی را... که به من گفت: همزاد پنداری کن بگذار داستان تو را دربرگیرد. بگذار افکار به ذهنت هجوم بیاورد تا بفهمی تو قدرت پرواز به درون روح هر انسانی را داری.

آخ که چقدر اون لحظه طنین صداش به قلبم آرامش داد و برای اولین بار احساس کردم کسی تنهایی روح خسته ام را درک کرد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۲/۱۲ساعت 1:32  توسط لیلی   |