لذت متن

ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود.

دیدگاه رولان بارت

در باب این موضوع دکتر نجوميان بحث خود را در سه بخش و با استفاده از نظريات رونالدبارت و ميشل فوکو بيان می کند. رولان بارت، نويسنده، فيلسوف، منتقد ادبي و هنري فرانسوي در سال 1967 مقاله اي در فرانسه به چاپ مي رساند به نام "مرگ مولف". بارت در اين مقاله مي گويد: يک متن ادبي هرگز يک وجود منسجم ندارد و اگر بخواهيم از نظر هستي شناسي و آنتولوژيک آن را تعريف کنيم، صاحب يک فضاي چند بعدي است. مرگ مولف تا حد زيادي در ايران ناشناخته باقي مانده و حتي مي توان گفت که به درستي فهم نشده است. مي خواهم اين بحث ها را بيشتر با نگاه به نظريات فوکو مطرح کنم.
رولان بارت، نويسنده، فيلسوف، منتقد ادبي و هنري فرانسوي در سال 1967 مقاله اي در فرانسه به چاپ مي رساند به نام "مرگ مولف" . بارت در اين مقاله مي گويد: يک متن ادبي هرگز يک وجود منسجم ندارد و اگر بخواهيم از نظر هستي شناسي و آنتولوژيک آن را تعريف کنيم، صاحب يک فضاي چند بعدي است. يک متن ادبي آميخته ي نقل قول هاي آدمهاي مختلف، مسايل مختلف و شرايط مختلف است. يعني يک داستان، محل تلاقي و تصادم نقل قول هاي متعدد و بي شمار است. البته منظور من معناي عام تر نقل قول است، يعني هر چيزي که شنيده، يا ديده و يا تجربه شده است. پس متن يک موجود پلورال، چندگانه است و از همه مهمتر يک مفهوم بينامتني دارد که در حقيقت چهارراهي براي مفاهيم، آرا و نظريات متعدد محسوب می شود.
بارت عقيده دارد که مشکلي که درباره بحث مولف در تاريخ ادبيات  گذشته تا به امروز وجود داشته اين است که مولف يا نويسنده را گذشته متن مي دانستند. يعني ما اول مولف را يک پديدآورنده در گذشته شناخته ايم و سپس متنش را پديده ای  پس از او و وقتي که از نظر کرونولوژيک چيزي را قبل از چيز ديگر دانستيم به راحتي او را صاحب آن چيز مي دانيم.
نظري که بارت مطرح مي کند عکس اين است. او مي گويد مولف اصلاً گذشته اثرش نيست. مولف حال متن است. يعني وقتي متن دارد خوانده مي شود گويي مولف دوباره دارد آن را مي نويسد. مثلاً وقتي شما داريد شعر حافظ را می خوانيد حافظ در همان آن وارد عمل و پروسه خواندن شما مي شود و متن خود را در زمان حال دوباره مي نويسد. تصويري که شما از حافظ در اکنون  ذهن خودتان تجسم مي کنيد، تصويري است که شما در زمان حال به آن مي رسيد و هرگز به اين معني نيست که حافظ موجودي ثابت است که در گذشته متني را نوشته و هر زمان به آن مراجعه شود بدون هيچ گونه تغيير و تفاوتي يک پاسخ خواهد داد. البته اين تعبير خيلي به بحث هاي هرمونوتيک هم مربوط مي شود. پس در هر لحظه فهم ما از گذشته به واسطه حال است و ما هيچ وقت نمي توانيم زمان حال خودمان را فراموش کنيم و عمل نوشتن عملي است که هميشه در حال حاضر اتفاق مي افتد.
نکته ديگري که بارت مطرح مي کند اين است که يک مولف هرگز يک فرد يا شخص نيست. در واقع مولف مثل يک سوژه، مثل يک سوبژه ساخته مي شود و ما در طي تاريخ، مولف را بر اساس يک سري از باورها، ـ يا اصطلاحي که بعدها فوکو به کار مي برد به نام اپيستم  يعني معرفت ـ  يا معرفتهاي مخصوص هر دوراني مي شناسيم.
نکته ديگري که بارت مطرح مي کند اين است که مولف محصول اجتماع است. درست مثل گفتمان که به مثابه ي يک نشانه در اجتماع ساخته مي شود، مولف هم در اجتماع ساخته مي شود. به اعتقاد بارت بحث مولف و تأليف خود محصول نگاه سرمايه داري است. يعني ما ناخودآگاه در هر سيستمي اول به دنبال يک مالک مي گرديم. امروزه ما هر اثري را اگر به عنوان يک جور تبليغ هم بخواهيم منتشر کنيم اول ثبتش مي کنيم. من در آینده ای نه چندان دور جهاني را تجسم مي کنم که هر کس هر جمله اي را هم به کار برد مي بايست آن را ثبت نمايد تا کسي از اين جمله او بهره برداري ناروا نکند.
اين در واقع عقده و وسواس مالکيت در جهان سرمايه داري است. بارت معتقد است که مالکيت در امر نوشتن يک موضوع بسيار اعتباري است. يعني متن اصلاً خودش بينامتن است. هميشه در آن چه من مي گويم رد پايي از آنچه ديگران گفته اند وجود دارد. بارت به جاي اين در مقاله خود « زبان » را کنشگر اصلي مي داند. مي گويد آن چيزي که متن را مي سازد زبان و ساختارهاي زباني است.  حتي مولف هم در بند محدوديت ها و توانايي هاي زبان محصور است.
حال چرا ما به دنبال يک مولف هستيم؟ زيرا يک تفسير و معني را براي متن جستجو مي کنيم و يا بالعکس. در حقيقت ما کسي را مولف يک متن مي دانيم که مفسر يک معناي واحد براي يک متن باشد.
البته بارت با هر دوي اين تعاريف مخالف است. از اين جالب تر اشاره بارت به منتقد است که در اواخر مقاله خود مطرح مي کند. وي مي گويد منتقد هم همان سلطه اي را که نويسنده مي خواهد بر متن القا کند، مي تواند به دست بياورد و حتي گاه مي خواهد بگويد که فقط تفسير من از متن تفسير درست است و غير از آن نه. پس رابطه بين منتقد و نويسنده درست مثل رابطه تفسير با نگارش يا نوشتن است. همان طور که ما تفسير واحد و مولف واحد داريم، به همان ترتيب هم يک منتقد داريم و يک نويسنده. هم نويسنده و هم منتقد سعي در محدود کردن تفسير از متن دارند.
در پايان مقاله بارت به جاي مولف خواننده را مطرح مي کند و جمله معروفي دارد که مي گويد: مرگ مولف برابر است با تولد خواننده. يعني درست در اين جاست که خواننده متولد مي شود. چرا؟ زيرا معتقد است که اگر مولف را در مبدأ متن بدانيم ، معنا در مقصدي دريافت می شود  که خواننده آن را فهم مي کند. اين در واقع خلاصه اي کوتاه از نظريات بارت بود. 

دیدگاه میشل فوکو

ميشل فوكو مقاله اي دارد كه دو سال بعد از مقاله بارت نوشته شده است يعني در سال 1969 و بعيد است كه فوكو در هنگام نوشتن اين مقاله از مقاله بارت مطلع نبوده باشد. البته در هيچ كدام از مقالاتش اشاره اي به رولان بارت نكرده اما در بخش هايي انگار كه پاسخهايي به نظرات بارت مي دهد. ...مقاله فوكو در ايران خيلي شناخته شده نيست نام مقاله فوكو اين است: «مولف چيست؟» و خود اين تعبير چيست به جاي كيست خيلي اهميت دارد.
فوكو مقاله اش را با اين جمله شروع مي كند كه ساموئل بكت در فصل سوم مجموعه داستان "متنهايي براي هيچ" جمله اي را مطرح مي كند با اين تعبير كه «چه اهميت دارد چه كسي حرف مي زند؟»".  در پايان مقاله فوكو به اين نتيجه مي رسد كه خيلي هم اهميت ندارد چه كسي حرف مي زند.
با يك نگاه سطحي به ابتدا و انتهاي اين مقاله اين طور به نظر مي رسد كه فهواي آن همان حرف بارت است و فوكو حرف جديدي نزده است. اما نكته جالب درباره مقاله فوكو اين است كه سرشار از تناقض است. تناقضهايي پيچيده كه بحث اصلي امروز من درباره آنهاست.
صرف نظر از شروع و پايان مقاله فوكو، محتواي اصلي مقاله در جهتي مخالف با نظريات بارت مي باشد. من مي توانم در يك كلام بگويم كه كاري كه فوكو در اين مقاله مي كند اين است كه مي خواهد فرايند ساخته شدن مولف را براي ما توضيح دهد.او مولف را موجودي مي داند كه در نتيجه يك سري مكانيزمهاي گفتماني در يك فرهنگ يا اجتماع ساخته مي شود. در بررسي نظريات بارت ما راجع مرگ سخن مي گفتيم ليكن اينجا راجع به ساخته شدن و شكل گرفتن حرف مي زنيم.
فوكو اول با تعريف متن شروع مي كند. مي گويد متن يك بيان يا اكسپرشن نيست. يعني خلاف  تعريف رمانتيك ادبيات كه آن "بيان دنياي درون يك شخص" يا تعريف رئاليستها كه ادبيات را "تقليد از دنياي بيرون" مي دانند، فوكو مي گويد ادبيات قرار نيست از دنياي درون چيزي به ما بگويد. متن داراي ردپاست. متن بافتي است كه از تنيده شدن تار و پودهاي مختلف گفتماني و اجتماعي شكل يافته است. فوكو تحت تأثير ساخت گرايان و همچنين صورتگرايان مي گويد: متن خودارجاع است يعني تنها در مورد ساختار خودش حرف مي زند چنين گفته است. 
به اين جمله توجه كنيد كه مي گويد: «وقتي ما به متن نگاه مي كنيم فقط در ظاهر، مولف را بيرون و پيش از آن مي بينيم.»
 به تعبيري حرف فوكو اين است كه مولف بيرون از متن نيست، خودش هم بخشي از ساختار زباني متن است و پيش از متن نيز نيست.
تا اين جا نظرات فوكو بسيار نزديك به نظر بارت است. اما حالا به اين چند نقل قول از فوكو دقت كنيد.
1) اگر مولفي نباشد، اثري هم نخواهد بود. يعني اگر مولفي نباشد نمي توان نوشته اي را اثر خواند.
2) يك متن هميشه نشانه و ارجاع هايي دارد كه به مولفي ارتباط مي يابد.
3) كافي نيست كه بگوييم مولف ناپديد شده است بايد به جاي آن فضايي را كه ناپديد شدن مولف خالي گذاشته است مشخص كنيم. يعني اين كه ما بگوييم مولف مرده است چيزي را حل نمي كند بلكه بايد چيزي جايگزين اين مولف مرده بشود و مسأله اصلي ما پيدا كردن آن چيزي است كه بايد در اين فاصله خالي گذارده شود.
4) گفتمانهاي ادبي تنها وقتي پذيرفته مي شوند كه يك مولف حداقل به صورت كاركردي يا نقشي  براي آن وجود داشته باشد. يعني شما نمي توانيد يك اثر را ادبي بدانيد مگر اين كه مولفي را برايش در نظر بگيريد. حتي اگر حقيقي نباشد. ما مي دانيم كه خيلي از مواقع با نامهاي جعلي آثار ادبي منتشر شده اند.
5) ناشناسي ادبي غير قابل تحمل است. يعني كسي نمي تواند در ادبيات ناشناسي را قبول كند. هميشه ما بايد متن را به يك جايي يا چيزي ارجاع دهيم.

اين ها را گفتم تا بدانيد كه چقدر فوكو از بارت جدا شده است.
فوكو چه چيزي را پيشنهاد مي كند؟
نكته اي را كه فوكو چه در نظرياتش در اين مقاله و چه در كتابش به نام Order of Things مطرح مي كند اين است كه مثل بارت، خواننده را معيار و مركز متن نمي داند. همچنان به اهميت مولف واقف است اما جايگاه نقشي براي مولف قايل مي شود. اصطلاحي دارد به نام نقش ـ مولف يا مولف كاركردي يا نقشي. ببينيم اين نظريه چيست؟
1ـ  مولف يك اسم خاصِ خالص و ساده نيست.
 فوكو مي گويد هر لحظه كه شما اسمي براي يك مولف مي گذاريد اين نام در جريان كوران گفتمان فرهنگي، سياسي، اجتماعي، اقتصادي ، هويت هاي جنسي و... يك جامعه قرار مي گيرد. يعني شما ديگر نمي توانيد او را خارج از اين كوران معنا كنيد.
 ـ البته اينها تعابير من از آراي فوكو است و فوكو خودش اين طور بيان نكرده است. ـ
فوكو در فلسفه اصطلاحي دارد به نام اپيستم يا معرفت. وي مي گويد در هر دوره تاريخي يك معرفت غالبي وجود دارد كه معيار و مرجع تمام شناختها و توصيفات ديگر مي شود. مثلاً در دوره اي خردورزي غالبترين نگاه به جهان است و همه چيز از منظر خرد و عقل بررسي مي شود و مثلاً در تعريف خدا مي گويند خدا خرد ناب است. در يك دوره اي مي بينيم كه عشق غالب است و مي گويند كه خدا عشق است ـ به نظرم اگر به دنبال پيدا كردن معرفت غالب در هر دوره اي هستيم بايد ببينيم كه در آن دوره خدا صفات و ارجاعات به خدا چيست. كمابيش مي توان گفت كه غايت معرفتي هر دوره صفاتي است كه ما به خدا در آن دوره مي دهيم. در دوره اي گفته مي شود كه خدا عادل است، يا قاهر، يا مظهر عشق و محبت يا مظهر نيكي و گيرنده حق است. اين ها نشان دهنده اپيستم ها يا معرفتهاي دوران مختلف است ـ 
فوكو مي گويد مولف مثل اسمي ساده و خالص يك دلالت ندارد. مولف هميشه بين توصيف و تشخيص مثل يك پاندول در نوسان و حركت است. بين حضور به عنوان يك موجود زنده و يك انسان در جايگاهي مشخص(تشخيص) و وصفهاي ما از يك جايگاه به نام مولف گفته مي شود. (توصيف)
2 ـ نقش يك مولف هم در تمام گفتمانها يكسان و جهاني نيست.
يعني اين طور نيست كه مولف ايراني با يك مولف امريكايي يا اروپايي يكي باشد. مولف فرانسوي با مولف آلماني يك ارزش و فهم را براي مخاطب به همراه ندارد. منظور من فقط ارزش يا جايگاه اجتماعي نيست و قضيه خيلي پيچيده تر از اين هاست. اصولاً آن توصيفهايي كه از يك مولف ادبي در يك گفتمان خاص مي شود متفاوت از توصيفهايي است كه درباره همان مولف در يك گفتمان ديگر مي شود. پس ما مولف جهاني نداريم.
يك نكته جالبتر اين است كه فوكو مي گويد در دوره هايي ما اصلاً مولف نداريم و اتفاقي هم نمي افتد. اين تفكر كه بايد حتماً در هر دوره اي كسي بايد باشد كه اسمش و عكسش روي جلدها باشد از دوره رنسانس و به طور جدي تر از عصر سرمايه داري در قرن 18 شروع مي شود و به امروز كه مي رسد ثبت اختراع و نام و ثبت نوشته ها و ... مي شود و مولف مثل يك شير ژيان بالاي سر اثر ايستاده و نمي گذارد كسي به آن چپ نگاه كند.
3 ـ مولف در زمان و مكان ساخته مي شود.
يعني بر اساس معرفتهاي هر دوره ما به يك سري دلايلي براي تأليف و نوشتن در جامعه نياز داريم. مثلاً در يك دوره اي مي گوييم آن چيزي كه مولف را مولف مي كند خلاقيت است. پس خلاقيت عامل شكل دادن مولف است. در يك دوره ديگر مي گوييم انديشه و طرح پيشين قبل از شروع نوشتن مولف را مي سازد و مولفي مولف  است كه از قبل براي نوشته اش انديشه كند. يا در جايي ديگر مي گفتيم مولفي مولف است كه خلاقيت دارد يا در دوره اي گفته مي شود كه مولف كسي است كه انگيزه دارد و يا تعهد اجتماعي و يا بيان فردي ووو. اين ها همخواني زيادي با هم ندارند و نشان مي دهد كه مولف مجبور است از گفتمان غالب دوره خود پيروي كند.
4 ـ بايد يك تصوير واحد از مولف داشته باشيم.
حرف اصلي فوكو نه تنها در اين موضوع، بلكه به صورت كلي مرگ موضوع يا به عبارت دقيق تر مرگ "من" است. فوكو اعتقاد دارد به  اين كه چيزي به نام سوژه يا فرد يا شخص كه تعريف واحد و منسجم داشته باشد وجود ندارد. يعني اين آقا يا خانمي كه اسمش به عنوان نويسنده روي كتاب آمده، يك نفر نيست، در هر لحظه يك نفر است و هم از نظر مكاني و هم از نظر زماني مدام در حال تغيير است.
 فوكو دنباله رو نظريات نيچه است و حرف نيچه اين است كه ما در جهان مدرن هر روز سعي مي كنيم فهمي منسجم از خودمان به عنوان يك آدم داشته باشيم. هر روز به خودمان يادآوري مي كنيم كه من كيستم، چه علايقي دارم و چه انگيزه هايي براي زندگي دارم و از چه چيزهايي خوشم مي آيد و يا بدم مي آيد. چرا؟ تا به يك فهم منسجم و تك از خودمان دست يابيم.
فوكو نظريه پردازي است كه روي نظريه هاي بزرگان پست مدرن مثل دلوز و گواتاري تأثيرات زيادي مي گذارد. آنها خود اعتقاد به فهم اسكيزوفرنيك از من يا انسانِ جهان مدرن هستند. اين فهم يا نقد اسكيزوفرنيك بر اين اعتقاد است كه گسستي هميشگي وجود دارد بين من‌ها، هويت‌ها و خودهايي كه در دورن مولف هست. هرگز در ادبيات انسجام مولف نداريم ليكن اين انسجام را دنياي مدرن به ما تحميل مي كند.
تراژدي انسان مدرن در اين است كه گاه مجبور است بر آن چيزي پا فشاري كند كه حتي خودش نيز ديگر آن را قبول ندارد. انسان معاصر مجبور است به چيزهايي پايبند شود و پس از آن ديگر روي نظرش پافشاري كند و بگويد حرف مرد يكي است. اين بدترين حرفي است كه مي توان زد. زيرا انساني كه ديروز اثر ادبي را خلق كرده امروز هم بايد تأييدكند و از اين تراژيك تر كاري ممكن نيست. فوكو در مقاله اش از سنت ژروم نقل قول تكان دهنده اي دارد. سنت ژروم مي گويد: در طي تاريخ سعي شده تناقض هاي متنها پوشانيده و حتي خفه شود.
اين تناقضها چيست؟
1ـ  وحدت ارزشي. يعني متنهايي كه نازل تر از بقيه بوده اند كم كم و به مرور زمان از دسترس همگان دور شده و تلاش مي شود تا ديده نشوند.
2ـ  وحدت و انسجام مفهومي و نظري:متنهايي كه چنين هماهنگي با ديگر آثار ندارند از دسترس دور مي شوند. مثلاً اگر متني از كامو پيدا شد كه همخواني مفهومي و نظري با بقيه آثار او نداشت كمرنگ مي شود و به مرور زمان اصلاً از دايره آثار او خارج مي شود.
3 ـ وحدت سبكي: ما سعي مي كنيم متنهايي را از يك نويسنده در يك كتاب چاپ و حفظ كنيم، كه وحدت سبكي داشته باشد. اين را ما در مكانيزم چاپ و نشر آثار به خوبي مي بينيم. مثلاً ما مي بينيم كه چگونه از اشعار سهراب سپهري آثاري خاص انتخاب و دستچين مي شود كه مرتب به عنوان مجموعه برگزيده مدام چاپ و تجديد چاپ مي شود و يك تعدادي از اشعار آرام آرام از دايره چاپ و بعد ذهن مردم دور مي شود. لزوماًَ‌ منظورم اين نيست كه طرح و توطئه دستهاي پنهاني در كار است، منظور فوكو اين است كه اينها همه بر مي گردد به همان وسواس انسان مدرن براي رفع تناقض ها، براي از بين بردن چندگانگي هاي متن، و به طور كلي خود انسان.
ضربه اصلي فوكو به نظريه مرگ مولف
مشكل اين جاست كه ما بالاخره ما يك مولف و فرد حقوقي نياز داريم. علي رغم اين كه مي گوييم مولف خود محصول جامعه و گفتمان هاي اساسي آن است اما تعدادي از مولف ها استثنا هستند. فوكو به آنها نام پايه گذاران گفتمان مي دهد. در اين مقاله به دو نفر اشاره مي كند اما در كتابش نفر سوم را هم نام مي برد. اين سه نفر عبارتند از فرويد، ماركس و نيچه. فوكو يك مقاله جداگانه هم به همين نام دارد. وي مي گويد اين سه نفر پايه گذاران گفتمان اند. يعني كساني هستند كه امكان ساخت متون ديگر را بعد از خود فراهم مي آورند. به تعبير فوكو اگر فرويدي نبود هيچكاكي هم نبود. تعدادي از متون هيچكاك ردپاي دقيق فرويد را در خود دارند.
اينها آغازگران گفتمان هستند. اين يك تناقض بزرگ در نظرات فوكوست. كسي كه به مرگ "من" معتقد است چگونه مي تواند سه نفر را از اين مرگ خلاصي دهد. به قول دريدا، ما ناگهان وارد ساختار متافيزيك حضور مي شويم. ناگاه با يك مدلول متعالي روبرو مي شويم كه از اين ساختار گفتماني و زباني مي تواند به راحتي بيرون رود، در فضايي خارج از آن بايستد و بگويد من فرويد هستم، يا من نيچه هستم. من هستم كه اين ساختار زباني يا گفتمان اجتماعي و يا سياسي را ساخته ام و از اين به بعد ديگران بايد از آن پيروي كنند. البته اينها مي تواند به احساساتي شدن فوكو هم مربوط باشد اما به هر ترتيب نظريه مرگ مولف را زير سوال مي برد.
فوكو براي اين كه بحث پايه گذاران گفتماني را توضيح دهد مي گويد: يك متن مي تواند بيش از يك مولف داشته باشد و جريانهاي زيادي روي مولف اثر مي گذارند. اما اين نيز صادق است كه
 " يك فرد مي تواند مولف بيش از يك متن باشد" . منظور بيش از يك متن و آثار متعدد نيست. منظور فراتر از متنهاي خود است. به تعبيري فوكو اعتقاد دارد كه كسي مثل فرويد، در واقع مولف آثار هيچكاك هم محسوب مي شود.  وقتي شما فيلم مارمي را مي بينيد، در حقيقت اين فرويد است كه روي شانه هاي هيچكاك نشسته و با او فيلم را كارگرداني مي كند. اين پايه گذاران هستند كه امكان ساخت متون ديگر را فراهم مي كنند. در واقع مولف اين جا تأييدمي شود .
همان طور كه گفتم مقاله فوكو سرشار از تناقض است. نتايجي كه فوكو از مقاله خود مي گيرد باز با اين بحثش در تناقض قرار مي گيرد.
فوكو مي گويد:
مولف منبع و مرجع دلالت هايي كه اثر طرح مي كند نيست
منظور اين است  كه مولف پيش از متن نمي آيد. مولف تنها يك نقش است كه در هر اپيستم يا معرفت نقش آن محدود و مشخص مي شود. يعني در هر ساختار اجتماعي، در هر گفتمان اجتماعي جايي مشخص براي مولف تعيين مي شودكه بايد روي آن صندلي بنشيند و كاري ديگر نمي تواند انجام بدهد و از همه اينها مهمتر مولف محصول ايدئولوژي است. يعني سعي مي كند پخش معني را در جهتي كه مي ترسد محدود و مرزگذاري كند. در حقيقت مولف اجازه نمي دهد كه متن خارج از ساختار ايدئولوژيك حركت كند.
در پايان مي توان گفت  كه پساساختگرايي عكس اين سيستم است. يعني به دنبال ويژگي هايي در متن مي گردد كه حتي خود نويسنده هم در ذهن آنها را پس مي زند و از آنها مي ترسد. به تعبير ديگر پساساختگرايي به دنبال پيداكردن سايه هايي از مولف است كه مولف دوست ندارد پشت سرش حركت كند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۱۰ساعت 22:54  توسط لیلی   |